آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۵۷۰
۱۲:۳۳

۱۴۰۵/۰۳/۱۱
گفتگویی با مادر و خواهر شهید «حنانه مهدی‌خواه»

حنانه، دختری که به نماد مظلومیت دانش‌آموزان میناب تبدیل شد

مادر شهید «حنانه مهدی‌خواه»، لحظه دیدن پیکر دخترش را این‌گونه روایت می‌کند: خاکی نبود، سوخته نبود، حتی لباسش مثل بچه‌هایی که زیر آوار مانده بودند نبود. فقط یک لک کوچک داشت؛ اندازه یک عدس، روی گونه‌اش. فکر می‌کنم موج انفجار دلش را ترک داده بود، انگار قلبش ایستاده باشد. مسعود پزشکیان رییس‌ جمهور ایران، در پیام نوروزی خود از کیف حنانه به عنوان نماد دانش آموزان میناب استفاده کرد.


ماجرای حنانه ۷ ساله‌ میناب که با موج انفجار دچار ایست قلبی شد

به گزارش نوید شاهد هرمزگان؛ در میان دانش‌آموزانی که در جریان جنایت آمریکایی‌ها در مدرسه میناب به شهادت رسیدند، حنانه مهدی‌خواه نیز حضور داشت؛ جنایتی عامدانه که با تاکتیک دو مرحله‌ای برای گرفتن حداکثری تلفات از کودکان انجام شد. مادر حنانه با اشاره به وضعیت پیکر دخترش می‌گوید که پیکر او کاملاً سالم بوده و احتمالاً حنانه ۷ ساله به دلیل موج سنگین انفجار موشک‌ها دچار ایست قلبی شده باشد.

روایت ریحانه مهدی‌خواه، دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه میناب و خواهر شهید «حنانه مهدی‌خواه» که در حمله آمریکا به این مدرسه به شهادت رسید، از روز حادثه این‌گونه است: به ما گفتند که مدیر مدرسه جلسه فوری با ستاد دارد و قرار است مدرسه تعطیل شود. مدرسه پسرانه ـ دخترانه بود و دختران در طبقه بالا و پسران در طبقه پایین بودند که دقایقی بعد صدای انفجاری در حوالی مدرسه آمد.

لحظه‌ای که دفتر مدرسه هدف قرار گرفت

با وقوع انفجار، دانش‌آموزان وحشت‌زده شدند، جیغ می‌کشیدند و از کلاس خارج شدند. معلم ما نیز به دفتر رفته بود و هنگام انفجار اول در کلاس حضور نداشت. در راهروی مدرسه بودیم که نخستین حمله به مدرسه رخ داد و آوار و آتش روی دانش‌آموزان خراب شد.

در جریان این حمله، اولین موشک دقیقاً به دفتر مدیر برخورد کرد و معلم ما که در دفتر بود به شهادت رسید. دفتر مدیر کاملاً تخریب شد و به طبقه پایین ریزش کرد. یکی از علت‌هایی که تعداد شهدای دانش‌آموز پسر زیاد بود، همین نکته بود که آوار و آتش مدرسه دخترانه روی سرشان ریخت.

میان آوارها فقط نام خواهرم را صدا می‌زدم

نگرانی اصلی من در آن لحظات، خواهر کوچکترم بود که دانش‌آموز کلاس اول همان مدرسه بود. کلاس ما نزدیک دفتر قرار داشت و پس از اصابت موشک، صحنه‌هایی از جنازه دانش‌آموزانی را دیدم که روی هم افتاده بودند؛ دختری شیشه در چشمش فرو رفته بود و دختر دیگری کاملاً سوخته بود.

پس از مدتی، با چند تن از دانش‌آموزانی که زنده مانده بودند تصمیم گرفتیم از مسیری روی آوارها عبور کنیم و به پایین برویم تا به نقطه امن برسیم، اما من فقط گریه می‌کردم و خواهرم را صدا می‌زدم.

آن‌قدر خاکی و زخمی بودم که مرا نشناختند

زمانی که به پایین رسیدم، مدرسه پسرانه را دیدم که آوار فجیعی روی آن‌ها ریخته بود. وقتی به پایین رسیدم، مادر یکی از دانش‌آموزان من را دید و جیغ زد و فرار کرد. من وضعیت خودم را ندیده بودم و نمی‌دانستم چه بلایی به سرم آمده است.

اولیای دانش‌آموزان با گریه به سمت آوار مدرسه هجوم می‌آوردند. من منتظر خاله‌ام بودم چون پسرش هم در مدرسه بود و هر روز به دنبالمان می‌آمد. بالاخره خاله‌ام به مدرسه رسید، اما ابتدا من را نشناخت؛ آن‌قدر زخمی و خاکی بودم که من را نشناخت. من فقط سراغ خواهرم را گرفتم، اما خاله‌ام هم خواهرم را ندیده بود.

سپس من را به بیمارستان بردند. بیمارستان بسیار شلوغ بود؛ پر از دانش‌آموزان، اولیا و معلمان.

کد ویدیو

دعا می‌کردم فقط خواهرم برگردد

در بیمارستان سه سرم به من وصل کردند تا بالاخره پدرم به بیمارستان رسید.

اولین سوالم این بود که “خواهرم را پیدا کردی؟” اما پدرم جواب نداد و فقط گریه کرد. من هم با او گریه کردم و گفتم: “خدایا من فقط یک خواهر دارم و او را از تو می‌خواهم.”

سپس گفتند احتمال دارد به بیمارستان حمله شود و صداهایی به گوش می‌رسید. شروع کردند به تخلیه بیمارستان و من حتی در حال دویدن هم به فکر خواهرم بودم.

روزی که مادر گفت «آبجی به بهشت رفت»

تا اینکه از بیمارستان ترخیص شدم و به خانه رفتم. روز بعد خواهرم را پیدا کردند، اما به من چیزی نگفتند. فقط دیدم همه اطراف مادرم نشسته‌اند و گریه می‌کنند.

تنها از مادرم پرسیدم: “آبجیم چی شده؟” و مادرم گفت: “آبجی به بهشت رفت.”

اما پس از چند روز دیگر سعی کردم گریه نکنم و فهمیدم خدا خواهرم را دوست داشت که او را روز اول جنگ پیش خودش برد تا مراقبش باشد.

از تماس معلم تا ایستادن مقابل ویرانه مدرسه

در ادامه، زهرا جباری، مادر ریحانه و حنانه، نیز با جزئیاتی دقیق و دردناک از روز حادثه روایت می‌کند؛ جزئیاتی که به گفته خودش بارها و بارها در ذهنش مرور شده است.

وی گفت: زمان‌ها را دقیق به خاطر دارم، ۱۰:۵۸ تماس معلم حنانه، لحظه‌ای که گفته شد بچه‌ها زودتر به خانه برگردند؛ چهار دقیقه فاصله خاله بچه‌ها تا رسیدن به مدرسه؛ ۱۱:۲۴ لحظه انفجار؛ و ۱۱:۲۸ زمانی که خاله مقابل ویرانه مدرسه ایستاد.

چهار دقیقه، فاصله‌ای که یک زندگی را از هم پاشید.

زهرا جباری با بیان اینکه هرگز فکر نمی‌کرده روزی مجبور شود ساعت تماس معلم را با ساعت اصابت موشک مقایسه کند، می‌گوید: صبح همه‌ چیز عادی بود. موهای حنانه را شانه زدم و زیپ کیف ریحانه را بستم و بدرقه‌شان کردم. تا زمانی که ساعت ۱۰:۵۸ بود که معلم حنانه تماس گرفت و گفت باید برویم و بچه‌ها را تحویل بگیریم. حرف‌های معمولی بود و نه هیچ هشدار دیگری، و به فاصله کمتر از نیم ساعت دخترم را از دست دادم.

دختری که به نماد مظلومیت دانش‌آموزان میناب تبدیل شد

وی سخت‌ترین بخش ماجرا را لحظه پیدا نشدن حنانه توصیف می‌کند: خودم را به مدرسه رساندم. بین دود و آوار، والدین اسم بچه‌هایشان را داد می‌زدند. بچه‌های زخمی اسم مامان و بابایشان را جیغ می‌زدند. بعضی‌ها بچه‌های زخمی را جابه‌جا می‌کردند، آن‌هایی که پیدا می‌شدند در آغوش می‌کشیدند، اما حنانه من هیچ‌جا نبود.

یکی از اولیا گفته بود حنانه را در حیاط مدرسه دیده و شاید کسی بچه را به جای امنی برده باشد. من هم امیدوار بودم که این‌طور باشد. اما این امید کوتاه بود، آن دو کودکی که دیده بودند، هر دو شهید شده بودند و هیچ‌کدام حنانه نبود.

فردای حادثه، نام حنانه در میان شهدا در سردخانه‌ای در میناب ثبت شد. مادر، لحظه دیدن پیکر دخترش را این‌گونه روایت می‌کند: خاکی نبود، سوخته نبود، حتی لباسش مثل بچه‌هایی که زیر آوار مانده بودند نبود. فقط یک لک کوچک داشت؛ اندازه یک عدس، روی گونه‌اش. فکر می‌کنم موج انفجار دلش را ترک داده بود، انگار قلبش ایستاده باشد.

مسعود پزشکیان رییس‌ جمهور ایران، در پیام نوروزی خود از کیف حنانه به عنوان نماد دانش آموزان میناب استفاده کرد.

ماجرای حنانه ۷ ساله‌ میناب که با موج انفجار دچار ایست قلبی شد

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه