آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۴۷۶
۱۰:۳۰

۱۴۰۵/۰۲/۱۷
خاطره روزنوشت شهید خداداد قشقایی «۱۰»

کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم

شهید «خداداد قشقايی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «دیشب با پهلوان‌نژاد روی یک چیز ساده حرفمان‌ گیر کرد و حسابی همدیگر را دلخور کردیم البته بعد روی همدیگر را بوسیدیم و صلح کردیم، هر چند از اولش هم قهر نبودیم ولی نمی‌دانم چرا از دیشب خلق تنگ شده. یک کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم شاید تسکین پیدا کنم...» متن کامل خاطره دهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «خداداد قشقایی» یکم دی‌ماه ۱۳۴۴ در شهرستان دوگنبدان چشم به جهان گشود. هفت ساله بود که قدم در راه مدرسه گذاشت و تا پایان کلاس سوم ابتدایی در دوگنبدان تحصیل کرد. پس از آن همراه خانواده به شیراز نقل مکان کرد و ادامه دوران تحصیل خود را در آنجا سپری کرد. او دوره ابتدایی را در دبستان شهید یوسفی پشت سرگذاشت و پس از گذراندن مقاطع راهنمایی و دبیرستان، موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. با آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و سرانجام در هفتم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ مصادف با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد.

متن خاطره «۱۰»: 

یکم تیر سال ۱۳۶۴ همان طوری که قرار بود صبح ساعت ۵ حبیب و سلیمان رفتند روی توپ میثم، چون بچه‌های توپ میثم را می‌بایست ببرند (جنتا) و با نیرو‌های آنجا تعویض شوند. من پاس اول بودم یک ربع ساعتی دو و نرمش کردم.

بعد هم صبحانه را همان‌جا پای توپ خوردیم بعد از صبحانه لباس‌هایمان را شستیم تا ساعت ۸:۳۰ من بودم و بعد حاجی آمد. جای من روی توپ می‌خواستم بخوابم ولی خوابم نبرد ساعت ۱ بعد از خواندن نماز ظهر رفتم سر پست و حاجی آمد نمازش را خواند نهار را پای توپ خوردیم تا ساعت ۵ روی پست بودم.  

بعد خوابیدم ولی هنوز درست نخوابیده بودم که حاجی آمد بیدارم کرد. بچه‌های فسا را آورده بودند جای ما و ما را از آنجا آوردند روی توپ امام باقر. همان جایی که دلمان می‌خواست توپ امام باقر (ع) هم ۲۳ میلیمتری است هم نزدیک حرم سکینه است و هم نزدیک به مسجد. از نظر امکانات رفاهی نیز خیلی بهتر از توپ امام حسن است... ما الان چهار نفره هستیم باید یکی دیگر هم به ما اضافه شود ولی تا حالا اقدامی نشده است. امروز بر عکس روال همیشگی کارم که معمولاً شب‌ها می‌نوشتم دادم توی روز یعنی ساعت ۵:۳۰ عصر اراجیف می‌نویسم.

دیشب با پهلوان‌نژاد روی یک چیز ساده حرفمان‌گیر کرد و حسابی همدیگر را دلخور کردیم البته بعد روی همدیگر را بوسیدیم و صلح کردیم هر چند از اولش هم قهر نبودیم ولی نمی‌دانم چرا از دیشب خلق تنگ شده. یک کمی دلم گرفته می‌خواهم چند سطری بنویسم شاید تسکین پیدا کنم.

چند دقیقه پیش می‌خواستم برای خواهرم نامه‌ای بنویسم ولی هر چه به مغزم فشار آوردم نتوانستم چیزی بنویسم این بود که آمدم سر این دفتر در ضمن صبح یک نامه هم برایم از امین آمده که جوابش را نمی‌خواهم بنویسم، چون تا یک ماه دیگر حتماً خواهیم رفت و فکر می‌کنم نامه نوشتن دیگر کار بیهوده‌ای باشد.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه