آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۲۴۸
۰۰:۱۷

۱۴۰۵/۰۶/۲۳
گفتگوی اختصاصی نوید شاهد با دانش آموز «مبینا رجب نیا»

روایت یک رفاقت آسمانی؛ وقتی شهدا دستمان را می‌گیرند

نام ایشان را به واسطه پدر و مادرم بار‌ها شنیده بودم، اما جز اینکه «شهید مدافع حرم» هستند، اطلاعات چندانی از ایشان نداشتم. همه چیز از مهرماه ۱۴۰۱ آغاز شد؛ ایام جشنی که به مناسبت تولد شهید در گلزار شهدا برگزار گردید. آن روز‌ها یک نوجوان سردرگم بودم که تمام دغدغه‌ام در درس خواندن و قبولی در مدارس خاص خلاصه می‌شد.


«مبینا رجب نیا» دانش آموزی که به واسطه شهید مدافع حرم «فیروز حمیدی زاده» متحول شده است در گفتگو با نوید شاهد خراسان شمالی، بیان میکند: نام ایشان را به واسطه پدر و مادرم بار‌ها شنیده بودم، اما جز اینکه «شهید مدافع حرم» هستند، اطلاعات چندانی از ایشان نداشتم. همه چیز از مهرماه ۱۴۰۱ آغاز شد؛ ایام جشنی که به مناسبت تولد شهید در گلزار شهدا برگزار گردید. آن روز‌ها یک نوجوان سردرگم بودم که تمام دغدغه‌ام در درس خواندن و قبولی در مدارس خاص خلاصه می‌شد.

روایت یک رفاقت آسمانی؛ وقتی شهدا دستمان را می‌گیرند


آغاز یک پیوند در روز تولد

وی با اشاره به اینکه شاید آن روز به اصرار مادر در آن مراسم حضور یافت، خاطرنشان کرد: بعد‌ها فهمیدم شرکت در آن تولد، هدیه‌ای از طرف شهید فیروز در روز تولدم بوده است. مادرم همیشه می‌گفت: «با شهید رفیق شو و از او بخواه کمکت کنند.» به این ترتیب، رفاقت ما از ۳۰ مهرماه ۱۴۰۱ که مصادف با روز تولد من و شهید فیروز بود، شکل گرفت.

 او در ادامه افزود: با توسل به این شهید عزیز، در هر دو مدرسه‌ای که متقاضی‌اش بودم، پذیرفته شدم. گذشت زمان باعث شد یاد شهید در غبار مشغله‌ها کم‌رنگ شود، اما غافل از اینکه ایشان همیشه کنارم بودند و حواسشان به من بود؛ گویی دعای فرجی که پشت عکس شهید نوشته شده بود و در کیف مدرسه‌ام قرار داشت، محافظِ روز‌های تنهایی‌ام بود.

بازگشت به آغوشِ آرامش

این نوجوان در بخش دیگری از روایت خود با اشاره به واقعه‌ای در اسفندماه ۱۴۰۴، گفت: آن عکس مدت‌ها در کشوی میزم خاک می‌خورد. یک روز در ماه رمضان حین مرتب کردن کشو، چشمم به عکس افتاد و دیگر دلم نیامد آن را رها کنم. آن را در کنار کتیبه امام حسین (ع) در اتاقم نصب کردم و از آن پس، یاد و نام شهید مدام در دلم زنده شد.

وی با توصیف شب ۲۱ ماه رمضان تصریح کرد: هنگام بازگشت از تجمعات، احساس کردم نشانه‌ای دیدم؛ انگار شهید صدایم می‌زد. گویی واقعاً طلبیده شده بودم. با شتاب خود را به امام‌زاده و مزار شهید رساندم. آن لحظه، درست مانند لحظه‌ای بود که در اوج اندوه به آغوش پدر پناه می‌بری.

مبینا رجب نیا با بیان اینکه روز و شب‌های سختی را با اشک و بغض گذرانده بود، یادآور شد: خسته و بی‌قرار بر سر مزار نشستم و پیشانی‌ام را روی سنگ مزار گذاشتم؛ سرمای سنگ را حس می‌کردم، اما گویی گرمای آغوش پدر را به جانم می‌بخشید. از آن شب به بعد، هر مستند و مصاحبه‌ای را که مربوط به ایشان بود، دنبال کردم و حالا هر هفته منتظر فرصتی هستم تا به گلزار شهدا بروم و با او از درد‌های زندگی، درس و شادی‌هایم بگویم.

انتخابِ مسیر؛ اذن دخول از حضرت زهرا (س) وی در بخش پایانی صحبت‌هایش به ماجرای حجاب و چادری شدنش در فروردین‌ماه ۱۴۰۵ اشاره کرد و گفت: از تابستان ۱۴۰۱ به برکت نگاه امام حسین (ع) محجبه شدم، اما گاهی در حفظ آن دچار غفلت می‌شدم. فروردین‌ماه ۱۴۰۵، هنگام رفتن به دیدار پدربزرگ و مادربزرگم، نگاهم به چادرم افتاد؛ دلم لرزید. نمی‌دانستم لایق این جامه سیاه مقدس هستم یا نه و آیا می‌توانم امانت‌دار خوبی باشم؟

وی افزود: در نهایت، به لطف نگاه و کلام شیرین حضرت آقا (ره) و اطمینانی که شهید فیروز به دلم انداخته بود، جسارت پیدا کردم تا از محضر حضرت فاطمه زهرا (س) اجازه بگیرم و امانت ایشان را بر سر بگذارم. اکنون گلزار شهدا، پناهگاه من از تمام غم‌های روزگار است.

آری؛ شهدا زنده‌اند، ما را می‌بینند و می‌شنوند؛ چنانکه خداوند در قرآن می‌فرماید: «وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَٰکِنْ لَا تَشْعُرُونَ»؛ و به آنان که در راه خدا کشته می‌شوند مرده نگویید، بلکه دارای حیات‌اند، ولی شما درک نمیکنید.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه