علی کفش نو را گلمالی میکرد تا دوستانش خجالت نکشند
به گزارش نوید شاهد البرز؛ در روزگاری که زمین در تب و تاب بهار، جامهی سبز بر تن میکند و بادهای فروردین، نوید طراوت میدهند، اسفند برای ما معنایی دیگر دارد. اسفند برای ما ماه شهادت است؛ ماهی که در آن، علی مرادی، این سرو بلند محله نازیآباد، در گلستان شهدا آشیان گزید. در روز جمعهای از اسفند ۱۳۶۶، وقتی تیر خطای آموزش، پیکر نوجوان هفدهسالهای را نشانه رفت، فرشتهها بال گشودند و علی را در آغوش کشیدند. او که خود را سرباز کوچک امام حسین (ع) میدانست و در نامههایش از دیدن آن حضرت در جبههها مینوشت، سرانجام به دیدار محبوب شتافت.
در آستانه بهار، وقتی درختان جوانه میزنند، علی مرادی نیز در بهار شهادت، جوانه زد و به ملکوت اعلی پیوست. او که مهربانی را از نان و نمک پدر و مادر آموخته بود و در نوجوانی، بار غیرت و حمیت را بر دوش میکشید، با شهادتش نشان داد که حماسهسازان این سرزمین، در هر سن و سالی که باشند، نام خود را بر تارک تاریخ این مرز و بوم حک میکنند.
آنچه در پی میآید، روایت مادر این شهید بزرگوار است؛ مادری که با صبر و استقامت، یادگاران فرزندش را در دل خود جای داده و با کلامی ساده اما ژرف، از مهربانیها، دغدغهها و عشق بیپایان علی به شهادت میگوید.
مصاحبه با نام خدا آغاز شد. مادر شهید، خود را اینگونه معرفی کرد: «من اکرم اسکویی هستم، مادر شهید علی مرادی و دخترم معصومه که او نیز در دوران انقلاب از دنیا رفت، و مادر دیگر فرزندانم.»
او در اصل تبریزی هست و در محله اسکویی تبریز به دنیا آمده است. پدرشان در تبریز بقالی داشت و مادرشان پس از سفری به تهران برای دیدن برادرانش، تصمیم به ماندن در پایتخت گرفت. اصرار مادر باعث شد پدر خانواده، خانه، باغ و مغازه را در تبریز بفروشد و به تهران نقل مکان کند. آنها در محله نازیآباد ساکن شدند و پدر پس از مدتی در کارخانه ابرسازی مشغول به کار شد. او بعدها دوباره بقالی راه انداخت اما به دلیل مشکلات مالی، ناگزیر به تعطیلی آن شد و تا پایان خدمت، در همان کارخانه ماند.
مادر شهید در خانوادهای با پنج خواهر و یک برادر بزرگ شد. او تا ششم ابتدایی درس خواند و در سن ۱۴ سالگی ازدواج کرد. همسرش را پدر و پدربزرگش انتخاب کردند و مهریه او ده هزار تومان بود. زندگی مشترک خود را در نازیآباد آغاز کردند و صاحب پنج فرزند شدند که اولین فرزندشان، شهید علی مرادی بود.

تولد شهید و سالهای کودکی
شهید علی مرادی در بیمارستان فرح تهران به دنیا آمد. مادرش خاطرهای شیرین از روز تولد او تعریف میکند: «همسایهای داشتیم، آقایی بسیار مومن که خواب دیده بود ما صاحب پسری میشویم و باید نامش را علی بگذاریم. من ابتدا خندیدم و باور نکردم، اما وقتی باردار شدم و علی به دنیا آمد، همان همسایه با یک جعبه شیرینی به دیدنمان آمد و نام نوزاد را علی نهاد. او نذر کرد هر سال برای امام حسن مجتبی (ع) شلهزرد بپزیم و هر سال یک سیر به آن اضافه کنیم. ما هم هر سال این کار را میکردیم و شلهزرد را بین فامیل پخش میکردیم.»
مادر شهید از کودکی علی چنین یاد میکند: «علی از همان کودکی بسیار مهربان و دلسوز بود. هر وقت فقیری به در خانه میآمد، غذای خود را به او میداد و خودش چیزی نمیخورد. روزی به او پول دادم تا به فقیر بدهد، اما گفت: مادر، پول دردش را دوا نمیکند. غذای خود را به او داد و گفت من با بچهها بیرون خوردهام. بعدها فهمیدم هیچ نخورده بود.» او در کمک به پدر در مغازه، شستن ظرفها، پهن کردن سفره و حتی شستن فرش پیشقدم بود. مادرش میگوید: «علی دست راست من بود. هر کاری داشتیم، او اولین کسی بود که شروع میکرد.»
عشق به عبادت و اخلاق نیکو
پدر شهید هرگاه به مسجد میرفت، علی نیز همراه او بود و پشت سرش نماز میخواند. او روزه میگرفت و به عبادت علاقه بسیاری داشت. مادرش تعریف میکند: «بعد از شهادت دوستانش، امیر دهقانی و داود عباسی، یک هفته در خانه ماند و بیرون نیامد. میگفت: من نمیتوانم در برابر پدر و مادر آنها سر بلند کنم. من هم باید بروم.»
علی تا دوم راهنمایی درس خواند و از شاگردان ممتاز بود. پس از مدرسه، به پدرش در کارگاه تولیدی کمک میکرد. او اهل ورزش بود اما به دلیل مشغله، فرصت چندانی برای آن نداشت. دوستانش بیشتر از میان شهدا بودند و رفت و آمد خانوادگی با اقوام و دوستان را دوست داشت.
شوق شهادت و رفتن به جبهه
مادر شهید از شوق فراوان علی برای رفتن به جبهه چنین گفت: «میگفت: مادر، یا من باید بروم یا آقا. این انقلاب و وطن مال ماست و باید از آن محافظت کنیم. هر روز عکس شهدا را نگاه میکرد و میگفت: چرا خانواده ما شهید ندارد؟ چرا مردم اینقدر خوبند و ما نه؟ اگر ما نرویم، این انقلاب پیروز نمیشود.»
علی از سه طریق (بسیج منظریه، مدرسه و فردیس) برای اعزام نامنویسی کرده بود. پس از شهادتش، هر سه گروه به دنبالش آمدند. مادرش میگوید: «شب و روز در گوش من میخواند که بگذار بروم. میگفتم: هنوز بچهای، اول برو سربازی. اما میگفت: از من کوچکتر هم آنجا هستند. میتوانم به آنها آب بدهم، اسلحه بدهم، کاری بکنم.»
سرانجام، علی یک بار به جبهه اعزام شد و در عملیات کربلای ۵ شرکت کرد. او حدود یک ماه در منطقه ماند و سپس بازگشت. در نامههایش برای مادر مینوشت: «مادرجان، مواظب خودت و آقا باش. من اینجا حالم خوب است. اینجا بهشت است. ما اینجا با خداییم و امام حسین (ع) را میبینیم. ناراحت نباش.»
شهادت
پس از بازگشت از جبهه، علی برای گذراندن یک دوره آموزشی دیگر به منطقه سعدآباد رفت. در حین آموزش، بر اثر اشتباه یک مربی، تیری به سرش اصابت کرد و به شهادت رسید. مادر شهید با بغضی سنگین آن روز را چنین توصیف میکند: «همین که گفتند یکی از بچههای منظریه تیر خورده، انگار تیر به قلب خودم خورد. نمیدانستم کدام بچه است، اما دلم لرزید. مرا سوار ماشین کردند اما نمیخواستند ببرند. حاجآقا رفت، من هم با برادرم خودم را به بیمارستان رساندم، اما راهم ندادند. چهار پنج روز بعد، پیکرش را آوردند. وقتی دیدمش، مثل گل میخندید. تیر به سمت راست سرش خورده بود.»
در آن لحظه، مادر به فرزند شهیدش چنین گفت: «مادرجان، شهادتت مبارک. به آنچه میخواستی رسیدی. خدا از تو راضی باشد.»
پیکر مطهر شهید علی مرادی در منطقه سرحدآباد با حضور گسترده مردم، فامیل، دوستان و حتی خبرنگاران رادیو و تلویزیون تشییع و به خاک سپرده شد. مادرش میگوید: «آن روز قیامت بود. از تبریز، همدان، تهران و همه جا آمده بودند. همه گریه میکردند. علی خیلی مظلوم بود.»
ویژگیهای اخلاقی شهید از نگاه مادر
مادر شهید، بهترین خصلت فرزندش را مهربانی بیحد او میداند: «با همه مهربان بود. با خانواده، با فامیل، با دوست و آشنا. هیچوقت نمیتوانست ببیند کسی ناراحت است یا نیاز دارد.»
او در مورد روحیه ایثار علی چنین میگوید: «پولی که به او میدادیم، همیشه در جیبش بود، اما نه برای خودش. میگفت: اگر روزی کسی نیاز داشت، بتوانم کمکش کنم. لباس نو نمیپوشید تا دوستانش که توان نداشتند، ناراحت نشوند. یک بار پیراهن نو را چروک کرد و کفش نو را گلمالی کرد تا کهنه به نظر برسد. وقتی پرسیدم چرا، گفت: مادر، بچهها انگشتهایشان از کفش درآمده، من روم نمیشود لباس نو بپوشم.»
تفریحات و علایق
شهید علی به سفرهای خانوادگی علاقه داشت. هر سال با خانواده به مشهد مقدس مشرف میشدند و به همدان و منزل فامیل نیز سفر میکردند. او به مهمانی رفتن و مهمان دعوت کردن علاقه داشت و با همه اقوام رفت و آمد میکرد.
در پایان این گفتوگوی پرمهر، مادر شهید از مصاحبهگر تشکر کرد و گفت: «دست شما درد نکند. زحمت کشیدید. خدا اجرتان بدهد.»
مصاحبهگر نیز برای او آرزوی سلامت و صبر کرد و گفت: «زنده باشید. خداوند پاداش خیر به شما بدهد.»
گفتوگو از اباذری