آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۹۶۷
۱۱:۱۱

۱۴۰۵/۰۲/۰۱

«پوریای حسین»؛ روضه‌ای که پدر پیش از دیدن پیکر برای پسر خواند

خانواده شهید پوریا شهبازی از صبح در معراج چشم‌انتظار بودند؛ مادری کفن‌پوش، خواهری دوقلو، و همسری تازه‌عروس که هر وداعِ خانواده‌های دیگر، اشک‌هایشان را بیشتر می‌کرد. پدر، مداح و بازیگر نمایش‌های مذهبی، پیش از دیدن پیکر پسرش بلند شد و برای همسر و دخترانش مداحی کرد؛ روضه‌هایی که ساعتی بعد، با رسیدن پیکر پوریا ــ جوانی که شب قبل با تیر به گلویش شهید شده بود ــ معنادارتر و دردناک‌تر شد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ گاهی برخی وداع‌ها چنان در حافظه جمعی یک شهر حک می‌شوند که دیگر تنها یک «لحظه» نیستند؛ تبدیل می‌شوند به روایتی از عشق، صبر و ایستادگی. صبح آن روز در معراج شهدا، کسی نمی‌دانست که انتظار خانواده شهبازی برای رسیدن پیکر پوریا، به صحنه‌ای از ناب‌ترین شکلِ دلتنگی و ایمان بدل خواهد شد. مادری کفن‌پوش، خواهری دوقلو، همسری تازه‌عروس و پدری که سال‌ها در تئاترهای مذهبی نقش خوانده بود، این بار در نقشی واقعی‌تر از همیشه قرار گرفتند؛ نقشی که هیچ‌کس دوست ندارد روزی آن را بازی کند. این خاطره، روایت همان روز است؛ روزی که پدر، پیش از دیدن پیکر پسرش، برای او روضه خواند.

«پوریای حسین»؛ روضه‌ای که پدر پیش از دیدن پیکر برای پسر خواند

مهدیه، تازه‌عروس جوان خانواده شهبازی، از همان ساعت ده صبح همراه خواهرش خود را به معراج شهدا رسانده بود. دقایقی بعد پرنیان ــ خواهر دوقلوی پوریا ــ رسید و سپس لاله، مادر شهید. لاله کفن پوشیده بود و پرچم ایران را دور گردنش انداخته بود؛ حال و هوایش انگار از همان ابتدا برای وداع آماده‌تر از همه بود. نام‌ها را همان‌طور که بودند باید گفت؛ همان نام‌هایی که پدر شهید با صدای بلند در فضای معراج صدا می‌زد و برایشان نوحه و روضه می‌خواند.

خانواده از صبح آنجا بودند اما طول کشید تا پیکر پوریا ــ یا به تعبیر مادرش «پوریای حسین» ــ را بیاورند. همه چشم‌انتظار بودند، اما پیش از رسیدن پوریا، خانواده شهید دیگری وارد شد. دقایقی بعد پیکر شهید علی کوه‌خیل را آوردند؛ مداحی، وداع، اشک، و رفتن خانواده. مهدیه و پرنیان و لاله، بی‌اختیار همراه آنان گریه می‌کردند و بعد، با رفتنشان دوباره به انتظار بازگشتند.

کمی نگذشته بود که خانواده سرباز شهیدی وارد شد. پیکر را آوردند و همان مسیر تکرار شد؛ مداحی، وداع، آرام آرام رفتن. مراسم شهید نصیری نیز با سرعت بیشتری انجام شد؛ کوتاه، موج‌وار و گذرا. اما خانواده شهبازی همچنان در انتظار بودند؛ انتظاری که هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.

اقوام کم‌کم از راه رسیدند. با آمدن هر نفر، صدای شیون‌ها شدت می‌گرفت. در همین حال اذان ظهر بلند شد. روحانی معراج برای برپایی نماز جماعت ایستاد، اما گریه‌ها آرام نمی‌گرفت. این پدر پوریا بود که میان جمع برخاست، خواهش کرد همه برای نماز بروند؛ «حیّ علی الصلاة». خودش هم کنار بقیه ایستاد. در میانه دو نماز، ناگهان بلند شد، بلندگو را گرفت و شروع کرد به مداحی.

خانواده شهبازی سال‌ها گروه تئاتر مذهبی بوده‌اند؛ پدر و مادر، پوریا و پرنیان، و حتی مهدیه از کودکی روی صحنه کنار هم نقش‌های عاشورایی بازی کرده بودند. حالا همان پدر، در همان فضای معراج، انگار اجرای بزرگ زندگی‌شان را آغاز کرده بود؛ اما این‌بار دردناک‌تر و حقیقی‌تر از هر نمایشی. نخست از مهدیه خواست بلند شود و شروع کرد برای او خواندن:

«نمی‌شه باورم که وقت رفتنه…»

بعد رو به پرنیان خواند؛ روضه‌ای برای سفر به گودال. اما وسط همه این ناله‌ها و نوحه‌ها یک جمله را با تأکید تکرار می‌کرد: «برای علی‌اکبر گریه کنید… پسرم فدای حسین.»

ساعت از دو گذشته بود که بالاخره پیکر پوریا را آوردند. پوریا، شب قبل در یک ایست بازرسی، با گلوله اراذل و اوباش به شهادت رسیده بود؛ تیری که به گلویش خورده بود. همان روضه‌هایی که پدرش می‌خواند، حالا در برابر چشمانش مجسم شده بود؛ گویی او پیش از رسیدن پیکر پسرش، تمام وداع را از جان گذرانده بود.

سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
نویسنده: مدیرروستا

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه