آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۴۷۹
۱۰:۳۰

۱۴۰۵/۰۲/۲۴

خادم الحسین / خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۳»

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «هفتم تیر سال ۱۳۶۴ ساعت ۵ با صدای حاجی از خواب بلند شدم. چیزی نمانده بود که نمازم هم قضا شود، چون خادم‌الحسین بودم به بچه‌ها صبحانه دادم و...» متن کامل خاطره سیزدهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۳»

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «خداداد قشقایی» یکم دی‌ماه ۱۳۴۴ در شهرستان دوگنبدان چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که قدم در راه مدرسه گذاشت و تا پایان کلاس سوم ابتدایی در دوگنبدان تحصیل کرد. پس از آن همراه خانواده به شیراز نقل مکان کرد و ادامه دوران تحصیل خود را در آنجا سپری کرد. او دوره ابتدایی را در دبستان شهید یوسفی پشت سرگذاشت و پس از گذراندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان، موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و سرانجام در هفتم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد.

متن خاطره  «۱۳» :

ششم تیر سال ۱۳۶۴ امروز سه نفر بودیم سلیمان رفته زینبیه تا ساعت ۱۰ صبح خوابیده بودم. بعد از خوردن صبحانه رفتم پهلوی بچه‌های انتظامات. ساعت یک رفتم روی پست تا ساعت ۴:۳۰ عصر هم دکتر اومد اینجا از کوه افتاده و زخمی شده آوردنش مستشفی بعلبک. می‌خواهم بخوابم بچه‌ها هم می‌خواهند دعا بخوانند چیز دیگری هم ندارم بنویسم...

هفتم تیر سال ۱۳۶۴ ساعت ۵ با صدای حاجی از خواب بلند شدم. چیزی نمانده بود که نمازم هم قضا شود، چون خادم‌الحسین بودم به بچه‌ها صبحانه دادم و بعد هم ساعتی خوابیدم. ساعت ۷ بود از خواب بلند شدم. سلیمان که رفته بود زینبیه هنوز نیامده است کمی بعد رفتم سر پست هنوز ۱ ساعت نگذشته بود که سلیمان آمد حاجی برای جلسه رفته بود سکنه بعد تلفن کرد و گفت یکی از ما هم برویم که من رفتم جلسه از ساعت ۱۱ شروع شد و تا ساعت ۴ بعد از ظهر ادامه داشت.

 خیلی خسته‌مان شد ولی خیلی از مسائلی را که نمی‌دانستیم عنوان کردند از جمله امکان درگیری سوریه و ترکیه و تخلیه لبنان توسط سوریه و پاره‌ای مسائل امنیتی. در ضمن قرار شد از فردا مقر گردی شروع شود.

بعد از اتمام جلسه رفتم حمام و بعد هم آمدم سر پست توپ. بعد از ناهار و نماز رفتم روی توپ و تا غروب آفتاب روی توپ بودم بعد هم آمد و با سلیمان رفتیم یک گاری خاک قرمز برای باغچه‌ای که درست کرده بودیم آوردیم یکی از بچه‌های لبنانی سنگر ۱۰ از حفاظت سکنه آمد اینجا چادر ما و مقداری سیب زمینی قرمز کرد و برد، چون گاز خودشان تمام شده بود. الان ساعت ۱۰:۳۰ است من تا ساعت ۱۱:۳۰ نگهبان هستم. شام و چای را خورده‌ایم و حبیب هم خوابید به احتمال زیاد فردا من به مقر گردی خواهم رفت.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه