آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۹۵۲۲
۰۹:۳۹

۱۴۰۵/۰۲/۲۲
گفتگویی با پدر شهید «آرش گل‌آذین»

پسرم را از نشانه روی پایش شناختم؛ آرزو داشتم روزی دامادش کنم

پدر شهید «آرش گل‌آذین» می‌گوید: حدود ساعت سه و نیم به سردخانه بندر تیاب رسیدیم. وقتی وارد شدیم گفتند آمده‌ای برای شناسایی؟ گفتم بله. دو سالن بود. یکی‌یکی همه را نگاه کردم. وقتی به سالن دوم رسیدم، ردیف آخر، چهار پنج نفر مانده به آخر از کنار پسرم رد شدم؛ چون قابل شناسایی نبود. دوباره برگشتم. آرش یک نشانه داشت. در پای راستش دو انگشت آخر پا، از وسط کمی به هم چسبیده بود. مادرزادی همین‌طور به دنیا آمده بود. وقتی برگشتم، پای یکی از پیکرها را دیدم. یک لنگه جوراب تقریباً سالم در پایش مانده بود. بدن قابل شناسایی نبود، اما همان نشانه پا را دیدم. از همان نشانه و همان جوراب فهمیدم که پسرم آرش است.


صبحی که با یک خداحافظی ساده آغاز شد، به شبی رسید که پدری زیر سقف سردخانه به دنبال نشانه‌ای از فرزندش می‌گشت.  
روایت بهرام گل‌آذین، پدر شهید «آرش گل‌آذین»، روایت شهری است که در حمله تروریستی آمریکایی و صهیونیستی به مدرسه «شجره طیبه» میناب، کودکانش را در آغوش خون دید.  

او از بوسه صبحگاهی پسرش می‌گوید، از دویدن‌های مادر در میان آوار، از لیست‌های بیمارستان، از سردخانه بندر تیاب… و از نشانه‌ای کوچک بر پای فرزندش که سال‌ها پیش مادرش گفته بود: «این نشانه را خدا داده تا اگر گم شدی پیدایت کنیم.»

پسرم را از نشانه روی پایش شناختم؛ آرزو داشتم روزی دامادش کنم

در گفت‌وگویی همدلانه با بهرام گل‌آذین پدر شهید «آرش گل‌آذین» پای روایت پدری نشستیم که هنوز با یاد لبخندها و خاطرات کوتاه اما شیرین فرزندش از روزهای زندگی او سخن می‌گوید. آرش کودکی بود با آرزوهای بزرگ و دلِ پر امید که نامش در شمار شهدای این سرزمین جاودانه شد. پدر شهید در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان با لحنی آمیخته به عشق و دلتنگی از فرزند خود چنین یاد می‌کند:

صبح شنبه، حدود ساعت شش و نیم، خودم آرش را به مدرسه رساندم. چهار روز بود که سرویس مدرسه گفته بود ماشین خراب است و نمی‌تواند بیاید، برای همین این چند روز خودم او را می‌بردم. وقتی پیاده شد، دستش را برایم تکان داد. من هم گفتم: "بابا جلویت را نگاه کن که زمین نخوری." همان‌جا خداحافظی کردیم؛ بی‌خبر از اینکه این آخرین باری است که پسرم را می‌بینم.

حدود ساعت ده و نیم یا یازده بود که تماس گرفتند و گفتند به یکی از تیپ‌های سپاه حمله شده است. با همسرم تماس گرفتم. او گفت شهر به شدت شلوغ شده و ترافیک سنگینی شکل گرفته است. از مدرسه دخترانه هم تماس گرفته بودند که برای بردن بچه‌ها مراجعه کنند.

وقتی دوباره با همسرم تماس گرفتم، گفت در ترافیک مانده و پیاده به سمت مدرسه می‌رود. همان موقع صدای انفجار دوم را هم شنیده بود. به خاطر ازدحام جمعیت، حدود دو کیلومتر را دویده بود تا به مدرسه برسد. مردم فریاد می‌زدند که مدرسه را زده‌اند. وقتی این را شنیدم، بدنم لرزید؛ چون می‌دانستم هر دو فرزندم آنجا هستند.

بیمارستان مثل روز عاشورا بود و همه دنبال بچه‌هایشان می‌گشتند

از بندرعباس به سمت میناب حرکت کردم. وقتی به ورودی شهر رسیدم، برادرم تماس گرفت و گفت مستقیم به بیمارستان برو. وقتی به بیمارستان رسیدم، صحنه‌ای دیدم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. انگار قیامت شده بود؛ مثل روز عاشورا بود. همه دنبال بچه‌هایشان می‌گشتند.

جلوی اورژانس خانمی لیستی در دست داشت. اسم‌ها را نگاه کردم، اما نه اسم دخترم بود و نه اسم پسرم. آن خانم گفت اگر اسمشان در لیست نیست، شاید در سردخانه باشند. همان لحظه دنیا برایم تیره و تار شد.

آوار زیاد بود، پدر و مادرها فقط اسم بچه‌هایشان را صدا می‌زدند

بعد از آن به سمت سردخانه رفتم، اما هنوز خبری از بچه‌هایم نبود. در همان لحظات، خواهرم گوشی را به دستم داد و گفت با دخترت صحبت کن؛ آتنا خانه همسایه است. وقتی صدای دخترم را شنیدم، گریه می‌کرد و می‌گفت: "بابا من خوبم، فقط داداشم رو پیدا کن."

من هم به او گفتم: "تا داداشت رو پیدا نکنم، خانه نمی‌آیم."

بعد از آن دوباره به مدرسه رفتم. حال مادر آرش خیلی بد شده بود، برای همین او را به خانه فرستادم و خودم در محل حادثه ماندم.

هلال‌احمر، بسیج و مردم همه آمده بودند. آوار زیاد بود و پدر و مادرها دیگر توانی نداشتند؛ فقط اسم بچه‌هایشان را صدا می‌زدند. بعضی‌ها می‌گفتند شاید چند نفر داخل زیرزمین یا نمازخانه مانده باشند و همین حرف‌ها باعث می‌شد هنوز امید داشته باشیم.

پسرم را از نشانه روی پایش شناختم

تا ساعت یک ظهر تو مدرسه بودیم. بسیجی‌ها با تمام توان تلاش می‌کردند تا پیکر بچه‌ها را پیدا کنند. ما هم همان‌جا کنار آوار ماندیم. صبر کردیم تا یکی‌یکی پیکر شهدا را از زیر آوار بیرون آوردند و همه را به سردخانه منتقل کردند.

تا فردای آن روز، حدود ساعت دو بعدازظهر اعلام کردند هر کسی که پیدا شده، به سردخانه انتقال داده شده و دیگر کسی در محل حادثه نماند و همه برای شناسایی به سردخانه بروند.

به بیمارستان حضرت ابوالفضل میناب رفتیم. آنجا مانیتوری گذاشته بودند و می‌گفتند از همه شهدا عکس گرفته‌اند؛ چون بیشتر پیکرها قابل شناسایی نبود. رفتم تصاویر را نگاه کردم، اما چیزی نشناختم. برادرم همراهم بود. گفتم برویم سمت سردخانه بندر تیاب؛ گفته بودند همه پیکرها را آنجا منتقل کرده‌اند.

حدود ساعت سه و نیم به سردخانه بندر تیاب رسیدیم. وقتی وارد شدیم، دیدیم نیروهای بسیج و بنیاد شهید آنجا حضور دارند. گفتند آمده‌ای برای شناسایی؟ گفتم بله.

دو سالن بود. یکی‌یکی همه را نگاه کردم. وقتی به سالن دوم رسیدم، ردیف آخر، چهار پنج نفر مانده به آخر از کنار پسرم رد شدم؛ چون قابل شناسایی نبود. دوباره برگشتم.

آرش یک نشانه داشت. در پای راستش دو انگشت آخر پا، از وسط کمی به هم چسبیده بود. مادرزادی همین‌طور به دنیا آمده بود.

همیشه از ما می‌پرسید: "چرا پای من اینجوریه؟"

مادرش پشت پایش را می‌بوسید و می‌گفت:  "این نشانه‌ای است که خدا به تو داده؛ اگر یک روز گم شدی، با همین نشانه پیدایت می‌کنیم."

وقتی برگشتم، پای یکی از پیکرها را دیدم. یک لنگه جوراب تقریباً سالم در پایش مانده بود. بدن قابل شناسایی نبود، اما همان نشانه پا را دیدم. از همان نشانه و همان جوراب فهمیدم که پسرم آرش است. همان موقع همسرم مدام تماس می‌گرفت. می‌گفت من بچه‌ام را می‌شناسم، من را ببرید تا پیدایش کنم. اما روحیاتش را می‌شناختم. نمی‌خواستم به سردخانه بیاید. خودم شناسایی کردم. به او زنگ زدم و گفتم: صبح چه جورابی پای آرش کردی؟

نشانه جوراب را که گفت و من هم نشانه روی پایش را دیده بودم، دیگر مطمئن شدم که پسرم را پیدا کرده‌ام.

همه منتظر بودند که خبری از آرش بیاورم

می‌خواستم به خانه برگردم، اما پاهایم توان رفتن نداشت. دخترم زنگ زد و گفت: "بابا چرا داداشمو نمیاری؟"

وقتی به خانه رسیدم، در را زدم. پدربزرگش، مادربزرگش، همسرم، دخترم و همه فامیل آنجا بودند. مادرم هم آمده بود. همه منتظر بودند که خبری از آرش بیاورم.

وارد خانه شدم. فقط گفتم: "آرش را پیدا کردم..."

بعد خودم یک گوشه افتادم. همسرم هم یک گوشه افتاد و همه شروع به گریه کردند.

دو سه روز بعد اعلام کردند که روز سه‌شنبه شهدایی که شناسایی شده‌اند تشییع می‌شوند. ما هم برای تشییع آرش به گلزار شهدای میناب رفتیم. از آن روز تا حالا همسرم و دخترم را به خانه خودمان نبرده‌ام.

آرش فقط چهل روز توانست برادرش را ببیند

آرش در این یک ماه آخر، هر شب موقع خواب می‌گفت: "من از موشک می‌ترسم."

ما فکر می‌کردیم بهانه می‌گیرد که در اتاق خودش نخوابد.

به خواهرش می‌گفت: "یا تو بیا کنار من بخواب، یا من می‌آیم کنار تو."

خیلی شب‌ها تا ساعت یک بیدار می‌ماند و تنها نمی‌خوابید. بعضی شب‌ها در بغل خواهرش می‌خوابید، بعضی شب‌ها هم نیمه‌شب بیدار می‌شد، می‌آمد پیش من و می‌گفت بابا بغلم کن. من هم بغلش می‌کردم و با هم می‌خوابیدیم.

الان چهل روز از آن حادثه گذشته. دخترم می‌آید خانه و گریه می‌کند. می‌گوید می‌روم لباس‌های اتو شده‌اش، تختش و وسایلش را نگاه می‌کنم.

من یک پسر دو ماهه هم دارم. ما اصلاً بچه دیگری نمی‌خواستیم. می‌گفتیم یک دختر و یک پسر داریم و کافی است. اما آرش همیشه می‌گفت: "چرا همه داداش دارند، من داداش ندارم؟"

خدا این فرزند را به ما داد، اما آرش فقط چهل روز توانست برادرش را ببیند.

همان صبحی که آرش را به مدرسه می‌بردم، لباسش را پوشید و دم در برگشت. چهار انگشت دست برادر کوچکش را گرفت، پشت دستش را بوسید و با او خداحافظی کرد. آن روز آخرین خداحافظی آرش با برادرش و با ما بود.

پسرم را از نشانه روی پایش شناختم؛ آرزو داشتم روزی دامادش کنم

هر جا آرش بود زندگی جریان داشت

الان هم که چهل روز گذشته، تقریباً هر شب کنار مزار آرش می‌رویم. گاهی دو بار، گاهی سه بار در روز. می‌رویم و با او حرف می‌زنیم.

آرش خیلی بچه خوبی بود. با همه خوب بود. هر کسی قصه آرش را شنید گریه کرد و دلش سوخت. حتی یک ماه هم نتوانستیم با نبودنش کنار بیاییم.

آرش پر از شوق زندگی بود. بچه‌ای شاد بود. هر خانه‌ای که آرش در آن بود، انگار آن خانه زنده می‌شد. آرش هر جا بود، آبادی بود.

بعد از رفتن آرش، یک سکوت عجیبی در خانه ما افتاده است. بچه‌ها هستند، خانواده هست، رفت‌وآمد هم هست؛ اما یک سکوتی بین همه ایجاد شده که با هیچ چیز پر نمی‌شود. مادرش می‌گوید این سکوتِ بدون آرش من را می‌کشد. تحمل خانه‌ای که آرش در آن نباشد خیلی سخت است، اما تقدیر الهی بود که آرش برود پیش خدا و کنار بقیه بچه‌ها باشد. ما هم راضی به رضای خدا هستیم.

رؤیای یک کودک؛ رباتی برای کمک به مادر و سفری به فضا

آرش دو سال بود که کلاس رباتیک می‌رفت. وقتی استاد رباتیکش خبر شهادت آرش را شنید، به خانه ما آمد و بعد هم به گلزار شهدا رفت. ساعت‌ها کنار مزار آرش نشست و گریه کرد. بعد از آن، یک فیلم برای ما فرستاد؛ فیلمی که خودش در کلاس گرفته بود. آرش در آن فیلم مشغول ساختن ربات بود.

در کلاس رباتیک بچه‌های زیادی کارآموز بودند، اما آرش در این دو سال وسایل زیادی ساخته بود. تقریباً هر بار که از کلاس برمی‌گشت، یک وسیله یا یک کار جدید درست کرده بود و با خودش به خانه می‌آورد.

همیشه به مادرش می‌گفت: "می‌خوام یک ربات بسازم که مامان تو خانه این همه کار نکنه و ربات کارهای خانه را انجام بده."

بعد هم می‌گفت: "یک ربات دیگر هم می‌سازم که من را به فضا ببرد. می‌خواهم بروم ببینم فضا چه شکلی است."

با اطمینان می‌گفت: "یک روز این کار را می‌کنم."

هر روز وقتی مشق‌هایش تمام می‌شد، اگر کاری نداشت کمی تلویزیون نگاه می‌کرد و بعد سراغ وسایلش می‌رفت. آچار دستش می‌گرفت و شروع می‌کرد به ساختن. جعبه‌های بزرگ پیچ و مهره و وسایل الکترونیکی داشت. ساعت‌ها با همان‌ها سرگرم می‌شد و چیزهای مختلف می‌ساخت.

مستندی که مربی‌اش از او گرفته هنوز هست؛ در همان فیلم هم مشغول ساختن است. آرش امید به زندگی خیلی زیادی داشت.

دوستی که هنوز برای آرش گریه می‌کند

آرش با پسر همسایه‌مان خیلی صمیمی بود و بعد از کلاس‌هایش با هم بازی می‌کردند. بعضی وقت‌ها دوستانش را به خانه می‌آورد، با هم فیلم می‌دیدند و بازی می‌کردند.

بعد از این حادثه، همسایه‌مان به خانه ما آمد و گفت چند روزی است پسرش حسام را خانه مادربزرگش برده‌اند؛ چون حالش خیلی بد شده بود. می‌گفت چهار پنج روز است یکسره گریه می‌کند و می‌گوید: "چرا دوست من؟ چرا برای آرش چنین اتفاقی افتاده؟"

رویاهایی که دیگران دیدند

خیلی‌ها آرش را در خواب دیده‌اند؛ اما من و مادرش هنوز خوابش را ندیده‌ایم.

اولین کسی که خوابش را دید، پسرخاله‌اش بود. صبح روز بعد از تشییع جنازه، بیدار شد و گریه می‌کرد. حدود سه سال سن دارد. می‌گفت: "مامان، من آرش را دیدم. توی یک باغ سرسبز بود. من را صدا زد و گفت محمدحسین بیا اینجا با هم بازی کنیم."

می‌گفت رفتم با او بازی کنم که یک‌ دفعه از خواب پریدم.

دختر دایی‌اش هم گریه می‌کرد و می‌گفت من هم خوابش را دیده‌ام؛ می‌گفت با هم بازی می‌کردیم.

اما هنوز به خواب من و مادرش نیامده.

آرزوی معروف شدن

هر جا می‌رفتیم اگر جایی اسم "آرش" روی تابلویی بود، می‌گفت: "بابا من چقدر معروفم!"

بعد می‌گفت: "می‌خواهم خیلی معروف بشوم، می‌خواهم همه دنیا من را بشناسند."

همیشه دنبال این بود که سرشناس شود. تقدیر الهی هم این‌طور شد که آرش در هفت سالگی و در کلاس دوم، طوری معروف شد که همه دنیا نامش را شنیدند.

درد پدر و مادری که هفت سال فرزندشان را بزرگ کردند

هر کسی داستان آرش را شنید، دلش سوخت و گریه کرد. حالا فکر کنید من و مادرش چه می‌کشیم؛ ما که هفت سال و شش ماه او را بزرگ کردیم.

شب‌ها در بغل ما می‌خوابید، یا در بغل خواهرش می‌خوابید.

آخرین خاطره؛ نگاه به عکس «بابا عیسی»

یک خاطره دیگر هم از آرش دارم. حدود یک ماه قبل از این اتفاق، به من گفت: "تو که پنجشنبه‌ها می‌روی بهشت زهرا سر قبر بابابزرگ، چرا من را نمی‌بری؟"

گفتم: "بابا آنجا برای بچه‌ها مناسب نیست؛ بزرگ‌تر که شدی می‌برمت."

بعد گفتم بیا اینجا، عکس بابا عیسی را تو گوشی دارم. عکس را نشانش دادم. خیره شد به عکس، زوم کرد و نگاه کرد. بعد گفت: "این عکس را در خانه مامان فاطمه هم دیده بودم؛ روی پنجره بود."

گفتم: "بله، این بابا عیسی است."

مدتی به عکس نگاه کرد و چیزی نگفت. نمی‌دانستم دلش می‌خواهد بابا عیسی را ببیند.

آرزو داشتم روزی دامادش کنم

من همیشه فکر می‌کردم روزی باید برای آرش دامادی بگیرم. تصورش را هم نمی‌کردم که روزی برسد که خودم زیر تابوت پسرم را بگیرم. هنوز هم بعضی وقت‌ها با خودم می‌گویم: خدایا واقعاً این اتفاق افتاده؟ واقعاً چهل روز از آن روز گذشته؟

به خدا قسم گاهی دلم می‌خواهد از خواب بیدار شوم و ببینم همه این‌ها خواب بوده؛ ببینم آرش هنوز روی تختش خوابیده یا از مدرسه زنگ بزنند بگویند بیا آرش را ببر.

اما واقعیت این است که باید این حقیقت را بپذیریم. چاره دیگری نداریم. این تقدیر الهی بود و ما هم راضی به رضای خدا هستیم.

گفتگو از مهدی یوسفی

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه