آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۹۹۳
۲۳:۰۷

۱۴۰۴/۱۲/۰۶
گفت و گوی تصویری «نصراله قدیمی کرجی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس

سی روز انتظار آزادی، از تمام سال‌های اسارت برایم سخت‌تر گذشت

«نصراله قدیمی کرجی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، روایت می‌کند: «دو سال اسارت را تحمل کردم، اما وقتی تبادل اسرا شروع شد و نوبتم دیر رسید، همان سی روز انتظار، از همه سال‌های اسارت برایم سنگین‌تر بود.»


سی روزِ انتظار آزادی، از تمام سال‌های اسارت برایم سخت‌تر گذشت

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، «نصراله قدیمی کرجی»، جانباز و آزاده دفاع مقدس، روایت می‌کند: من در تاریخ ۳۱ تیر ۱۳۶۷ و در جریان عملیات، به اسارت نیرو‌های بعثی درآمدم. ابتدا حدود سه تا چهار ماه ما را در بازداشتگاه دژبانِ مرکز بغداد نگه داشتند. همه بچه‌ها کنار هم در محوطه‌ای بسته بودیم و شرایط سختی داشتیم. بعد از آن ما را به اردوگاه دیگری منتقل کردند و مجموعاً نزدیک دو سال در اسارت ماندیم. در تمام آن مدت، ما عملاً مفقودالاثر بودیم. فقط یک‌بار از ما عکس گرفتند، اما خانواده‌هایمان تا زمان تبادل هیچ اطلاعی از سرنوشت‌مان نداشتند.
در دوران اسارت، آب و غذا به‌سختی به ما می‌رسید. نمی‌دانستیم عمداً کم می‌دهند یا واقعاً امکانات ندارند، اما کمبود‌ها همیشه بود. با این حال وقتی خبر تبادل اسرا رسید، حال و هوای عجیبی پیدا کردیم؛ دیگر اشتهایی برای غذا نداشتیم. انگار شوق آزادی ما را سیر کرده بود.
با شروع تبادل، هر روز تعدادی را صدا می‌زدند؛ شاید پانصد یا هزار نفر، آمار دقیقش را نمی‌دانم. اما نوبت من سی روز طول کشید. باور کنید همان سی روز انتظار از همه دوران اسارتم سخت‌تر بود.
یک شب حدود ساعت دو بامداد ناگهان سوت آمار زدند. همه فکر کردیم کسی خطایی کرده و قرار است تنبیه دسته‌جمعی شویم؛ چون تنبیه جمعی همیشه سخت‌تر از تنبیه فردی بود. اما اعلام کردند قرار است سیصد نفر آزاد شوند. گفتند اسامی را بر اساس حروف صدا می‌زنند، چون آنها نام خانوادگی را به رسمیت نمی‌شناختند و افراد را با نام خود، نام پدر و پدربزرگ می‌خواندند. اسم من که «نصراله» بود، در گروه حرف «ن» قرار گرفت و میان جمعی حدود دویست نفر خوانده شد تا تعدادمان به سیزده نفر رسید.
لحظه خداحافظی از بچه‌ها بسیار سخت بود. همدیگر را در آغوش می‌گرفتیم و می‌گفتیم اگر رفتی شهر ما، به خانواده‌ام خبر بده من زنده‌ام. بعضی‌ها می‌گفتند: شاید تو بروی و ما نرویم. آن لحظات هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود.
ما را شبانه به محل ثبت‌نام بردند. افرادی شبیه نیرو‌های بین‌المللی آنجا بودند؛ انگلیسی صحبت می‌کردند و مترجم فارسی داشتند. می‌پرسیدند دوست دارید به کدام کشور بروید. برخی را مجبور می‌کردند فرم‌هایی امضا کنند. همان‌جا نکته‌ای جلب توجه کرد؛ چند نفر از کارکنان زن بدون روسری بودند. بچه‌ها گفتند: تا حجاب رعایت نشود ثبت‌نام نمی‌کنیم. در نهایت آنها روسری سر کردند و کار انجام شد.
بعد ما را سوار اتوبوس‌ها کردند؛ حدود ده دوازده اتوبوس. وقتی از مرز عبور کردیم و وارد خاک کشور شدیم، تازه فهمیدم اسارت واقعاً تمام شده است. آن لحظه حس کردم دوباره متولد شده‌ام.
در ادامه فیلم گفت‌و‌گو را ببینید:

کد ویدیو


انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه