آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۶۴۸
۱۱:۴۸

۱۴۰۵/۰۲/۰۸

خاطره/ دلهره‌های خواهر

خواهر شهید «محمد فصیحی‌فرد» روایت می‌کند: «یک شب که محمد آمد پیشم، گفت: «سکینه جان، امروز در بیست متری من یک انفجار رخ داد نزدیک بود شهید بشم.» با دلهره گفتم: «محمد! وای به حالت اگه اتفاقی برات بیفته… مرخصی بگیر، نرو سر کار.» گفت: «مگه میشه نرم؟» گفتم: «اگه خدای نکرده زخمی بشی چی؟» با آرامشی عجیب جواب داد: «اشکال نداره این همه آدم دارن شهید میشن منم یکی از اونا»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید محمد فصیحی فرد در بیست هفتم دی ماه ۱۳۷۵ در محله شیخ بهایی اهواز به دنیا آمد. پدرش مجید مادرش فرح نام داشت. دارای مدرک دیپلم بود. وی حدود پنج سال پیش وارد سپاه شد و در یگان‌های وابسته به قرارگاه خاتم الانبیا (ص) مشغول خدمت بود. سرانجام در بیست و یکم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله هوایی دشمن به مقام شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش در اهواز به خاک سپرده شده است.

خاطره/ دلهره‌های خواهر

متن خاطره:

من به محمد وابستگی شدیدی داشتم طوری که هر روز باید او را می‌دیدم تا دلم آرام شود ماه رمضان همیشه برای او و دوستانش افطاری آماده می‌کردم تا با خودش ببرد.

یک شب که پیشم بود با حال و هوایی خاص گفت: «سکینه جان، بعضی از دوستانم آن‌قدر صورت‌هایشان نورانی است که حس می‌کنم شهید زنده‌اند.»

بعد برایم تعریف کرد: «یک شب که برایشان افطاری برده بودم، به شوخی گفتم: شهیدان زنده! برایتان غذا آوردم. 

یکی از دوستانم خندید و گفت: «محمد جان چرا میگی ما شهید زنده‌ایم؟»

من هم گفتم: «از بس صورت‌هاتون نورانیه، آدم فکر می‌کنه شهیدین.»

همان دوستش هم با شوخی به او گفت: 
«محمد صورت تو از همه ما نورانی‌تر استتو زودتر از ما شهید میشی»

وقتی محمد این را برایم تعریف کرد، طاقت نیاوردم وگفتم: «بگو کدوم دوستت این حرفو زد؟ برم جوابشو بدم! تو نباید شهید بشی اصلاً نرو سر کار.»

محمد نگاهم کرد و آرام گفت: «چطور نرم سر کار؟ بعد بگن ترسیده؟»

یک شب که محمد آمد پیشم، گفت: «سکینه جان، امروز در بیست متری من یک انفجار رخ داد نزدیک بود شهید بشم.»

با دلهره گفتم: «محمد! وای به حالت اگه اتفاقی برات بیفته… مرخصی بگیر، نرو سر کار.»

گفت: «مگه میشه نرم؟»

گفتم: «اگه خدای نکرده زخمی بشی چی؟»

با آرامشی عجیب جواب داد: «اشکال نداره این همه آدم دارن شهید میشن منم یکی از اونا»

آن روز شروع کردم به اصرار کردن که نرود سر کار با همان لبخند و اطمینان گفت: 
«مگه میشه؟ الان وقت امتحان»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه