از بوسیدن پای مادر تا شهادت؛ روایت وداع شهید علی اکبر ساکت قصه یک عروج خانوادگی/ چهار شهیدی که تقدیم وطن شدند
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهید «مهدی شاکری»؛ سردار سرتیپ دوم و نماینده ولی فقیه در امور مالی ستاد مشترک سپاه بود. سادهپوش و بیادعا که خانوادهاش تا پس از شهادت نفهمیدند او سردار بوده است. شهیده «زهرا غلامی»؛ همسرش، دختر حاج غضنفر و عصمت باقری که در آبان ۱۳۶۲ به دنیا آمد و سال ۱۳۸۴ ازدواج کرد. مادری صبور و همسری فداکار. شهید «محسن شاکری»؛ نوه بزرگ خانواده، ۱۶ ساله. قدبلند، تکواندوکار، کمکحال مادر، در کنارش برادر شهیدش «حسین شاکری»؛ نوه کوچکتر، ۱۴ ساله. مثل برادرش مؤدب، بیتوقع و همیشه در کارهای خانه یاریرسان بودند. دهم ماه مبارک رمضان، ۹ اسفند ۱۴۰۴، در شهرک کلاهدوز تهران، انفجار در منزل مسکونی آنها رخ داد. پیکر هر چهار شهید متلاشی و تکهتکه شد و هر کدام در یک تابوت به خانواده تحویل داده شد. مادر شهیده میگوید: «پیکر دامادم اربا اربا شد. محسن و حسین تکه تکه بودند. پیکرهایشان را با هم آوردند، با دختر عزیزم.» تمامی این چهار شهید در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س)، ردیفهای ۱۹ و ۲۰، کنار هم آرام گرفتهاند؛ و مادر شهیده با صبری زینبی میگوید: «ما که از حضرت زینب(س) نازنینتر نیستیم. عالی بودند. عالی زندگی کردند. عالی هم رفتند.»

چهار شهید یک خانواده در کلام مادر
خانم عصمت باقری، مادر شهیده تعریف میکند: آقا مهدی وقتی آمد خواستگاری، گفت من تازه رفتم سر کار، فقط یک ماشین دارم، حقوقم کم است. من گفتم اگر خدا بخواهد خودش درست میکند. بعد به خود مهدی گفتم پول برای ما مهم نیست؛ مهم شناخت اخلاق پدر و مادرش بود که انسانهای کمتوقع و خوبی بودند و ما از قدیم همسایه دیوار به دیوار بودیم. سال ۱۳۸۴ با دختر من ازدواج کرد. زندگی خیلی خوبی داشتند. دخترم به آقا مهدی و بچهها به پدر و مادرشان به شدت وابسته بودند. بعد از شهادت فهمیدیم که داماد من سردار بود، ولی خودش هیچ وقت به ما نگفت. خیلی ساده پوش بود، احترامش به من و حاج آقا و همه خیلی بالا بود. هر چه از خوبیهایش بگویم کم است. خدا هر چه خوبی روی زمین داشت به او داده بود. من به اندازه دخترم او را دوست داشتم. هیچ وقت ندیدم جلوی من یا حاج آقا به زهرا امر و نهی کند. حتی اگر چیزی دوست نداشت، بعداً در خلوت با مهربانی بهش میگفت. زهرا هم همیشه میگفت آقا مهدی به من یاد داد صبور باشم. دخترم زهرا خانم آبان ۶۲ به دنیا آمد. هیچ وقت بهانهگیری نمیکرد. یک دل بود با همسرش. وقتی بچهها مدرسه ابتدایی میرفتند، برای دانش آموزان جشن تولد میگرفت و سفره درست میکرد. مناسبتهای مختلف مثل شب یلدا و اعیاد هر کمکی میتوانست در مدرسه انجام میداد. شنونده خوبی بود؛ هر کسی بهش رجوع میکرد، در حد توانش گوش میداد و رفتار دوستانه داشت. گره از کار دیگران باز می کرد؛ اگر نمیتوانست مشکل مالی را حل کند، میگفت حداقل دلداری بدهم. وقتی به شهادت رسید، دلم برای اخلاق خوبش تنگ شد. نوه هایم محسن و حسین هم بی نظیر بودند. بچههای عاقل و مودب که خیلی به پدر و مادرشان وابسته بودند.

محسن و حسین، نوههای خوش اخلاق و ورزشکار خانواده
مادربزرگ شهیدان شاکری از روزهایی میگوید که این دو نوه عزیزش را «مایه افتخار خانواده» میدانست؛ بچههایی که نه تنها در تکواندو مدال میگرفتند، بلکه در خانه کمکحال مادر، بیتوقع از پدر و همیشه وابسته و عاشق یکدیگر بودند. ادامه میدهد: محسن بزرگتر بود، ۱۶ ساله، کلاس دهم رشته ریاضی. حسین ۱۴ ساله، کلاس هشتم. قد بلند ماشاءالله. هر دوتکواندوکار بودند. در مسابقات استانی و منطقهای بسیاری شرکت کردند؛ و مدالهای رنگارنگی گرفتند. ژیمناستیک هم کار میکردند، اما با علاقه پیگیر تکواندو بودند. بیحاشیه و آرام. مودب و با غیرت. از هفت سالگی هر دو نماز خواندن را شروع کردند و از نه سالگی روزه هایشان را میگرفتند. ما برای سحری بیدارشان نمیکردیم که روزه نگیرند؛ ولی بدون سحری باز هم روزه میگرفتند. زیاد اهل خودنمایی نبودند. اگر جایی میرفتند، ساکت و آرام مینشستند. حرف زیادی نمیزدند، اما وقتی حرف میزدند، حساب شده بود. با این حال، شوخطبعی خاص خودشان را داشتند. یک دفعه یک حرفی میزدند که ناگهانی دلت را میبرد. شوخیهایشان از ته دل بود، نه از روی تمسخر. حسین هم گاهی با یک نگاه یا یک حرکت کوچک، همه را میخنداند. واقعاً شیرین بودند. کسی که نزدیکشان میشد، میفهمید چه گوهرهایی هستند. هیچ وقت صدای نارضایتی از آنها شنیده نشد. همیشه کمک حال مادرشان بودند. وسایل سنگین را جابهجا میکردند، جارو میکشیدند. به مادرشان آنقدر کمک میکردند که من به زهرا میگفتم این پسرها برایت نعمت هستند. محسن حتی در کارهای سنگین خانه، مثل جابهجایی یخچال و کمد، پیشقدم بود. حسین هم همیشه میگفت مادر، تو استراحت کن، من انجام میدهم. یک روز برای یک عروس که من جهاز جمع کرده بودم، خودش وسایل را زیر پله برد و چید. به من گفت مادربزرگ، تو ناراحت نشو. من دوست دارم به شما کمک کنم. هیچ وقت از پدرشان شکایت نکردند که چرا ما را جای خاصی نبرد. هیچ وقت نگفتند ما را به سفر ببرید یا برایمان لباس گران بخرید. با همان چند تا لباس ساده راضی میشدند. فوقالعاده به مادرشان وابسته و زهرا هم خیلی به بچهها وابسته بود. هر جا میرفتند با هم بودند. رابطهشان عاشقانه بود. هر کمکی از دستشان برمیآمد انجام میدادند. برای بچههای فامیل جشن تولد میگرفتند، برای رضای خدا کار میکردند و واقعاً مایه افتخار خانواده بودند.

چشم به راهشان بودم که بیایند ولی نشد...
روز ۹ اسفند، خانواده سردار سرتیپ دوم «مهدی شاکری» در منزل مسکونی خود در شهرک کلاهدوز تهران هدف انفجار قرار گرفتند. خانم باقری از آن روز میگوید: روزی که هر چه تماس گرفتند، گفتند «آنتن نمیدهد»؛ زمانی که پسرش آمد و خبر شهادت را آورد. ادامه میدهد: آن روزهر چه زنگ زدیم، گفتند آنتن نمیدهد، در دسترس نیستند. چشم به راهشان بودم که به خانه ما بیایند ولی نشد.. تا اینکه پسرم آمد، بدون حرف رفت و برگشت. بار سوم که برگشت، زمین خورد و شروع کرد به گریه کردن. فهمیدم مهدی و زهرا و بچهها رفتند. موشک ساعت یک ربع به دوازده ظهر در وسط خانه شان اصابت کرده بود. وقتی رفتیم پیکرها را تحویل بگیریم، دامادم مهدی، بدنش متلاشی شده بود، چند تیکه شده بود. بدن دخترم زهرا یک خرده بیشتر بود. اما محسن و حسین کمتر از پدر و مادرشان نبود. بدنشان تیکه تیکه بود. هر کدام در یک تابوت بود. محسن و حسین را با هم آوردند. گفتم این دو تا همیشه با هم بودند، حالا هم با هم آمدند. همه چهار تابوت را کنار هم گذاشتیم. در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س)، ردیف ۱۹ و ۲۰، کنار همدیگر دفن شدند. خدا را شکر که کنار هم هستند.
اوایل ما خیلی بی تابی می کردیم ولی بعدا که فکر کردم دیدم ما که از حضرت زینب (س) نازنینتر نیستیم. ایشان ۱۸ نفر از خانواده خودش را از دست داد. خدا به ایشان صبر داد، به ما هم داده، انشاءالله بیشتر هم میدهد تا بتوانیم داغ آنها را تحمل کنیم.
انتهای پیام/ س