"ما را شفاعت کن"؛ روایت مادر از کرامت امام رضا و چشمانتظاری
به گزارش نوید شاهد البرز؛ نازپری احمدوند، مادر شهید حمیدرضا زنگنه، در گفتوگویی با نوید شاهد البرز، از روزهایی میگوید که پسر ششسالهاش را با شفای کرامتگونه امام هشتم (ع) از بستر بیماری برگرفت و سالها بعد، چشمانتظاری 13 ساله برای بازگشت پیکرش را تاب آورد. روایت او، نه فقط داستان یک مادر، که حماسهای از صبر، ایمان و ایثار است. در یکی از روزهای زمستانی، خانهای ساده در کرج میزبان مادری است که نه فقط فرزند، که پارهای از وجودش را در راه وطن و ایمان تقدیم کرده است. نازپری احمدوند، مادر شهید حمیدرضا زنگنه، با قامتی خمیده اما ارادهای پولادین، نشسته است تا روایتگر فصلهایی از زندگی فرزندی باشد که نهتنها در میدان جنگ، که در بستر بیماری نیز معجزهای از کرامت اهلبیت (ع) را تجربه کرده است.
سالهای دور، خاطرات نزدیک
مادر، در اصل کرمانشاهی و اهل تُویسرکان است. در خانوادهای کشاورز با دو خواهر و یک برادر بزرگ شد. پدرش زمین داشت و دام، اما مادرِ نازپری هرگز اجازه نداد دختران پا به مدرسه بگذارند. «میگفت مدرسه که بروند، دختر و پسر قاطی میشوند، بیحیا میشوند.» برادر اما رفت و درس خواند و در ارتش استخدام شد. نازپری و خواهرش محروم ماندند از سواد، اما نه از شعور.
در سیزدهسالگی به عقد کرمالله زنگنه درآمد؛ مردی که پیشتر ازدواج کرده بود و همسرش را از دست داده بود. فامیلِ دور بودند، اما غریبه نبودند. زندگی مشترک در کرمانشاه آغاز شد، جایی که حاجآقا نانوایی سنگک داشت. آنجا بود که چند فرزند به دنیا آمدند و بعدها راهی تهران و سپس کرج شدند.
حمیدرضا، تولد در سکوت زمستان
حمیدرضا، پنجمین فرزند خانواده، در زمستانی در شهرری به دنیا آمد. شب بود، سرد و بیصدا. مادر از آن شب چیز زیادی به خاطر ندارد جز همان سرمای آشنا. اما شش سال بعد، آن زمستانِ تولد، جای خود را به بهاری داد که هرگز از یاد مادر نمیرود.
حمیدرضا به بیماری مننژیت و سپس حصبه مبتلا شد. تبهای شدید، خونریزیهای داخلی، و ناامیدی پزشکان. «حتی دکتر طباطبایی که بهترین دکتر بود، گفت کار این بچه تمام است.» خانواده برای درمانش نانوایی را فروختند، اما حالِ پسرک روزبهروز بدتر شد. در بیمارستان، مادر و پسر بزرگش مرتضی شبها را در حیاط بیمارستان به صبح رساندند، بیآنکه اجازه دهند بالای سر حمید بروند.
کرامت امام رضا (ع)، روایتی از شفا
شبی از شبها، مادر در نهایت درماندگی به خواب میرود. در عالم خواب، در خانه را میزند. مردی سبزپوش با چهرهای نورانی پشت در ایستاده است: «چرا اینقدر میآیی و میروی؟ من حمیدرضا را شفا دادم.»
صبح زود، مادر با دلشوره به بیمارستان میرود. پرستار مهربان، خانم شیرازی، با شتاب به استقبالش میآید: «حمیدرضا از من نان خواسته بود! نمیدادم، گفت خانم شیرازی، تو نان ندادی، یک آقایی آمد به من نان داد.» همه بیمارستان به هم ریخته بودند. پرستارها، دکترها، حتی آنهایی که شب پیش بالین حمید بودند، همه از شفای عجیبش حرف میزدند. «وقتی رفتم بالا، دیدم حمید بین بچهها نشسته و نان و پنیر میخورد.» این واقعه برای اهالی محل هم باورکردنی نبود. جوانی در همان محله فوت کرده بود و مردم با حیرت میگفتند: «این مرده بود و زنده شد، آنیکی عجله داشت بمیرد.»
از مکانیکی تا جبهه
حمیدرضا پس از شفا، زندگی تازهای را آغاز کرد. به مدرسه رفت، اما دل در گرو کار و فعالیت داشت. مکانیکی یاد گرفت، پیچ و مهره جمع میکرد و با کمک بچههای محل، آنها را میفروخت. برقکار ماهری شده بود؛ برای زمستان، زیرِ کرسی لامپ میبست تا خانه گرم شود. ساده بود، بیآلایش. اهل آرایش مو و عطر نبود، اما اهل مسجد بود؛ مسجدالزهرای محل. با شروع جنگ، برادر بزرگش مرتضی به اسارت درآمد. این واقعه چنان بر حمید اثر گذاشت که مدرسه را رها کرد. وقتی خرمشهر آزاد شد، به پدر گفت: «گوسفند بخر، داداشم میآید.» پدر گوسفندی خرید، اما برادر نیامد. جنگ تازه شروع شده بود.
حمید بیتاب بود. بدون هماهنگی با خانواده، از پادگان امام حسین (ع) تهران اعزام شد. مادر و پدر در مسافرت بودند و وقتی برگشتند، دیدند رفته است. «همه پادگانهای کرج را گشتیم تا شاید پیدایش کنیم، نبود. بعد فهمیدیم با پسرخواهرم رفته.»
تنها سه نامه از او رسید. در آخرین نامه نوشته بود: «من نیامدم که برگردم.» و در عملیات رمضان، در سال ۱۳۶۱، در حالی که بیش از ۱۷ سال نداشت، به شهادت رسید.
سیزده سال چشمبهراه
پیکر حمید برنگشت. مفقودالاثر شد. مادر و پدر، ۱۳ سال چشم به در دوختند. هر بار در میزدند، مادر میدوید که شاید خبری از حمید باشد. پدرش اما دیگر طاقت نداشت. به اهل محل گفته بود: «در خانه را نزنید، هرکس کاری دارد بیاید مغازه.» مادر اما نمیتوانست؛ پنهانی میرفت، میپرسید، میگشت.
در این سالها دو بار حمید را در خواب دید. یک بار با لباس و پوتین سپاه، عصبانی آمد: «مامان، به فامیل بگو دست از سر ما بردارند. من خودم این راه را انتخاب کردم، گناه کسی را نشویید.» بار دیگر گفت: «برای من گریه نکنید، من اینجا خیلی خوبم. اما بشارت بدهید که مرتضی میآید.» چند ماه بعد، مرتضی از اسارت آزاد شد.
بازگشت پس از ۱۳ سال
خبر پیدا شدن پیکر حمید را روزنامهای قدیمی آورد. مجتبی، پسر دیگرش، خریده بود و اسم حمیدرضا زنگنه را در کنار ابوالفضل قاضیزاده دیده بود. جنازهها را از اهواز تشییع کرده بودند. پیکر حمید را آوردند خانه؛ همان ایوان کوچک. مادر بالای تابوت رفت، اما تابوت را باز نکردند. «بردند سر خاک، باز کردند. چیزی نبود، فقط پلاک.»
حمیدرضا را در جوادآباد به خاک سپردند. دوست همرزمش را در امامزاده محمد(ع). وصیت کرده بودند کنار هم باشند، اما نشد. «مادر آن یکی خیلی ناراحت بود. میگفت چرا بچهام را جدا کردید؟»
پس از پایان انتظار
مادر امروز در خانهای خلوت با عکس حمید حرف میزند: «خوش به سعادتت. کاش من هم زودتر برسم.» شوهرش کرمخدا، شبی پس از خنده و گفتگو با مادر، آرام در خواب از دنیا رفت. مادر میگوید: «ای کاش من هم همینطور بروم.»
نوهای به نام رادین دارد؛ چهار ساله، فرزند پسر دیگرش که او نیز از دنیا رفته. حمید پیش از شهادت گفته بود: «اگر من نبودم، رادین را نوازش کن.» و مادر هر روز این وصیت را به یاد دارد.
پیام مادر
مادر میگوید: «اگر جوانان ما دوباره به جنگ بروند، جلویشان را نمیگیرم. اگر خودشان بخواهند، باید بروند.» و پیام آخرش به رهبر، سلامتی؛ به مدافعان انقلاب، پیروزی و زیارت حضرت زینب (س)؛ به امام زمان (عج)، ظهور؛ و به فرزند شهیدش در آن دنیا: «ما را شفاعت کن.»
انتهای پیام/