آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۸۸۸
۱۶:۱۴

۱۴۰۵/۰۲/۱۲
قسمت دوم گفتگو با همسرشهید جنگ تحمیلی رمضان؛

در ذهنم شهادتش را بعد از یک عمر طولانی تصور می‌کردم

زهرا دارابی همسر شهید مهدی رحمانی در بخش دوم گفتگوی خود با نوید شاهد، باصداقت و سوزِ دل، از آخرین نماز صبح مشترک تا شنیدن خبر شهادت همسرش را بازگو می‌کند، از روز‌هایی روایت می‌کندکه بیش از هر زمان دیگری معنای صبر، پیش‌آگاهی و وداع را درک کرده است.


 
اظطائظ
 
به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ، بعضی نام‌ها تنها یک خاطره نیستند؛ یک مسیرند. شهید ستوان‌یکم مهدی رحمانی برای خانواده‌اش فقط یک همسر و پدر نبود، بلکه تکیه‌گاهی از ایمان و استواری بود که اثر آن حتی پس از شهادتش نیز در زندگی آنان ادامه دارد. در بخش نخست این گفت‌و‌گو از عشق او به خدمت و باور عمیقش به راهی گفتیم که آگاهانه انتخاب کرده بود.
 در ادامه این مصاحبه، زهرا دارابی از روز‌هایی روایت می‌کند که بیش از هر زمان دیگری معنای صبر، پیش‌آگاهی و وداع را درک کرده است؛ روز‌هایی که پرده از زوایای دیگری از زندگی این شهید و روایت خانواده‌اش از لحظات و روز‌های منتهی به شهادت برمی‌دارد.
 
دل‌نگرانی‌های همیشگی در روزهای مأموریت

وقتی آقا مهدی در مأموریت بود، واقعاً آرام و قرار نداشتم؛ حتی نمی‌توانستم غذا بخورم. مدام تماس می‌گرفتم و می‌پرسیدم: کی برمی‌گردید؟ زودتر بیایید، من نمی‌توانم چیزی بخورم. وابستگی عاطفی‌ام به او خیلی زیاد بود. گاهی که گوشی‌اش خاموش می‌شد، آن‌قدر مضطرب می‌شدم که با اداره تماس می‌گرفتم. دعا می‌خواندم، صدقه می‌دادم و تمام دل‌مشغولی‌ام این بود که اتفاقی برایش نیفتد.

همیشه برای خودم و همسرم عمر طولانی و با برکت می‌خواستم؛ حتی در ذهنم این‌گونه تحلیل می‌کردم که اگر روزی به مقام شهادت برسد، حتماً بعد از سال‌های طولانی زندگی خواهد بود… نه این‌گونه زود و ناگهانی.

 

اظطائظ

صبح آخر؛ آغاز جنگ و بی‌خبری طولانی

در ساختار کاری آقا مهدی، خط ارتباطی ویژه‌ای برای موارد اضطراری پیش‌بینی شده بود تا در صورت عدم دسترسی به خطوط معمول، از آن طریق ارتباط برقرار شود. تقدیر چنین بود که آخرین نماز صبح زندگی مشترکمان را در کنار یکدیگر اقامه کنیم.

حوالی ساعت ۹:۳۰ صبح، تماسی از سوی مادرم دریافت کردم که با اضطراب خبر داد: زهرا! رژیم صهیونیستی حمله کرده و بیت را مورد هدف قرار داده است.

از آنجا که ایشان در تیم حفاظت و همراهی سردار عبدالرحیم موسوی حضور داشتند و به اقتضای مسئولیت، تردد‌هایی به بیت داشتند، در لحظات نخست نگرانی عمیقی به سراغم نیامد؛ و با خودم گفتم خطری متوجه ایشان نخواهد بود. اما با گذشت زمان و تداوم بی‌خبری، اضطراب جایگزین آرامش اولیه شد. تلاش‌های من برای برقراری تماس ناکام ماند؛ نه تنها تلفن‌های شخصی ایشان خاموش بود، بلکه خطی که مختص شرایط بحرانی و ضروری بود، از دسترس خارج شده بود. این سکوتِ ارتباطی، لحظه به لحظه بر شدت دلهره‌ام اضافه می‌کرد.

 افطاری به نیابت از شهدا

تا غروب هیچ خبری نرسید. نزدیک افطار بود، به نیابت از شهدایی که امروز در بیت به شهادت رسیدند، حلوا درست کردم و پخش کردم در حالی که نمی‌دانستم یکی از همان شهدا، همسر خودم است. تقدیر، درست در همان لحظات، مسیر زندگی مرا ورق می‌زد.

اظطائظ

 

اولین نشانه‌ها؛ دروغ کوچکی که آدم برای آرام شدنش می‌سازد

شب فرارسیده بود و همچنان خبری نبود. بعد‌ها فهمیدم برادر و خواهر‌های مهدی حدس‌هایی زده بودند، اما من بی‌خبر بودم. ناگهان زنگ آیفون به صدا درآمد؛ یکی از همکارانش پشت در ایستاده بود.

همیشه فیلم‌های دفاع مقدس را با شوق و احترام تماشا می‌کردم، اما از آن شب به بعد دیگر نتوانستم هیچ‌یک از آنها را ببینم، چون تازه می‌فهمیدم همسر شهید بابایی و همسر شهید همت چه رنجی را از سر گذرانده‌اند.

یکی از همکاران همسرم به خانه آمد و وقتی پریشانی مرا دید، آرام گفت: آقای رحمانی حالشان خوب است و در مکانی امن هستند. همین یک جمله برایم تبدیل شد به امیدی لرزان؛ امیدی که بیشتر شبیه چنگ زدن به آرامشی ساختگی بود. مادرم با نگرانی پرسید: دلت چه می‌گوید؟ گفتم: احساس خوبی ندارم، اما وقتی همکارانش می‌گویند حالش خوب است، حتماً راست می‌گویند. آن شب، با همان دروغِ لازم، خودم را آرام کردم.

انتظار بی پایان؛ لحظه‌ای که خبر شهادت رسید

نمازم را خواندم و بعد از دعا و تعقیبات، سحری را آماده کردم. بی‌دلیل سراغ کمد دیواری رفتم؛ مرتبشان کردم و بعد هم خانه را آب و جارو زدم. انگار در دلم چیزی می‌گفت آقا مهدی برمی‌گردد و باید همه‌چیز مرتب باشد.

دلشوره از من جدا نمی‌شد. مدام با گوشی آقا مهدی تماس می‌گرفتم، اما هر بار فقط پیغام «در دسترس نیست» می‌آمد. نزدیک ساعت پنج و نیم صبح، از شدت خستگی خوابم برد.

چند دقیقه بعد با تماس خواهرشوهرم از خواب پریدم. صدایش می‌لرزید. گفت: زهرا جان… بیچاره شدیم… حضرت آقا شهید شدند. ناخودآگاه گفتم: آقا مهدی که در بیت بودند، با همان اضطراب تلویزیون را روشن کردم. وقتی خبر شهادت رهبر را دیدم، دیگر نتوانستم خوددار باشم؛ بغضی که در گلویم مانده بود ناگهان با گریه‌ای بلند شکست.

حدود ساعت هفت یا هفت و نیم صبح، صدای گریه و شیون از کوچه بلند شد. از جایی که در پذیرایی نشسته بودم تا بالکن خانه فاصله‌ای نبود، اما برای من به مسیری طولانی و سنگین تبدیل شد. در تمام آن چند قدم فقط دعا می‌کردم: «خدایا، فقط همان خبری که دلم از آن می‌ترسد، نباشد.»

باور کنید رسیدن به بالکن شاید چند دقیقه بیشتر طول نکشید، اما برای من انگار زمان ایستاده بود. حالتی داشتم که همیشه به دوستانم می‌گویم همان لحظه، معنای واقعی عذاب قبر را با تمام وجود حس کردم. هیچ‌کس نمی‌تواند آن سنگینی را درک کند.

 به بالکن که رسیدم، دیگر نیازی به پرسیدن نبود؛ صدای شیون و نگاه‌هایی که به سمت خانه ما دوخته شده بود، خبر می‌داد که آقا مهدی به آرزویش رسیده و من باید با حقیقت شهادتش روبه‌رو شوم.

اظطائظ

حکمت خدا؛ سفرمشهد و خوابی که بی‌تابی را آرام کرد

‌می‌خواهم خوابی را تعریف کنم؛ خوابی که برایم ثابت کرد آنچه می‌گویند «شهدا زنده‌اند» واقعاً حقیقت دارد. به خدا قسم، جز این نیست که آنها در آن دنیا دست‌شان بازتر است. به دوستانم هم گفته‌ام که من بعد از سی‌ودو سال، تازه احساس می‌کنم گوش‌هایم می‌شنود و چشم‌هایم حکمت‌های خدا را می‌بیند. من همیشه برای خودم و همسرم عمر طولانی می‌خواستم و در ذهنم این‌گونه تصور می‌کردم که اگر روزی به مقام شهادت برسد، حتماً پس از سال‌ها زندگی طولانی و پربرکت خواهد بود. اما حالا می‌بینم این جمله که «شهدا زنده‌اند» چقدر واقعی و حقیقتی انکارناپذیر است.

کنار مزار شهید پلارک؛ برادر! من همسرم را به شما می‌سپارم

ما اغلب پنجشنبه‌ها به گلزار می‌رفتیم. بچه‌های جهادی هم آنجا بودند. من همیشه به شهید ابراهیم هادی و شهید احمد پلارک ارادت خاصی داشتم. کنار مزار شهید پلارک یک جای خالی بود؛ که همان‌جا مزار آقا مهدی شد. در روز‌های اول شهادتش، حالم خیلی بد بود. تازه پیکرشان را دفن کرده بودیم و من از شدت دلتنگی آرام و قرار نداشتم. 

برادرم گفت: خواهر! یک روایتی از آیت‌الله بهجت هست که هر وقت خیلی مضطر شدی و مصیبتی دیدی، حتماً بروید زیارت امام رضا (ع). مطمئن هستم اگر برویم حالت بهتر می‌شود.

گفتم: توان رفتن ندارم. اصرار کرد که برویم و قول داد حالم بهتر شود. گفتم پیش از آن، باید به گلزار شهدا بروم.

 وقتی کنار مزار آقا مهدی نشستم، خیلی با او درد و دل کردم. اما قبل از اینکه بروم، چون مزارش کنار مزار شهید پلارک است، با همان لحن همیشگی خودم که شهدا را «برادر» خطاب می‌کردم، رو به شهید پلارک گفتم: برادر! من چند روزی نیستم که مزار آقا مهدی را با آب و گلاب بشویم؛هواست به همسر من باشد. من همسرم را به شما می‌سپارم.

 

اظطائظ

زیارت امام رضا(ع) و خوابی که تسکین دل شد

 در مسیر راه مشهد، با چند خانواده عراقی هم‌سفر و هم‌کوپه شدیم؛ سه خانم که اصالتاً اهل بغداد بودند، ولی در ایران زندگی می‌کردند و حوزه درس می‌خواندند.

در حرم امام رضا (ع) بی‌تاب همسرم بودم و دلتنگی شدیدی داشتم. یک روز صبح، یکی از همان خانم‌های عراقی نزد من آمد و گفت: دیشب خواب همسرتان را دیدم. ‌می‌گفت در خواب، او آمده، خود را معرفی کرده و گفته است: من همسر زهرا خانم هستم؛ لطفاً پیام مرا به ایشان برسانید.

 به زهرا بگویید که این‌قدر بی‌تابی نکند، من در جایگاهی بسیار خوب هستم و شهید پلارک میزبان من است و  من عاقبت‌به‌خیر شدم و دعا می‌کنم که همسرم و پسرم نیز عاقبت‌به‌خیر شوند. سپس ادامه داده بود: وقتی همسرم بی‌تاب من شد، از او می‌خواهم که، چون من بسیار بوی گل یاس را دوست دارم، به نیابت از من گل یاس تهیه کند و بین مردم تقسیم کند.

عطر یاس از خانه شهید

در همان روز‌ها که آقا مهدی به شهادت رسیده بود و پیکرشان را به خانه آورده بودند، چند نفر از خانم‌های مداح و مذهبی محله هنگام عبور از مقابل خانه ما می‌گفتند: بوی عجیبی شبیه عطر یاس از خانه شما به مشام می‌رسد.

برای من، این سخنان فقط یک خواب یا اتفاق معمولی نبود؛  بلکه نشانه‌ای بود از آرامش، حضور و رزق الهی شهدا.

میراثی که بر دوش من باقی ماند

عشق و تعهدی که او به کار و مسیرش داشت، امروز برای من به یک مسئولیت تبدیل شده است؛ مسئولیتی که فقط به اداره زندگی خلاصه نمی‌شود. از نظر معنوی احساس می‌کنم وظیفه دارم راه و روشی را که آقا مهدی در زندگی به آن پایبند بود، در زندگی خودم ادامه بدهم. چهارده سال در کنار او زندگی کردم و از نزدیک دیدم که با چه پشتکار، صداقت و اعتقادی در مسیر وظیفه قدم برمی‌داشت.

بار‌ها به دوستانم گفته‌ام اگر هر انسانی، در هر جایگاهی که قرار دارد ـ حتی یک زن خانه‌دار که مسئولیت تربیت فرزندش را بر عهده دارد ـ وظیفه‌اش را با همان دقت، تعهد و عشق انجام دهد، دنیا جای بسیار بهتری خواهد شد. این همان درسی است که آقا مهدی در طول زندگی مشترک به من آموخت.

ادامه دادن راهی که او آغاز کرد

همین منش و رفتار‌های انسانی او باعث شده است امروز بیش از گذشته احساس مسئولیت کنم. حالا علاوه بر ادامه زندگی، رسالت بزرگ‌تری هم بر دوش من قرار گرفته است؛ اینکه یادگار او را به بهترین شکل تربیت کنم. محمد سبحان تنها یادگار آقا مهدی است و امیدوارم بتوانم او را طوری بزرگ کنم که شایسته نام و راه پدرش باشد.

آرزوی من این است که فرزندم در مسیر ایمان، خدمت و مسئولیت‌پذیری که پدرش به آن باور داشت رشد کند و روزی از سربازان واقعی امام زمان (عج) باشد. امیدوارم خداوند به من توان و توفیق بدهد تا هم در تربیت او موفق باشم و هم بتوانم تا حد توانم در همان مسیری قدم بردارم که آقا مهدی با همه وجودش برای آن تلاش می‌کرد.

امید دارم بتوانم یاد و راه او را در زندگی‌ام زنده نگه دارم و آن روح بزرگ و نیت خیر را که در وجودش جاری بود، در زندگی خودم و فرزندمان ادامه بدهم.

 

کد ویدیو



پایان متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه