آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۷۸۴
۱۶:۴۵

۱۴۰۵/۰۴/۳۱
روایت «فاطمه غفاری» مادر شهید پاسدار «محمدصادق کرمی»؛

محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

مادر شهید پاسدار «محمدصادق کرمی»، از شیر دادن به فرزندش با وضو، از اذان گفتن کودکانه شهید در خانه، تا ولایت مداری، ورزشکار و فرمانده رشته غواصی در سپاه پاسداران و در نهایت تیم حفاظت رهبر شهید انقلاب و رؤسای جمهور ایران می‌گوید؛ از شبی تعریف می‌کند که پسرش دستانش را بوسید و رفت تا هم‌پای رهبر شهید خویش به شهادت برسد. او روایت می‌کند که چگونه فرزندش از کودکی با عشق به امام حسین (ع) و ولایت فقیه رشد کرد و در نهایت، پس از سال‌ها مجاهدت به آرزوی دیرینه‌اش رسید. روایتی شنیدنی از زندگی سراسر ایمان و مجاهدت یک پاسدار غواص که در نهایت، با رهبر شهیدش همنشین شد و مادرش امروز با افتخار می‌گوید: محمد فداکار بود و خدا را شکر که پسرم به نتیجه و پیروزی رسید.


محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، پاسدار شهید محمدصادق کرمی، فرزند علی‌اصغر و فاطمه، متولد ۲۹ آبان ماه ۱۳۶۵ در تهران، از نیرو‌های سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود. وی در تاریخ ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴ در جریان حمله به بیت رهبری و با رهبر معظم و شهید انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش در امامزاده عبدالله شهرری به خاک سپرده شد. او متأهل و دارای سه فرزند بود. شهید کرمی از سال ۱۳۸۴ وارد سپاه پاسداران شد و به عنوان مربی غواصی، رشته‌های مختلف غواصی و نجات‌غریق را به نیرو‌ها آموزش می‌داد. وی همچنین در نوجوانی فرمانده پایگاه بسیج مسجد صاحب‌الزمان (عج) در شهرری بود. وی در تیم‌های حفاظتی نیز سابقه درخشانی داشت؛ در دوران ریاست رؤسای جمهور ایران به ویژه شهید رییسی فعالیت داشت و در ۸ ماه پایانی عمر خود به عنوان محافظ ویژه رهبر معظم و شهید انقلاب در بیت رهبری مشغول بود. حتی یک بار هم در این راه زخم برداشت و دو ماه بستری شد. شهید کرمی از سربازان سردار سلیمانی بود و در مأموریت‌های متعددی شرکت داشت. او وصیت‌نامه خود را از مدت‌ها پیش نوشته بود و شب پیش از شهادت، وداعی عجیب با مادر خود داشت. پیکر مطهرش در معراج شهدا با نیمی از بدن (از سر تا کمر)، تحویل خانواده شد.

در ادامه مادر شهید؛ خانم فاطمه غفاری از فرزند خود می‌گوید: پسرم در ۲۹ آبان ۱۳۶۵ در تهران به دنیا آمد. شب تولدش، شب ولادت امام جعفر صادق (ع) بود. در بیمارستان و در زمانیکه داشتم فرزندم را به دنیا می‌آوردم، حضرت فاطمه زهرا (س) را در کنارم احساس کردم که به من فرمودند: فرزندت، پسر است، اسمش را محمدصادق بگذار. این عنایت الهی بود که از همان ابتدا مسیر زندگی پسرم را رقم زد.

پدرش، علی‌اصغر کرمی، از نیرو‌های مسلح است. برادرم، شهید حسن غفاری، از مدافعان حرم و سربازان سردار سلیمانی بود که به شهادت رسید. محمدصادق با دایی خود چهار سال فاصله سنی داشت و بسیار به هم نزدیک بودند. محمدصادق متأهل بود و سه فرزند دارد: مطهره که ۹ ساله است، محمدطا‌ها که ۱۲ ساله و محمدمحسن که ۳ ساله است. زندگی مشترک با همسرش را با سادگی و ایمان آغاز کرد. پسرم در آغاز زندگی به همسرش گفت:من فقط ایمان دارم و بس؛ و همین ایمان بود که او را به این جایگاه رساند.

محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

ایمان ناب، ولایت مداری و ارادت به اهل بیت (ع) در وجود شهید

محمدصادق از کودکی با ایمان و عشق به اهل‌بیت (ع) بزرگ شد. من با خدا عهد بسته بودم که بدون وضو به این بچه شیر ندهم و این عهد تا پایان دوران شیرخوارگی ادامه داشت. من با خودم نیت کرده بودم که این بچه را با پاکی و طهارت بزرگ کنم و می‌دیدم که این کار چه تأثیری در روحیه و ایمانش داشته است. هر بار که می‌خواستم به او شیر بدهم، وضو می‌گرفتم و این کار را تا آخرین روز‌های شیرخوارگیاش انجام دادم.

از ۵ سالگی، عشق به امام حسین (ع) در وجودش شعله‌ور بود. در ایام محرم، همیشه سینه‌زنی می‌کرد و می‌گفت: این کار را برای امام حسین (ع) انجام می‌دهم. مهم این بود که بتواند ارادت خود را به سیدالشهدا (ع) نشان دهد. من این صحنه‌ها را بار‌ها دیدم و هر بار اشک در چشمانم حلقه می‌زد. او از همان کودکی عاشق اهل‌بیت (ع) بود و این عشق هر روز در وجودش بیشتر می‌شد.

برای نماز صبح، روش جالبی داشت. یک لیوان آهنی و چند مداد رنگی کنار دستش می‌گذاشت و نخ را به لیوان می‌بست. وقتی می‌خواست بخوابد، نخ را دور دستش می‌پیچید تا هنگام خواب، با حرکت دست، مداد‌ها به زمین بریزند و صدایشان او را برای نماز صبح و مناجات قبلش بیدار کند. یک بار به من گفت: مامان، من می‌خواهم مثل تو برای نماز صبح بیدار شوم. تو چطور بیدار می‌شوی؟ اما او این روش را ابداع کرد تا خوابش نبرد و به عبادت برسد. این نشان می‌داد که از همان کودکی چقدر به عبادت و ارتباط با خدا اهمیت می‌دهد.

ولایت‌مداری از بارزترین ویژگی‌های او بود. در پنج سالگی، وقتی امام خمینی (ره) به رحمت خدا رفت، آنقدر گریه کرد که ما مجبور شدیم او را برای آخرین دیدار همراه خود ببریم. یادم است که می‌گفت: منم ببرید، منم می‌خواهم آقا را ببینم. این عشق به رهبر، تا آخرین لحظات زندگیاش با او بود و هیچ‌وقت کمرنگ نشد.

محمدصادق از نوجوانی به مسجد و نماز جماعت علاقه داشت. در ۱۵ سالگی فرمانده پایگاه بسیج مسجد صاحب‌الزمان (عج) در شهرری شد به گشت‌های شبانه و فعالیت‌های بسیجی می‌پرداخت. او شب‌ها به همراه دوستانش برای گشت و پاسداری از محله بیرون می‌رفتند و این کار را با عشق و علاقه انجام می‌دادند. هیچ‌وقت از فعالیت خسته نمی‌شد و همیشه می‌گفت:من باید برای انقلاب کاری کنم.

او عکاس و فیلمبردار مراسم مذهبی بود و تمام برنامه‌های مسجد را به صورت افتخاری ضبط می‌کرد. من خودم هم عکاس بودم، اما محمدصادق این کار را با دقت و وسواس بیشتری انجام می‌داد.

محمدصادق به پرداخت خمس و واجبات مالی خود بسیار مقید بود. شب بیست‌وسوم ماه رمضان را که شب قدر و برکت است، برای پرداخت خمس خود انتخاب کرده بود. می‌گفت: این شب، شب رحمت و برکت است و بهتر است که خمس را در چنین شبی پرداخت کنم. این نشان از نگاه عمیق معنوی او به مسائل مالی و عبادی بود.

ارادت خاصی به امام جواد (ع) داشت. هر وقت به مشهد می‌رفت، از درب باب‌الجواد وارد حرم می‌شد. همیشه می‌گفت: من عاشق امام جواد (ع) هستم و دوست دارم از باب‌الجواد به زیارت بروم. دوستانش می‌گفتند که او در حرم، وقت زیادی را نزدیک ضریح امام رضا (ع) می‌گذراد و با اشک با ایشان حرف می‌زند.

محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

محمدصادق بسیار مهربان و دلسوز بود. مخصوصاً به بچه‌ها علاقه زیادی داشت. هر سال در مراسم شیرخوارگان حسینی که در اولین جمعه محرم برگزار می‌شد، لباس‌های کوچک برای کودکان تهیه می‌کرد و آنها را بسته‌بندی می‌کرد و اولین جمعه محرم که به شیرخوارگان حسینی (ع) و حضرت علی اصغر (ع) اختصاص داشت؛ بین بچه‌ها پخش می‌کرد. می‌گفت: من باید برای کودکان امام حسین (ع) کاری کنم. این کوچک‌ترین کاری است که می‌توانم انجام دهم.

با پدر و مادرش بسیار محترمانه رفتار می‌کرد. من هیچ‌وقت ندیدم که به من یا پدرش بی‌احترامی کند یا صدایش را بلند کند. همیشه با لبخند با ما حرف می‌زد و خیلی به ما محبت می‌کرد. شب آخر هم که به شهادت رسید، با بوسیدن دستان من، محبت و احترامش را نشان داد. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که دستانم را بوسید و گفت: مامان دستت درد نکنه، خیلی زحمت کشیدی.

ایمان و اعتقادش به شهادت، زبانزد همه بود. همیشه می‌گفت: شهادت آرزوی من است. قبل از شهادتش، وصیت‌نامه نوشته بود و می‌دانست که به زودی به آرزویش می‌رسد. عاشق شهادت در راه خدا بود.

از غواصی در سپاه پاسداران تا حضور در تیم حفاظت

محمدصادق از سال ۱۳۸۴ وارد سپاه پاسداران شد. در آن زمان ۱۹ سال داشت. از این انتخاب بسیار خشنود بودم و پدرش که خود نظامی بود، او را بسیار تشویق می‌کرد. از همان ابتدا با عشق و علاقه وارد سپاه شد و هرگز از این مسیر پشیمان نگردید.

محمد صادق ورزشکار بود، به هنگام ورودش به سپاه پاسداران وارد حوزه ورزشی غواصی شد و غواصی را آموزش می‌داد. نقل می‌کردند که محمدصادق بسیار ماهر بود و با حوصله و دقت به فراگیران آموزش می‌داد.

محمدصادق هم‌زمان با غواصی، محافظ نیز بود. ابتدا در تیم حفاظت ریاست جمهوری فعالیت می‌کرد. پس از آن، هنگامی که آقای رئیسی به ریاست جمهوری رسید، به تیم حفاظت او پیوست. اما در هشت ماه پایانی عمر خود افتخاری دیگر نصیبش شد. به عنوان محافظ ویژه حضرت آقا در بیت رهبری مشغول به کار شد. به این مسئولیت بسیار افتخار می‌کرد و می‌گفت:مادر، به خود می‌بالم که در تیم‌حفاظت مقام معظم رهبری هستم.

محمدصادق به دلیل اینکه حقوق دریافتی برای مخارج زندگی مشترکش کافی نبود، شغل دوم نیز داشت. چرم کیف‌های کوچک تولید می‌کرد و آنها را در مغازه به فروش می‌رساند. پس از پایان ساعت کاری، به کارگاه می‌رفت و تا شب به کار مشغول می‌شد. همواره می‌گفت: باید حلال‌ترین روزی را برای خانواده خود فراهم آورم.

محمدصادق عاشق کار بود. هرگز بیکار نمی‌نشست و همواره در حال فعالیت بود. حتی در ایام تعطیل، به جای استراحت، به کار‌های خود می‌رسید و هیچ گاه احساس خستگی نمی‌کرد.

لبیک به سردار سلیمانی

در آستانه زندگی مشترک مادرش ادامه می‌دهد: محمدصادق تازه ازدواج کرده بود. تنها دو هفته از مراسم عروسی‌اش می‌گذشت که مأموریتی مهم فرا رسید. سردار سلیمانی با او تماس گرفت و دستوری صادر کرد که نیاز به حمل محموله‌ای به سوریه داشت. محمدصادق بدون کوچک‌ترین تردیدی، تازه‌ترین روز‌های زندگی مشترکش را رها کرد. این نشان از تعهد و مسئولیت‌پذیری بی‌نهایت او داشت که حتی شیرین‌ترین لحظات زندگی را فدای وظیفه می‌کرد. مادر شهید در این باره می‌گوید: آن شب، برادرزاده‌ام عروسی داشت و محمدصادق به من گفت: مادر، ما به سوریه می‌رویم. پرسیدم برای چه؟ گفت: سردار سلیمانی دستور یک‌مأموریت داده است. برایش مهم نبود که تازه عروس دارد، مهم انجام وظیفه بود.

شب وداع؛ بوسه‌هایی که ماندگار شد

شب دوازدهم اسفند ماه ۱۴۰۴، آخرین شبی بود که مادر، فرزند خود را در آغوش کشید. محمدصادق برای افطار به منزل مادر آمده بود. مادر شهید با چشمانی اشک‌بار روایت می‌کند: آن شب آش رشته پخته بودم، چون محمدصادق به آن علاقه خاصی داشت. تا ساعت یک و نیم بامداد در منزل ما بود و با هم نشستیم و صحبت کردیم. هنگامی که می‌خواست برود، نزدیک من آمد و دستانم را بوسید و گفت: مادر، دستت درد نکند، خیلی برای من زحمت کشیدی. برایش دعای خیر کردم. از منزل خارج شد، اما در سر کوچه، یک بار دیگر برگشت و دوباره با من وداع کرد. این کار را هرگز انجام نداده بود. محمدصادق هیچ‌وقت عادت نداشت که برگردد و دوباره خداحافظی کند، اما آن شب استثنا بود. گریه‌ام گرفت و فهمیدم که دیگر برنمی‌گردد.

خواب دختر؛ پیش‌گویی شهادت

دختر نه ساله‌اش، مطهره، شب پیش از شهادت پدر، خوابی عجیب دید. صبح که بیدار شد، با پدرش تماس گرفت و گفت: بابا، خواب دیدم که شهید شده‌ای و تو را در بغل دایی‌ام دفن کردند. مادر شهید نقل می‌کند: محمدصادق وقتی این خواب را از دخترش شنید، لبخندی زد و گفت: خدایا شکرت که شهادت نصیبم می‌شود. مطهره پرسید: بابا چرا می‌گویی خدایا شکرت؟ محمدصادق پاسخ داد: شهادت خوب است و ما باید خدا را شکر کنیم که این مقام را به ما عنایت می‌کند. این پاسخ، نشان از آمادگی کامل او برای دیدار معبود داشت.

محافظ رهبر شهید، عاشق پاسداری از ولایت بود

صبح شهادت؛ لبیک به رهبر

صبح روز سیزدهم اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۸ صبح، در حمله مجدد به بیت رهبری و هم‌زمان با شهادت رهبر معظم انقلاب، محمدصادق کرمی نیز به فیض شهادت نائل آمد. او که هشت ماه پایانی عمر خود را به عنوان محافظ ویژه حضرت آقا مشغول بود، در این حادثه جان خود را فدای رهبر و انقلاب کرد.

مادر شهید با صدایی لرزان، اما سرشار از افتخار می‌گوید: از صبح آن روز، دلهره عجیبی داشتم. چند بار با محمدصادق تماس گرفتم، اما گوشی‌اش جواب نمی‌داد. ساعت دو بعد از ظهر بود که برادرم تماس گرفت و گفت: محمدصادق شهید شده است. باورم نشد. اما واقعیت این بود که پسرم در کنار رهبر خود و در راه دفاع از ولایت، به آرزوی دیرینه‌اش رسیده بود. وقتی به معراج رفتم و پیکر مطهرش را دیدم، نیمی از بدن او، از سر تا کمر، سالم بود و پاهایش نبود. صورتش را بوسیدم و گفتم: صورتت سرد است، یخ کرده است آن روز، سخت‌ترین روز زندگی من بود.

سخن پایانی مادر

مادر شهید در پایان، با چشمانی پر از اشک، اما لبخندی رضایت‌بخش بر لب، می‌گوید: محمدصادق فداکار بود. او برای اسلام و برای رهبرش جان داد و با رهبرش شهید شد. من خوشحالم که پسرم در این راه رفت و هیچ ناراحتی ندارم. خدا را شکر می‌کنم که فرزندم به نتیجه و پیروزی رسید. او به مقام والایی دست یافت که بسیاری آرزوی آن را دارند. از خدا می‌خواهم که به من صبر عطا کند و مرا در راهی که پسرم رفت، ثابت‌قدم نگه دارد.

پیکر مطهر این شهید والامقام، در امامزاده عبدالله (شهرری)، در قطعه شهدا خاک سپرده شد. همیشه آرزو داشت که در کنار شهدا دفن شود و این آرزویش برآورده گردید. امروز مزارش زیارتگاه عاشقان و دلباختگان ولایت است.

گفتگو از آرش سلیمی‌فر

تنظیم از سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه