پانزده سال مردی داشتم که سحرها عاشقتر از همیشه بود

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، شهید اقتدار وطن علیاصغر نوحیطهرانی بیست و سوم اردیبهشت سال ۱۳۶۳ در استان یزد چشم به جهان گشود. تحصیلاتش را تا پایان دوره متوسطه ادامه داد و دیپلم گرفت. در دانشگاه ثبت نام و در دانشکده هوافضا در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد. در بهمن ماه سال ۱۳۸۹ فارغالتحصیل شد. پس از آن وارد مجموعه هوافضا شد و فعالیت حرفهای خود را آغاز کرد و دورههای ویژه موشکی را در دانشگاه هوا و فضا گذراندند و بعد برای پاسداری از نظام و دین اسلام مشغول به کار در هوا و فضا شدند. سرانجام بیست و پنجم خردادماه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جریان جنگ ۱۲ روزه و حمله ددمنشانه رژیم صهیونیستی به درجه رفیع شهادت نائل شد.
در ادامه زهرا تقیان همسر پاسدار شهید «علیاصغر نوحیطهرانی» دلنوشتهای به مناسبت اولین سحر ماه مبارک رمضان دلنوشتهای نوشته است که در ادامه میخوانید:
پانزده سال بود که من سحرهای ماه رمضان رو فقط عاشقی میکردم، نه آشپزی. من خواب میموندم. با خیال راحت، چون میدونستم مردی توی این خونه هست که عاشقانه حواسش به منه. تو همیشه قبل از اذان بیدار میشدی بیصدا… آروم… که حتی صدای باز شدن درِ آشپزخونه هم خوابم رو نلرزونه… انگار دلت نمیخواست حتی یک لحظه از آرامشم کم بشه. قابلمهها زیر دست تو بوی عشق میگرفتن… غذا فقط غذا نبود… دستپخت مردی بود که دلش میخواست زنش با خیال راحت روزه بگیره که ضعف نکنه، که خسته نشه، که اذیت نشه، سفره رو که پهن میکردی، با چه ذوقی نگاهم میکردی وقتی هنوز خواب بودم… بعد میاومدی کنارم… مینشستی… آروم موهام رو کنار میزدی… و با صدایی که فقط برای من نرم میشد، میگفتی: «خانومم… سحره… بلند شی برات چای ریختم…» اون «خانومم» گفتنت… از هر چیزی سیرم میکرد… از دنیا… از دلخوری… از خستگی… پانزده سال من ناز کشیدهی عشق تو بودم… پانزده سال مردی داشتم که سحرها عاشقتر از همیشه بود…
و امسال… امسال اولین سحری بود که بدون تو بیدار شدم… زنگ ساعت به صدا دراومد…، اما صدای تو نبود… هیچ دستی موهام رو کنار نزد… هیچ لبخندی بالای سرم نبود… هیچ “خانومم” گفتنی نبود… بلند شدم…، اما نه مثل همیشه… نه با اون گرمایی که از نگاهت میگرفتم… با دلی که انگار یه تیکهش جا مونده بود کنار جای خالیت. رفتم آشپزخونه… چراغ رو که روشن کردم، دلم لرزید… اینجا قلمرو عشق تو بود… جایی که مردونهترین مهربونیها رو نشانم میدادی… عشق بینهایت و ابدیت... سفره رو پهن کردم…، اما هیچ سفرهای مثل سفرهای که تو با لبخند میچیدی نمیشه… تو حتی نون رو هم جوری میذاشتی که انگار داری دلت رو میذاری وسط سفره… میدونی سختترین لحظه کِی بود؟ اون لحظهای که بیاختیار برگشتم سمت جای خوابت… خواستم بگم: «بلند شو دیر میشه…» بعد یادم اومد… این بار منم که باید تنهایی سحر رو سر کنم… میگن شهدا زندهان… پس حتماً دیدی امسال چقدر دلم برای اون مهربونیهات تنگ شد… چقدر جای اون صدای عاشقانهت خالی بود جای نوازشهات... چقدر دلم میخواست فقط یه بار دیگه بگی: «بانو… تا من هستم، نذار سختی بهت برسه…» تو رفتی…، اما اونقدر عاشقم کردی که هنوز هم وقتی سحر میشه دلم گرم میشه به خاطرهی دستهای مردی که عشق رو بلد بود… که زندوست بودن رو بلد بود… که مهربونی رو مردونه یادم داد… سحر امسال خیلی سخت گذشت… خیلی…، اما هنوز هم میان اذان و اشک حس میکنم جایی نزدیک قلبم یکی آروم میگه: «خانومم… من هنوز هواتو دارم…» و من با همون عشقِ پانزده ساله، با همون دلِ وابسته، با همون زنِ عاشقِ دیروز، هنوز هم منتظر صداتم… و منتظر نوازشهایت...
انتهای پیام/