برگزاری کنگره شهدای غریب برای ما آرامش بزرگی بود
به گزارش نوید شاهد لرستان، در حاشیه برگزاری اجلاسیه ملی شهدای غریب در اسارت، اتاق خبر با خواهر شهید غریب «منوچهر محمدپور» مصاحبه ای انجام گرفته که در ادامه می خوانید:

از برادرتان منوچهر بگویید؛ نوجوانی که در سال ۶۵ راه جبهه را انتخاب کرد.
- منوچهر فقط ۱۵ سال داشت. دلش با جبهه بود و هر کاری میکرد تا اعزامش کنند. چون سنش کم بود و او را نمیبردند، شناسنامهاش را دو سال بزرگتر کرد. همان سال ۶۵، قبل از عملیات کربلای ۲، اعزام شد و در همان عملیات هم مجروح شد. آرپیجیزن بود؛ با همان سن کم، اما با ارادهای که از خیلیها بزرگتر بود.
بعد از مجروحیت، خانواده چه واکنشی داشتند؟
- مرخصی کوتاهی گرفت، اما هنوز زخمهایش خوب نشده بود. مادرم به او گفت: «نرو… من پسری جز تو ندارم.».
اما منوچهر جواب داد: «باید برگردم… آرپیجیام آنجاست.»
همین شد که دوباره رفت. ۲۵ آذر ۶۵ اعزام شد و این بار در کربلای ۱۰ مجروح شد.
از نحوه اسارت او چه میدانید؟
- روایت اسارت و شهادت منوچهر را یکی از همرزمانش، محسن حیدری از مشهد، برایمان تعریف کرد.
میگفت عراقیها حمله کردند و بچهها را اسیر گرفتند. در مسیر اسارت، آنها را شکنجه میدادند. یکی از اسرا برگشت و گفت: «دایی منوچهر فرمانده لشکر بوده.» همین حرف باعث شد عراقیها حساس شوند و بیشتر او را کتک بزنند.
اسرا را کجا منتقل کرده بودند؟
- ابتدا آنها را به یک مدرسه برده بودند و در کلاسها نگه میداشتند. دوستش میگفت: «عراقیها به هر بهانهای منوچهر را میزدند؛ فقط به جرم اینکه داییاش فرمانده بوده.»
بعد همه را به زندان الرشید منتقل کردند. شش روز آنجا بودند تا اینکه منوچهر در ۱۴ دی به شهادت رسید.
از لحظههای آخر زندگی او چه روایتی شنیدهاید؟
- منوچهر موج انفجار گرفته بود و حالش خوب نبود. یکی از اسرا برایش غذا میبرد، اما او نمیگرفت و ظرف را کنار میزد. همین باعث شد عراقیها متوجه شوند و با باتوم به جانش بیفتند. آنقدر زدند که زیر همان شکنجهها به شهادت رسید.
بعد از شهادت، چه بر سر پیکر او آمد؟
- همان همرزمش تعریف میکرد: «من و چند نفر دیگر پیکر منوچهر را در پتویی گذاشتیم و از زندان الرشید بیرون بردیم. او را در جایی به نام مظلومآباد دفن کردیم.»
چه زمانی نشانهای از او به دست خانواده رسید؟
- سال ۷۶ پلاکی آوردند که پلاک منوچهر بود. استخوانی هم کنار پلاک پیدا شده بود و آن را به ما دادند. مادرم گفت:
«این هم استخوان فرزند مادری دیگر است… مثل بچه خودم.»
و همان استخوان را همراه پلاک دفن کردیم.
نظر شما درباره اجلاسیه شهدای غریب اسارت چیست؟
- این اجلاسیه واقعاً بینظیر بود. یاد شهدای ما را زنده کرد و به ما نشان داد که هنوز منوچهر و امثال او از یاد نرفتهاند. این برای ما آرامش بزرگی بود.
گفتگو: فرحزاد جهانگیری
انتهای پیام/