آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۸۳۶
۰۹:۴۷

۱۴۰۵/۰۲/۱۴
در گفتگو با جانباز ۷۰ درصد «مصطفی نجفی» مطرح شد؛

از کوچه‌های خاکی روستا تا خط‌مقدم آتش؛ روایت ناتمام یک معجزه‌گر

مصطفی نجفی است؛ جانباز ۷۰ درصدی که دست راستش در عملیات والفجر ۴ بر اثر اصابت ترکش از کار افتاد، اما نَه دست از جبهه کشید و نَه از معجزه. از پل‌های تاریک عملیات محرم تا دره‌های خونین پنجوین و کمین‌های سوزان طلائیه، هر قدمش با خونی که از تنش رفت، ردِّ امضایی بر دفتر ناتمام ایثار شد. این روایت مردی است که کارت سپاهش روی قلبش ذوب شد، اما ایمانش هرگز ذوب نشد.


از کوچه‌های خاکی روستا تا خط‌مقدم آتش؛ روایت ناتمام یک معجزه‌گر

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، هوای سرد عملیات محرم هنوز در استخوانش مانده بود. همان شب‌هایی که بوی خوش از میان بوی بد، مین‌ها عبور می‌کرد و شهید قربانعلیان در پرتگاه سقوط می‌کرد، اما وی باید بی‌صدا راه می‌رفت. مصطفی نجفی، جانباز ۷۰ درصد و رزمنده سپاه، از آن نسل عجیبی است که ترکش را نَه تهدید، که نشان افتخار می‌دانست. دست راستش در والفجر ۴ خرد شد، اما اراده‌اش نَه. روزی که دو گلوله «وشکا» به قلبش خورد، دفترچه خاطرات و کارت سپاه، ذوب‌ شده بر روی پوستش، مانع از عبور آتش شد. این روایت مردی است که از بیمارستان فرار می‌کرد تا به عملیات برسد و در کمین‌های طلائیه، «وَجَعَلْنَا» را مُسَّکن زخم‌های ناتمامش کرده بود.

نوید شاهد استان قزوین: از خاطرات مجروحیت‌تان برایمان بگویید. 

جانباز مصطفی نجفی: در عملیات محرم، چهار مرحله عملیات کردیم؛ یکی از بهترین‌ها بود. مدام «الله‌اکبر» می‌گفتیم و پیش می‌رفتیم. آن موقع بسیجی بودم. آن قدر پیشروی کردیم که بچه‌ها خسته شده بودند. شهید زین‌الدین آمد و ما را زیر پلی در منطقه، شهرهانی جمع کرد و گفت: امام فرموده شما اعتبار گرفته‌اید. از فردا صبح گردان دیگری می‌آید و شما مرخص هستید. از گروهان ما تقریباً نصف مانده بود؛ برخی‌ها شهید و مجروح شده بودند.

خاطره حرکت در عملیات محرم و سقوط شهید قربانعلیان

حدود ساعت ۱۰ شب حرکت کردیم. فرمانده گفت: به ستون حرکت کنید، به تیراندازی‌ها توجهی نکنید. شهید قربانعلیان، آن پیرمرد نورانی و سپاهی، جلوتر از ما می‌رفت. از جایی بوی بسیار بدی آمد، رد شدیم. بعد به منطقه‌ای رسیدیم که بوی خیلی خوشی می‌داد. از بغل‌ دستی‌ام پرسیدم: «تو هم این بو را می‌شناسی؟» گفت: «آره.» داشتیم از لبه یک پرتگاه و دره عمیق رد می‌شدیم که ناگهان دیدیم شهید قربانعلیان توی دره افتاده. خواستیم کمک کنیم، اما فرمانده گفت: «این شهید بزرگوار رفت. کسی نمی‌تواند به ایشان برسد.» قلبم شکست، اما مجبور به ادامه بودیم.

دیدار غیرمنتظره با شهید سید جوادی در اورژانس

بعداً در یک اورژانس صحرایی بودم. یک نفر را دیدم که از درد ناله می‌کرد. جلو رفتم، شهید سید جوادی بود. از کتف تیر خورده بود. مرا دید و تعجب کرد: «نجفی! چطور اینجایی؟» گفتم: «این‌طور شد.» ایشان گفت: «جلوی شما سه‌ - چهار تا میدان مین بود. متوجه نشدید؟» خودش تیر خورده و یک عراقی را اسیر کرده بود که راه را نشان‌شان داده بود. این خاطره‌ای از عملیات محرم بود.

نوید شاهد استان قزوین: بعد از آن زخمی‌شدن به خانه رفتید؟ برخورد خانواده چگونه بود؟

جانباز مصطفی نجفی: برخورد خانواده، بد نبود. همه تحویل‌مان گرفتند. همسایه‌های خوبی در نوروزیان داشتیم. آن شب همه خانه ما آمدند و از عملیات و مجروحیتم پرسیدند، برایشان توضیح دادم.

مجروحیت دست راست در عملیات والفجر ۴

نوید شاهد استان قزوین: داستان مجروحیت دست راست‌تان را بگویید.

جانباز مصطفی نجفی: به عملیات والفجر ۴ می‌رسیم. قرار بود در کردستان عملیات کنیم. دو - سه ماه در سرپل‌ذهاب آموزش دیده بودیم، اما عملیات لو رفت. گفتند باید به منطقه «پنجوین» برویم. بعد  به عملیات والفجر ۸ در مریوان رسیدیم. آن موقع من مسئول دسته بودم. شب با تویوتا به ارتفاعات «کوه لری»؛ کوه‌هایی به شدت بلند و صعب‌العبور رفتیم. بعداً که مجروح شدم و مرا می‌آوردند، خودم وحشت می‌کردم که چطور شبانه از آن کوه‌ها بالا رفته بودیم.

از کوه که پایین آمدیم، وارد خاک عراق شدیم. یک کشاورز با تراکتور داشت شخم می‌زد و متوجه حضور ما نشد. به جنگلی رسیدیم. تا غروب همان جا ماندیم، نماز خواندیم و جیره خشک خوردیم. شب دوباره حرکت کردیم. نزدیک‌های ساعت ۱۱ شب دستور حمله دادند. تپه را گرفتیم. نزدیک صبح گفتند به یک شیار پایین‌تر بروید. هلیکوپتر‌های عراقی بالای سر ما آمدند و ما را به رگبار بستند.

نزدیک غروب، فرمانده گردان(سردار صباغ) و معاونش(شهید قوامی) آمدند و گفتند: باید مستقیم از وسط این دره بروید. پشت آن، تانک‌های عراقی هستند. شب حرکت کردیم. دیدیم عملیات زودتر شروع شده و دشمن متوجه حضور ما شد. تانک‌ها ما را محاصره کردند. من داشتم به بچه‌ها فرمان می‌دادم. در همین حین، یک ترکش یا تیر به دست راستم خورد. دستم کاملاً داغان شد. با چفیه محکم بستم. کم‌کم حالم رو به ضعف رفت و بیهوش شدم.

نوید شاهد استان قزوین: از بیهوش آمدن‌تان برایمان بگویید.

جانباز مصطفی نجفی: وقتی چشم باز کردم، دیدم دو نفر در تاریکی مرا می‌برند. ترسیدم عراقی باشند. گفتم: شما کی هستید؟. دیدم بچه‌های خودمان هستند، اما داشتند مرا به سمت خط عراق می‌بردند. گفتم: اشتباه می‌روید! برگردید. مرا به چاله‌ای بزرگ بردند که پر از مجروح بود. تا صبح آنجا ماندیم. سه روز بود آذوقه به ما نرسیده بود.

انتقال به عقب و یک معجزه دیگر

صبح، تویوتا‌های جهاد سازندگی رسیدند. من را به پایگاه اورژانس بردند. دکتر‌ها مشغول پانسمان بودند که ناگهان هلیکوپتر‌های عراقی محل را بمباران کردند. من روی تخت دراز کشیده بودم. یکی از بچه‌های خمپاره‌زن به نام محمودی کنارم بود. گفتم: هیچی، «انا انزلناه» و «وَجَعَلْنَا» را بخوان. بمباران تمام شد و دکتر‌ها سریع مرا به نقطه امن‌تری بردند.

معجزه دفترچه و کارت سپاه

نوید شاهد استان قزوین: روند درمان در بیمارستان چگونه بود.

جانباز مصطفی نجفی: در بیمارستان سقز، دکتر‌ها لباس‌هایم را درآوردند. من همیشه دفترچه خاطرات و کارت سپاهم را در جیب پیراهنم داشتم. دکتر ناگهان گفت: «این قلب کلًا سوخته!» وقتی پیراهن را درآوردند، دیدند دو گلوله «وشکا» به آن خورده بود. از پیراهن رد شده و به دفترچه و سپس کارت سپاه رسیده بود. کارت سپاه ذوب شده بود روی همان نقطه از قلبم، اما از پوست عبور نکرده بود. آن دفترچه را بنیاد برد و در موزه گذاشت. بعد مرا به بیمارستان شهید رجایی قزوین آوردند. دستم را می‌دوختند و من می‌خندیدم.

فرار از بیمارستان برای عملیات خیبر

نوید شاهد استان قزوین: از عملیات خیبر خاطره‌ای به یاد دارید.

جانباز مصطفی نجفی: دستم که بهبود یافت، در بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران بستری بودم. یک روز مارش عملیات خیبر را از رادیو شنیدم. از بیمارستان فرار کردم. خودم را به جبهه دوکوهه رساندم. فرمانده گفت: با این دستت؟ قزوین برو. ناامید برگشتم. آن موقع عملیات خیبر تمام شده بود و ما فقط در پدافند آن شرکت کردیم.

عملیات بدر و درگیری در منطقه طلائیه

در عملیات بدر، نیرو‌های کمکی به ما ندادند. ما را به منطقه «طلائیه»، نقطه‌ای کاملاً حساس فرستادند؛ گفتند: این طلائیه را باید نگه دارید تا عملیات تمام شود.

خاطره خطرناک کمین‌گیری و از دست دادن یک کمین

نوید شاهد استان قزوین: خاطره‌ای از شهید رحمانی برایمان بگویید.

جانباز مصطفی نجفی: من مسئول سه کمین در محور آبی بودم. یک روز شهید محمدلو در کمین ۴ شهید شده بود. رفتیم جنازه را بیاوریم. آن شب، دشمن با اطلاعات ستون پنجم به کمین‌ها حمله کرد. کمین ۴ را گرفتند و آتش زدند. تمام شب را با تعداد کمی نیرو مقابله کردیم. صبح از دوربین دیدم کمین ۴ در حال سوختن است و دو نفر از بچه‌ها از جمله شهید رحمانی به سمت ما می‌آیند. شهید رحمانی تعریف کرد: وقتی ارتباط قطع شد، نشستم و «وَجَعَلْنَا» خواندم تا دشمن که برای مین‌گذاری آمده بود، مرا نبیند. این خاطره تلخی  از خیانت ستون پنجم و از دست دادن یک کمین بود.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه