آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۸۱۷
۱۱:۳۲

۱۴۰۵/۰۲/۱۲
قسمت اول گفتگو با همسر شهید جنگ تحمیلی رمضان؛

قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم

زهرا دارابی، همسر شهید ستوان‌یکم مهدی رحمانی، در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد تهران بزرگ، از زندگی مشترک با همسری می‌گوید که خدمت را عبادت می‌دانست و با شناخت کامل، راهی را برگزید که پایانش شهادت بود. ایمان، تکلیف‌مداری و عشق به مردم، شالوده شخصیت او بود؛ و میراثی که برای همسرش بر جای گذاشت، قدرتِ ایستادن و ادامه مسیر در راهی بود که به آن باور داشت.


قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم
 
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، گاهی زندگی بعضی انسان‌ها چنان با ایمان، ایثار و خدمت درهم می‌آمیزد که پایان آن نیز رنگی از آسمان می‌گیرد. روایت همسران شهدا، تنها بازگویی یک زندگی مشترک نیست؛ روایت مردانی است که دل از دنیا بریدند تا امنیت و آرامش برای مردم این سرزمین باقی بماند. زنانی که سال‌ها در کنار این مردان زیستند، امروز حافظان خاطرات و ادامه‌دهندگان راه آنان هستند.
زهرا دارابی، همسر شهید مهدی رحمانی، در گفت‌و‌گو با خبرنگار نوید شاهد اززندگی مشترک با همسری می‌گوید که عشق به خدمت در وجودش ریشه داشت؛ مردی که از همان روز‌های اول می‌گفت راه این لباس ممکن است به شهادت ختم شود و با آگاهی کامل آن را پذیرفته بود.
 
از آشنایی ساده تا همراهی در مسیر پرمخاطره خدمت و شهادت
زهرا دارابی، متولد سال ۱۳۷۲ هستم؛ همسر شهید ستوان یکم مهدی رحمانی. آقا مهدی بیستم تیرماه سال ۱۳۶۷ به دنیا آمده بود. اگرچه در تهران بزرگ شده بود، اما اصالتاً اهل شهرستان قوچان در استان خراسان بود. 
آشنایی ما به سال ۱۳۹۱ بازمی‌گردد؛ زمانی که مادر آقا مهدی در یک روضه خانگی من را دیدند و همین موضوع مقدمه‌ای برای خواستگاری سنتی و ازدواج ما شد. پس از تحقیقات، همه از حسن خلق خانواده ایشان می‌گفتند. حاصل این زندگی مشترک، پسر ده ساله‌مان «محمد سبحان» است. 
زمانی که آقای رحمانی برای خواستگاری آمدند، حدود دو تا سه سال بود که وارد مجموعه نظام شده بودند. من هم به دلیل اینکه از زمان نوجوانی و مجردی، این شغل را بسیار دوست داشتم و احساس می‌کردم پلیس بودن یعنی حس امنیت و اطمینان خاطر برای اطرافیان، مردم و خودم، این شغل را خیلی دوست داشتم و ایشان را در همه حال تأیید می‌کردم و ما این موضوع را پذیرفتیم.
ایشان کارش را از یگان امداد آغاز کرد و پس از مدتی از یگان امداد به راهور منتقل شد اما روحیه جست‌وجوگر و ایثارگرش او را به سمت تیم‌های حفاظت سوق داد و وارد بخش حفاظت شخصیت‌ها شد. در این مسئولیت‌ها هم همیشه جزو نیروهای زبده و مورد اعتماد بود. مدتی محافظ «دکتر لاریجانی» و «دکتر محمد مخبر» بود و در نهایت به عنوان عضو تیم اسکورت «سردارعبدالرحیم موسوی» به خدمت خالصانه ادامه داد.
 من همیشه وابستگی عاطفی شدیدی به او داشتم و نگران رفتنش به ماموریت‌های حساس بودم، اما او با آرامش مرا مجاب می‌کرد و می‌گفت: «وقتی وارد این شغل می‌شوی، باید آگاهانه پذیرای هر خطری باشی؛ چرا که یک سر این راه به شهادت ختم می‌شود.»
 
شهید زندگی کردن، لازمه و پیش‌شرطِ شهید شدن است

یکی از ویژگی‌های مهم آقا مهدی رحمانی این بود که درباره شغلش بسیار سربسته صحبت می‌کرد. فقط در حد معرفی‌ِ اینکه محافظ چه کسی است چیزی می‌گفت و هیچ‌وقت جزئیات مأموریت‌ها را برای من باز نمی‌کرد. بسیاری از کارها و فداکاری‌هایش را تازه بعد از شهادتش فهمیدم؛ همان زمان بود که دریافتم چقدر در کارش پرشور، بی‌قرار و در عین حال زبده بودند.

هر وقت صحبت از شهید و شهادت می‌شد، ناخودآگاه یاد جمله حاج قاسم می‌افتادم که می‌گفت: «لازمه شهید بودن، شهید شدن و شهید زندگی کردن است.»

آقا مهدی مصداق کامل این جمله بود. خودش هم همیشه می‌گفت: «شهادت اتفاقی نیست؛ حاصل قدم برداشتن مداوم در مسیر حق است.»

 

قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم

سربازی که مأموریت را انتخاب نمی‌کرد

زمانی که او در تیم حفاظت دکتر مخبر بود، تهدید‌های جدی پیش آمد و من واقعاً نگران شدم. از او خواستم اگر می‌شود به بخش اداری منتقل شود تا خیال من آسوده‌تر باشد، اما قبول نکرد. برایش مهم نبود مأموریت چقدر سخت، خطرناک یا حساس باشد. همیشه می‌گفت: «من سرباز دولت هستم؛ هرجا تکلیف باشد، با جان و دل می‌روم.»

وقتی نامش در دستور حفاظت تیم اسکورت سردار ثبت شد، نگرانی‌ام چند برابر شد. تیم آقای مخبر برای ما آرام‌تر بود و ما نسبت به آن خانواده بزرگ و محترم ارادت خاصی داشتیم. اما آقا مهدی هیچ‌گاه در برابر مأموریت‌ها مخالفت نمی‌کرد. حتی وقتی از او می‌خواستند در مأموریت‌های حساس‌تر و دشوارتر حضور داشته باشد، هیچ‌وقت «نه» نمی‌گفت.

همیشه با لبخند می‌گفت: وقتی وارد این شغل شدیم، همه حساسیت‌ها و خطراتش را پذیرفتیم. ما زن و مرد دولتیم؛ هر جا لازم باشد، می‌رویم.

این نگاه و تعهد عمیق به وظیفه، نشان می‌داد که چقدر به کارش عشق می‌ورزد.

 

قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم

 

کمک به مردم؛ باوری ریشه‌دار در منش و زندگی‌اش بود

 مهدی هیچ وابستگی‌ای به دنیا نداشت و همواره تأکید می‌کرد که کمک به هم‌نوع از ارزشمندترین کار‌هایی است که خداوند مستقیماً آن را می‌پذیرد. معتقد بود بسیاری از اعمال انسان‌ها توسط فرشتگان ثبت می‌شود، اما خدمت به مردم عملی است که خداوند خود آن را می‌خرد.

 بار‌ها دیده بودم حتی در منزل یا ساعات استراحت، زمانی که تلفنش زنگ می‌خورد، با حوصله پیگیر مشکلات دیگران می‌شد و می‌کوشید گرهی از کارشان باز کند. همیشه می‌گفت خداوند ممکن است از بسیاری امور درگذرد، اما از حق‌الناس نمی‌گذرد.

پس از شهادتش بود که گستره واقعی این روحیه را فهمیدم. تازه آن زمان متوجه شدم چه خدمات پنهانی و چه کار‌های خیری انجام می‌داد؛ کار‌هایی که حتی نزدیک‌ترین افراد زندگی‌اش نیز از آنها بی‌خبر بودند.

 مادرشان برایم تعریف کرد که گاهی تمام یا بخشی از حقوقش را صرف خانواده‌های نیازمند می‌کرد یا اقساط زندگی آنان را می‌پرداخت. یکی از تأثیرگذارترین لحظاتی که شنیدم، زمانی بود که فهمیدم در شب یلدا با اسنپ کار می‌کرد تا بتواند مایحتاج چند خانواده بی‌بضاعت را فراهم کند. من از اصل کمک‌هایش باخبر بودم، اما از عمق و جزئیات این مهربانی‌ها تنها پس از شهادتش آگاه شدم.

نشانه‌هایی که پیش از شهادت احساس شده بود

‌می‌دانستم که همسرم  به‌هرحال در معرض خطر قرار دارد؛ طبیعت کاری که انجام می‌داد همین بود. اما خود او نیز گاهی حس‌هایی داشـت که بعد‌ها معنای دیگری پیدا کردند. در جریان جنگ دوازده‌روزه، خواهرزاده‌اش که به او وابستگی زیادی داشت، مرتب برایش پیام می‌فرستاد و از نگرانی پاسخ می‌خواست. آقا مهدی در یکی از همان پیام‌ها نوشته بود: «دیگر دلشوره نداشته باش؛ نهایتش شهادت است. شاید چند وقت دیگر دیدی شهید شدم و برایتان باعث افتخار شدم.» این پیام، بعد‌ها معنای عمیقی برایمان پیدا کرد.

نماز وداع در مسجد جمکران و استمداد از حضرت ولی‌عصر (عج)

دو شب قبل از شهادت، در هفتم ماه مبارک رمضان، اصرار عجیبی داشت که به جمکران برویم. با اینکه برادرم که همکارش بود نتوانست بیاید، اما ما رفتیم. در مسجد جمکران، آقا مهدی چنان نماز طولانی و پرشوری خواند که پدرم بعد‌ها گفت: آن نماز، نماز وداع و کسب اجازه از امام زمان (عج) بود.
 
قوت قلبی که از آقا مهدی به یادگار دارم
 

بازگشت به تهران و دل‌نگرانی‌های معنادار آن شب

پس از اقامه نماز و خروج از جمکران، عازم تهران شدیم؛ اما از همان لحظه‌ای که سوار خودرو شدیم، احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت؛ اضطراب، تپش قلب و دل‌نگرانی عمیقی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. با خودم فکر می‌کردم شاید قرار است اتفاقی برای خود من رخ دهد که تا این حد بی‌قرار شده‌ام. وقتی به منزل رسیدیم، همچنان آرام نمی‌شدم. کمی آب و گلاب نوشیدم و به بالکن رفتم. مدتی محو تماشای آسمان شدم؛ آن شب، برای نخستین بار، احساس می‌کردم می‌توان حرکت آسمان را با چشم دید؛ همه چیز به‌طرز عجیبی زیبا و متفاوت بود.

در دل با امام زمان (عج) سخن گفتم، از خداوند تعجیل در فرج ایشان را خواستم و عرض کردم: پروردگارا، اگر قرار است ما در این دنیا نباشیم، ما را در زمره یاران و در رکاب آقا قرار بده. حال و هوای درونی‌ام بسیار دگرگون بود؛ انگار قلبم خبر‌هایی داشت که ذهنم قادر به درکش نبود. همان‌طور که در بالکن نشسته بودم، پلک‌هایم سنگین شد و به خواب رفتم.

آخرین نماز جماعتی که با هم خواندیم

نزدیک سحر بیدار شدم تا سحری را آماده کنم. آقا مهدی گفت: خانم، بیدار شوید، سحری را از دست می‌دهیم. از جا برخاستیم و نماز صبح را به‌جا آوردیم.
‌نمی‌دانستم آن نماز، آخرین نمازی است که به او اقتدا می‌کنم. او همیشه سجاده‌اش را جلو می‌انداخت و من پشت سرش نماز را به جماعت می‌خواندم؛ این روال همیشگی ما در نماز صبح و هر زمانی بود که مأموریت و ساعت کاری‌اش اجازه می‌داد. آن سحر، آخرین بار بود که در نماز پشت سر او ایستادم و آن فضای معنوی و آرامش‌بخش را تجربه کردم.


پایان متن/

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه