قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم

یکی از ویژگیهای مهم آقا مهدی رحمانی این بود که درباره شغلش بسیار سربسته صحبت میکرد. فقط در حد معرفیِ اینکه محافظ چه کسی است چیزی میگفت و هیچوقت جزئیات مأموریتها را برای من باز نمیکرد. بسیاری از کارها و فداکاریهایش را تازه بعد از شهادتش فهمیدم؛ همان زمان بود که دریافتم چقدر در کارش پرشور، بیقرار و در عین حال زبده بودند.
هر وقت صحبت از شهید و شهادت میشد، ناخودآگاه یاد جمله حاج قاسم میافتادم که میگفت: «لازمه شهید بودن، شهید شدن و شهید زندگی کردن است.»
آقا مهدی مصداق کامل این جمله بود. خودش هم همیشه میگفت: «شهادت اتفاقی نیست؛ حاصل قدم برداشتن مداوم در مسیر حق است.»

سربازی که مأموریت را انتخاب نمیکرد
زمانی که او در تیم حفاظت دکتر مخبر بود، تهدیدهای جدی پیش آمد و من واقعاً نگران شدم. از او خواستم اگر میشود به بخش اداری منتقل شود تا خیال من آسودهتر باشد، اما قبول نکرد. برایش مهم نبود مأموریت چقدر سخت، خطرناک یا حساس باشد. همیشه میگفت: «من سرباز دولت هستم؛ هرجا تکلیف باشد، با جان و دل میروم.»
وقتی نامش در دستور حفاظت تیم اسکورت سردار ثبت شد، نگرانیام چند برابر شد. تیم آقای مخبر برای ما آرامتر بود و ما نسبت به آن خانواده بزرگ و محترم ارادت خاصی داشتیم. اما آقا مهدی هیچگاه در برابر مأموریتها مخالفت نمیکرد. حتی وقتی از او میخواستند در مأموریتهای حساستر و دشوارتر حضور داشته باشد، هیچوقت «نه» نمیگفت.
همیشه با لبخند میگفت: وقتی وارد این شغل شدیم، همه حساسیتها و خطراتش را پذیرفتیم. ما زن و مرد دولتیم؛ هر جا لازم باشد، میرویم.
این نگاه و تعهد عمیق به وظیفه، نشان میداد که چقدر به کارش عشق میورزد.

کمک به مردم؛ باوری ریشهدار در منش و زندگیاش بود
مهدی هیچ وابستگیای به دنیا نداشت و همواره تأکید میکرد که کمک به همنوع از ارزشمندترین کارهایی است که خداوند مستقیماً آن را میپذیرد. معتقد بود بسیاری از اعمال انسانها توسط فرشتگان ثبت میشود، اما خدمت به مردم عملی است که خداوند خود آن را میخرد.
بارها دیده بودم حتی در منزل یا ساعات استراحت، زمانی که تلفنش زنگ میخورد، با حوصله پیگیر مشکلات دیگران میشد و میکوشید گرهی از کارشان باز کند. همیشه میگفت خداوند ممکن است از بسیاری امور درگذرد، اما از حقالناس نمیگذرد.
پس از شهادتش بود که گستره واقعی این روحیه را فهمیدم. تازه آن زمان متوجه شدم چه خدمات پنهانی و چه کارهای خیری انجام میداد؛ کارهایی که حتی نزدیکترین افراد زندگیاش نیز از آنها بیخبر بودند.
مادرشان برایم تعریف کرد که گاهی تمام یا بخشی از حقوقش را صرف خانوادههای نیازمند میکرد یا اقساط زندگی آنان را میپرداخت. یکی از تأثیرگذارترین لحظاتی که شنیدم، زمانی بود که فهمیدم در شب یلدا با اسنپ کار میکرد تا بتواند مایحتاج چند خانواده بیبضاعت را فراهم کند. من از اصل کمکهایش باخبر بودم، اما از عمق و جزئیات این مهربانیها تنها پس از شهادتش آگاه شدم.
نشانههایی که پیش از شهادت احساس شده بود
میدانستم که همسرم بههرحال در معرض خطر قرار دارد؛ طبیعت کاری که انجام میداد همین بود. اما خود او نیز گاهی حسهایی داشـت که بعدها معنای دیگری پیدا کردند. در جریان جنگ دوازدهروزه، خواهرزادهاش که به او وابستگی زیادی داشت، مرتب برایش پیام میفرستاد و از نگرانی پاسخ میخواست. آقا مهدی در یکی از همان پیامها نوشته بود: «دیگر دلشوره نداشته باش؛ نهایتش شهادت است. شاید چند وقت دیگر دیدی شهید شدم و برایتان باعث افتخار شدم.» این پیام، بعدها معنای عمیقی برایمان پیدا کرد.
نماز وداع در مسجد جمکران و استمداد از حضرت ولیعصر (عج)

بازگشت به تهران و دلنگرانیهای معنادار آن شب
پس از اقامه نماز و خروج از جمکران، عازم تهران شدیم؛ اما از همان لحظهای که سوار خودرو شدیم، احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت؛ اضطراب، تپش قلب و دلنگرانی عمیقی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. با خودم فکر میکردم شاید قرار است اتفاقی برای خود من رخ دهد که تا این حد بیقرار شدهام. وقتی به منزل رسیدیم، همچنان آرام نمیشدم. کمی آب و گلاب نوشیدم و به بالکن رفتم. مدتی محو تماشای آسمان شدم؛ آن شب، برای نخستین بار، احساس میکردم میتوان حرکت آسمان را با چشم دید؛ همه چیز بهطرز عجیبی زیبا و متفاوت بود.
در دل با امام زمان (عج) سخن گفتم، از خداوند تعجیل در فرج ایشان را خواستم و عرض کردم: پروردگارا، اگر قرار است ما در این دنیا نباشیم، ما را در زمره یاران و در رکاب آقا قرار بده. حال و هوای درونیام بسیار دگرگون بود؛ انگار قلبم خبرهایی داشت که ذهنم قادر به درکش نبود. همانطور که در بالکن نشسته بودم، پلکهایم سنگین شد و به خواب رفتم.
آخرین نماز جماعتی که با هم خواندیم
نزدیک سحر بیدار شدم تا سحری را آماده کنم. آقا مهدی گفت: خانم، بیدار شوید، سحری را از دست میدهیم. از جا برخاستیم و نماز صبح را بهجا آوردیم.
نمیدانستم آن نماز، آخرین نمازی است که به او اقتدا میکنم. او همیشه سجادهاش را جلو میانداخت و من پشت سرش نماز را به جماعت میخواندم؛ این روال همیشگی ما در نماز صبح و هر زمانی بود که مأموریت و ساعت کاریاش اجازه میداد. آن سحر، آخرین بار بود که در نماز پشت سر او ایستادم و آن فضای معنوی و آرامشبخش را تجربه کردم.
پایان متن/