در آرزوی کربلا؛ روایت پدری از مردانگی و شهادت عباس
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید عباس امامی هفدهم آبان ۱۳۴۱، در شهرستان تبریز به دنیا آمد. پدرش بیاضعلی کارگر بود و مادرش عظمت نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر قالیباف بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. نوزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مدفن وی در گلزار شهدای وادی رحمت، زادگاهش واقع است.

به مناسبت سالروز شهادت این شهید بزرگوار خاطرهای از زبان پدرش تقدیم حضورتان میگردد.
بسم ربّ الشهدا
در سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰، در منطقه خرمشهر و داخل خاک عراق، مشغول جنگ با دشمن بودیم. روزی از بقیه نیروها جدا شدم و به طرف چشمهای رفتم تا کمی آب بنوشم. اسلحهام را کنار گذاشتم و سرم را پایین آوردم تا آب بخورم. ناگهان چشمم به سرباز عراقیای افتاد که بالای سرم ایستاده بود و اسلحهای در دست داشت.
وقتی او را دیدم، چنان ترسی وجودم را فرا گرفت که آب در دهانم زهر شد. اما همان لحظه در دلم گفتم:
«یا علی! خودت کمکم کن تا خودم را از دست این دشمن نجات بدهم.»
هنوز این ذکر در دلم تمام نشده بود که ناگهان با تمام قدرت فریاد زدم:
«اسلحهات را بنداز زمین، وگرنه همین حالا میزنمت!»
او که غافلگیر شده بود و از فریاد من ترسیده بود، فوراً اسلحهاش را زمین انداخت و تسلیم شد. من هم بلافاصله اسلحهاش را برداشتم و او را اسیر کردم و به سمت بچههای خودمان آوردم.
بعدها فهمیدیم آن مرد از فرماندهان و درجهداران مهم عراقی بوده است. وقتی بچهها دیدند من او را اسیر کردهام و میآورم، دور ما جمع شدند. بعضیها از شدت خشم میخواستند او را بزنند. حتی عدهای میخواستند وسایل شخصی و قیمتیاش را از او بگیرند. در آن لحظه خودم را جلوی اسیر انداختم، دستهایم را باز کردم و نگذاشتم کسی به او آسیبی برساند.
به بچهها گفتم:
«این آدم حالا اسیر ماست. همین که اسیر شده، خودش ترس و فشار و مرگ را حس میکند. دیگر درست نیست بیشتر از این اذیتش کنیم. هرچه برای خودتان میخواهید، برای دیگران هم بخواهید. خواهش میکنم با اسیر مدارا کنید.»
وقتی نگذاشتم کسی به او تعرض کند، دیدم با نگاهی عجیب، سرشار از تشکر و آرامش، به من خیره شده است. آن لحظه یاد سخن مولایمان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام افتادم که فرمود:
«به جز علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا»
پدر شهید میگفت:
«عکس آن اسیر را به یادگار به خانه آورده بود.»
پدرش ادامه میدهد:
عباس یک بار در جبهه ترکش خورده بود. او را برای درمان به تهران فرستاده بودند. پانزده روز در بیمارستان بستری بود، بیآنکه حتی یک بار به خانه زنگ بزند یا خبری بدهد تا ما بفهمیم چه بر سرش آمده است.
بعد از پانزده روز ناگهان به خانه آمد. سه روز بیشتر نماند و دوباره راهی جبهه شد.
مادرش میگفت:
«در همان سه روز، یک بار وقتی جورابش را درآورد، دیدم کف پایش انگار از وسط شکافته شده و زخم عمیقی دارد. دلم لرزید. گفتم:
عباس جان! این چیست؟»
اما او با خونسردی و بیاعتنایی گفت:
«چیزی نیست مادر جان… فقط یک خراش جزئی است، مهم نیست.»
من که مادر بودم، طاقت نیاوردم و گفتم:
«پسرم! در جبهه خیلی جلو نرو. شنیدهام یکی از فامیلهایمان در خط مقدم تیر خورده و زخمی شده. تو هم مواظب خودت باش تا خدای نکرده بلایی سرت نیاید.»
هنوز حرفهایم تمام نشده بود که دیدم اشک از چشمان عباس جاری شد. با صدایی بغضآلود گفت:
«مادر جان! چه میگویی؟ درختهای خرمشهر سالم نماندهاند… آخر از کجا بگویم و چطور بگویم؟ این عراقیهای بیرحم دختران باکره را با خود بردهاند. حالا که عقبنشینی میکنند، آنها را از سنگرهایشان بیرون میآوریم؛ در حالی که بسیاریشان باردار شدهاند… مادر جان! غیرتم آتش گرفته. با این وضع، چطور جلو نروم؟ چطور خودم را نگه دارم؟»
بعد از سه روز ماندن در خانه، دیگر طاقت نیاورد. با اینکه دکتر گفته بود باید یک ماه استراحت کند، دوباره با همان پای زخمی از ما خداحافظی کرد و راهی جبهه شد؛ رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت.
یک ماه بعد، خبر شهادتش به ما رسید…
یکی از همرزمان عباس بعد از شهادتش به خانه ما آمد و از آخرین لحظات زندگی او چنین تعریف کرد:
شب قبل از شهادتش، عباس به ما گفت:
«بچهها! بیایید همدیگر را حلال کنیم. معلوم نیست فردا چه کسی زنده بماند و چه کسی شهید شود.»
در حالی این حرف را میزد که نه حقی بر گردن کسی داشت، نه بدهی و نه طلبی. بلکه این ما بودیم که از او قرض گرفته بودیم.
گفتیم:
«عباس جان! ما به تو بدهکاریم. اجازه بده اول حسابمان را صاف کنیم.»
از این حرف ناراحت شد و گفت:
«من که این را نگفتم برای پول و قرض. منظورم این است اگر کسی از کسی دلخور است، اگر حقی از هم ضایع کردهایم یا بدیای دیدهایم، امشب همه را ببخشیم و حلال کنیم.»
صبح روز بعد، عباس گفت:
«امروز یا اسیر میشوم یا شهید.»
پرسیدیم:
«چرا چنین حرفی میزنی؟»
گفت:
«خواب عجیبی دیدهام…»
اما دیگر خوابش را تعریف نکرد.
آن روز لباسها و تجهیزاتمان را پوشیدیم و به سمت خط حرکت کردیم. در بین راه ناگهان خمپارهای میان گروه ما فرود آمد. چند نفر به شکل بسیار دردناکی شهید شدند. بعضی بدنها تکهتکه شده بودند. دستها و پاها هرکدام به سویی افتاده بود.
عباس هم میان آنها بود…
ناگهان دیدیم آن قامت بلند و رشید روی زمین افتاد. دویدم تا خودم را به او برسانم. وقتی بالای سرش رسیدم، دیدم از پشت سر و سمت چپ شکمش زیر قفسه سینه ترکش خورده است.
او را داخل آمبولانس گذاشتیم. خون زیادی از بدنش رفته بود. دستم را پشت سرش گذاشتم تا جلوی خونریزی را بگیرم، اما زخم آنقدر عمیق بود که دستم داخل آن فرو میرفت.
از فرمانده چیزی خواستم تا روی زخم بگذاریم. چیزی پیدا نکردیم. کلاه نظامیام را برداشتم و روی زخم گذاشتم، اما عمق جراحت آنقدر زیاد بود که حتی کلاه هم داخل زخم فرو رفت…
عباس در آخرین لحظات عمرش فقط میگفت:
«مرا به سمت چپ برگردانید…»
او از کودکی عاشق کربلا و نجف بود. همیشه به مادرش میگفت:
«مادر جان! انشاءالله روزی به کربلا و نجف میرویم.»
و حالا در آخرین نفسهایش زمزمه میکرد:
«در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان، که خاک کوی تو باشم…»اما پیش از آنکه به بیمارستان برسیم، عباس به شهادت رسید.
پدر شهید میگفت:
«شب قبل از آنکه خبر شهادتش برسد، خواب دیدم اسلحهای در دست دارم و کنار عباس داخل سنگری با عراقیها میجنگیم. ناگهان اسلحهام گیر کرد. اسلحه را به طرف عباس گرفتم و فریاد زدم:
عباس! عباس! پسرم! اسلحهام گیر کرده…»
از خواب پریدم. دلم آشوب شد. انگار به قلبم الهام شده بود که عباس شهید شده است. خیلی ناراحت و پریشان بودم، اما چیزی به اهل خانه نگفتم.
همان روز نامهای از طرف بنیاد شهید به خانه رسید…
نامه، خبر شهادت عباس را آورده بود.
عباس دومین شهید محله ما در شهر تبریز بود. بهار سال ۱۳۶۰، پس از او نیز گلهای بسیاری از باغ جوانان محله و فامیل ما پرپر شدند.
یادشان گرامی و راهشان پررهرو باد.
انتهای پیام/