چراغ خانهام مردانه رفت؛ روایت مادری که شجاعت فرزندش را با اشک بدرقه کرد
به گزارش نوید شاهد ایلام؛ ستواندوم شهید «حمیدرضا رجبی» فرزند محمدحسین، ۲۲ آبان ۱۳۷۹ در شهر ایلام دیده به جهان گشود و ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ در پی حمله دشمن آمریکایی ـ صهیونی به هنگ مرزی مهران به فیض شهادت رسید. از این شهید والامقام یک دختر خردسال به نام هلما به یادگار مانده است.

پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد در پاسداشت نام و یاد این شهید والامقام، در ادامه گفتوگوی خود با مادر بزرگوار این شهید گرانقدر را منتشر میکند.
مرزبانان شجاع بیادعا، نگهبان آرامش مردم هستند
طاووس ملکنژاد مادر شهید حمیدرضا رجبی در این گفتوگو با بغضی سنگین کلامش را میشکند، میگوید: پسرم در هنگ مرزی مهران خدمت میکرد. کارشان خیلی سخت بود؛ اما حمیدرضا هیچوقت از سختی کارش گلایه نمیکرد. همیشه میگفت مادر، امنیت مردم ارزش همه سختیها را دارد. من در قبال مردمم مسئولم و تا پای جانم برای آرامش مردم و کشورم ایستادگی میکنم.
سحرگاهی که خانه در اشک فرو رفت
دل مادر با شنیدن آن تماسها لرزید
مادر شهید درباره لحظات پیش از شنیدن خبر شهادت میگوید: عصر آن روز چند نفر تماس گرفتند و حال حمیدرضا را پرسیدند. همین موضوع دل مرا آشوب کرد.
او ادامه میدهد: به خواهر همسرم که در مهران زندگی میکند زنگ زدم، جواب نداد. بعد به اطرافیانش زنگ زدم تا اینکه دامادشان گفت نزدیک ساعت سه عصر هنگ مرزی را هدف قرار دادهاند.
او با صدایی لرزان میگوید: وقتی این را شنیدم، دلشوره عجیبی گرفتم. انگار قلبم خبر داشت اتفاقی افتاده است.
انتظار مادری کنار آوار برای دیدن فرزند
مادر شهید با چشمانی اشکآلود ادامه میدهد: وقتی به هنگ مرزی رسیدیم هنوز پیکر حمیدرضا را از زیر آوار بیرون نیاورده بودند. کنار آنجا ایستاده بودم و فقط دعا میکردم زنده باشد. تا ساعتها خبری نشد. دل من هنوز امید داشت. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدیم، دنیا جلوی چشمانم تار شد.
مادر شهید درباره حال فرزندانش میگوید: وقتی خبر شهادت حمیدرضا را شنیدند، خانه پر از شیون شد. خواهرهایش بیقرار بودند و مدام اسمش را صدا میزدند. برادرهایش هم اشک میریختند. باورشان نمیشد دیگر برادر بزرگشان را نمیبینند. حمیدرضا برای همه آنها تکیهگاه بود؛ هم برادر بود، هم دوست، هم پشتیبان.
شجاعتی که از کودکی در وجودش ریشه داشت
مادر شهید با افتخار از روحیه شجاع فرزندش یاد میکند و میگوید: حمیدرضا از کودکی نترس و دلیر بود. همیشه اگر مشکلی پیش میآمد، جلوتر از همه میایستاد.
او ادامه میدهد: وقتی وارد نیروهای مسلح شد، بیشتر از قبل احساس مسئولیت میکرد. میگفت مادر، مرز جای مردان شجاع است و من افتخار میکنم که از خاک کشورم دفاع میکنم. دورۀ آموزشی را در مشهد و دوره تکاوری را در همدان گذراند.
مادر شهید با تأکید میافزاید: هیچوقت از خطر نمیترسید. حتی وقتی در مأموریتها شرایط سخت میشد، باز هم با روحیهای قوی کارش را انجام میداد.
مجروحیت در مأموریت هم ارادهاش را نشکست
ملکنژاد درباره یکی از مأموریتهای سخت فرزندش میگوید: یک بار در بانه هنگام درگیری با قاچاقچیان تیر مستقیم به پای چپش خورد. با اینکه مجروح شده بود، روحیهاش را از دست نداد. میگفت مادر، اینها جزئی از سختیهای راهی است که انتخاب کردهام. او پس از درمان، دوباره به خدمت بازگشت و با همان روحیه شجاعانه به مأموریتهایش ادامه داد.
ایمان، شجاعت و مهربانی در وجودش جمع شده بود
مادر شهید درباره ویژگیهای اخلاقی فرزندش میگوید: حمیدرضا بسیار باایمان بود. نمازش را اول وقت میخواند و روزهاش را هیچوقت ترک نمیکرد. در عین حال خیلی شجاع بود. اگر میدید کسی نیاز به کمک دارد، بدون تردید جلو میرفت. در خانه هم بسیار مهربان بود. همیشه به خواهر و برادرهایش رسیدگی میکرد و آنها را به درس خواندن تشویق میکرد.
او با بغض میگوید: همیشه میگفت اهل خانه باید کنار هم باشند. برای همین وقتی به خانه میآمد، همه را دور هم جمع میکرد. الان جمع ما فقط برای عزاداری جمع شده است آن هم برای عزیزترینم.

آخرین بوسه مادری بر چهره آرام فرزند
مادر شهید درباره آخرین دیدار با فرزندش میگوید: وقتی پیکرش را از زیر آوار بیرون آوردند، پدرش گفت انگار آرام خوابیده است. گفتم اجازه بدهید خودم غسلش بدهم. میخواستم مثل زمانی که کودک بود و خودم حمامش میکردم، برای آخرین بار سر و بدنش را بشویم. وقتی صورتش را دیدم، آرام بوسیدمش. انگار نمیخواستم خوابش را برهم بزنم. پیکر پسرم پس از تشییع در بهشت رضا به خاک سپرده شد.
مادری که ادامه راه شهدا را در ولایتمداری میبیند
طاووس ملکنژاد در پایان این گفتوگو با اشاره به روزهای تلخ پس از شنیدن خبر شهادت رهبر انقلاب، با اندوهی عمیق میگوید: آن روز که خبر شهادت رهبر را شنیدیم، خانه ما در ماتم فرو رفت. حمیدرضا خیلی ناراحت شد؛ میگفت مادر، ما هرچه داریم از برکت ولایت است و باید قدر این نعمت را بدانیم.
او با تأکید ادامه میدهد: پسرم همیشه میگفت اگر امروز مرزها امن است، به خاطر خون شهدا و هدایتهای رهبر انقلاب است. خودش هم معتقد بود سرباز ولایت بودن افتخار بزرگی است. حمیدرضا همیشه به ما سفارش میکرد که پشت سر ولایت بایستیم و اجازه ندهیم دشمن بین مردم و رهبری فاصله بیندازد. او در پایان با نگاهی پر از اشک، اما سرشار از افتخار میگوید:
وصیت نانوشته پسرم برای ما این است که راه شهدا را ادامه بدهیم، کشورمان را دوست داشته باشیم و در هر شرایطی پشتیبان ولایت باشیم؛ چون شهدا برای همین آرمانها از جانشان گذشتند.
انتهای پیام/