آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۸۹۹۰
۰۹:۵۵

۱۴۰۴/۱۰/۱۶
گفتگو با جانباز و آزاده «محمد مجیدی»

شناسنامه دستکاری شده و سفری بهشت‌گونه

محمد مجیدی در چهارده سالگی، با شعله‌ای از عشق به میهن و شوق پیوستن به رزمندگان، شناسنامه‌اش را تغییر داد و با یک «دروغ مصلحتی» به مادر، خود را از آسودگی خانه به خط مقدم جنوب رساند. این روایت، حکایت شوق پرواز نوجوانی است که تنها ده روز در آغوش عملیات کربلای پنج دوام آورد و سرنوشتش به اسارت و زندان‌های سخت دشمن گره خورد.


به گزارش نوید شاهد تهران بزرگ،هشت سال دفاع مقدس، حکایت مردانگی‌ها و فداکاری‌هایی است که در قلب تاریخ این مرز و بوم حک شده است. رزمندگان، در میان آتش و خون، زیر آسمانی که از دود و انفجار سرخ شده بود، با ایمانی پولادین، از خانه و کاشانه خویش دل کَندند تا از حریم وطن پاسداری کنند. در آن روزگار، اسارت، آخرین و سخت‌ترین آزمون الهی بود؛ جایی که مرز میان بقا و شهادت، گاه به یک تصمیم لحظه‌ای یا یک راز پنهان گره می‌خورد؛ رازهایی که تنها در خلوت سنگرها و سلول‌های انفرادی مجال بازگو شدن می‌یابند.

آغاز سفر در ۱۴ سالگی

محمد مجیدی متولد سال ۱۳۵۰، متاهل و صاحب دو فرزند هستم .در یک خانواده کشاورز در اطراف ملایر استان همدان زندگی می‌کردم، وقتی جنگ شد من هنوز یک نوجوان بودم و در کلاس دوم راهنمایی تحصیل می‌کردم. در آن دوران فضای جبهه و حضور در جنگ میان نوجوانان و جوانان بسیار داغ بود. انگیزه‌های مختلفی برای اعزام وجود داشت، اما برای من، شهادت یکی از دوستان نزدیکم نقطه عطفی در زندگی من بود. او از صمیمیترین دوستانم بود که در جبهه به شهادت رسید و دیدن مراسم تشییع او، اثری عمیق در ذهن و دل من بر جای گذاشت. با اینکه خانواده‌ام شدیداً مخالف بودند، من چاره‌ای جز دستکاری شناسنامه‌ام ندیدم تا بتوانم اعزام شوم.

اعزام به جبهه در نوجوانی

 انگیزه، شور و دستکاری شناسنامه

با وجود مخالفت شدید پدر و مادرم،  تصمیم جدی گرفته بودم؛ باید به جبهه می‌رفتم. شور دوران نوجوانی و آن انگیزه عمیق شهادت‌طلبی، واقعاً مانع از آن می‌شد که در خانه بمانم و دست روی دست بگذارم. برای عملی کردن این تصمیم، با همراهی چند نفر از دوستان که تجربه بیشتری داشتند، کاری رایج در آن دوران را انجام دادیم، تاریخ تولدم را در شناسنامه دستکاری کردم تا بتوانم شرایط سنی لازم برای اعزام را به دست بیاورم. اگر امروز به آن فکر می‌کنم، می‌بینم که این اقدام کوچک، اما مهم، عمق شور و تعهد انقلابی را که در میان نوجوانان آن سال‌ها جریان داشت، به خوبی نشان می‌داد.

رؤیای مادر و وداع ناخواسته با دروغی شیرین

صبح روز شنبه‌ای که قرار بود حرکت کنم، مادرم جلوِ در ایستاد. با نگرانی پرسید: «کجا می‌روی؟» من هم که از قبل آماده بودم، گفتم: «امتحان دارم.»، اما مادر آرام نگرفت و با لحنی مضطرب گفت: «بنشین، می‌خواهم با تو حرف بزنم. دیشب خواب دیدم عراقی‌ها به روستا حمله کرده‌اند و فقط تو را اسیر کردند.» سعی کردم هر طور شده او را آرام کنم و گفتم: «نگران نباش مادر، من فقط برای امتحان می‌روم.» در آن لحظه، کتاب‌هایم را زیر تخته‌سنگی پنهان کردم و سوار ماشین شدم. این لحظه، یک وداع ناخواسته بود که با یک دروغ شیرین همراه شد؛ دروغی که برای رسیدن به هدفی بزرگتر گفتم.

آغاز سفر و ثبت‌نام در پادگان

ما چهار نفر بودیم که از روستا عازم همدان شدیم تا برای اعزام ثبت‌نام کنیم. از روستا تا ملایر حدود هفت کیلومتر راه بود. با وانت به ملایر رسیدیم و از آنجا خودمان را به همدان رساندیم. در پادگان مفتح بالاخره ثبت‌ناممان را انجام دادیم. نکته جالب این بود که یکی از مسئولان پادگان، که از خویشاوندان دور ما محسوب می‌شد، مرا شناخت. فوراً از او خواهش کردم که موضوع را به خانواده‌ام اطلاع ندهد تا مبادا مانعی برای رفتنم پیش بیاید. اردوگاه پر از شور و هیجان بود؛ متقاضیان زیادی برای اعزام آنجا جمع شده بودند. من و پسرعمه‌ام، که او هم مثل من مصمم به رفتن بود، توانستیم مراحل اولیه را سپری کنیم. فضای پادگان واقعاً ترکیبی از ترس و امید بود؛ نوجوانانی که برای نبردی بزرگ آماده می‌شدند.

بازگشت پدران سرگردان و اولین اعزام به اهواز

وقتی پدرم شب به خانه برگشت و متوجه غیبتم شد، به همراه چند پدر دیگر که فرزندانشان نیز عازم شده بودند، راهی ملایر و سپس همدان شدند تا شاید بتوانند ما را بازگردانند. اما درست زمانی که آنها به پادگان رسیدند، ما تنها نیم ساعت قبل‌تر سوار قطار شده و به سوی اهواز حرکت کرده بودیم. پدر‌ها دست‌بردار نبودند و تا اهواز نیز آمدند؛ ولی دژبانی به آنها گفت که نیرو‌ها برای رزمایش به منطقه‌ای دورتر رفته‌اند. آنها گمان بردند که ما رو به منطقه عملیاتی فرستادند بنابراین مجبور به بازگشت شدند. این سفر، نقطه عطفی در زندگی من و خانواده‌ام بود.

روحانی لشکر و طعم شربت شهادت

من کار با اسلحه را در مدت زمان بسیار کوتاهی آموختم. هنگامی که فرمانده برای اعزام تمام نفرات تازه‌وارد به منطقه آموزشی جهت گذراندن دوره‌های لازم فراخوان داد، من پیش آمدم و اعلام کردم که کار با اسلحه را بلدم. در واقع، به دروغ ادعا کردم که قبلاً آموزش‌های لازم را دیده‌ام. همین ادعای خلاف واقع  مبنی بر اینکه دیگر نیازی به آموزش ندارم سبب شد که به‌جای فرستاده شدن به دوره آموزشی، مستقیماً همراه گروه به منطقه عملیاتی اعزام شوم.

زمانی که یگان ما عصر یازدهم اسفندماه از پادگان خرمشهر به خط مقدم اعزام شد، موقعیت استقرارمان در سنگر‌های کوچک و نیمه‌کاره‌ای بود که تنها توانایی پناه دادن به بخشی از بدنمان را داشت. لذا، مشغول خاک‌برداری با سرنیزه بودم تا حداقل یک پناهگاه در برابر ترکش و خمپاره برای خود ایجاد کنم. در آن شرایط سخت، روحانی لشکر ۲۵ کربلا، حاج‌آقای عبدالکریم مازندرانی، برای تقویت روحیه ما رزمندگان در میان‌مان حضور یافت. یادم هست، ایشان یک قوطی کمپوت گیلاس برایم باز کرد و با لبخندی فرمود: «این طعم شربت شهادت است.» این جمله عمیقاً در ذهنم حک شد و سال‌ها بعد، سرنوشت ما را به شکلی غیرمنتظره به هم پیوند زد.

ما دوباره در اسارت همدیگر را ملاقات کردیم؛ زیرا من اولین کسی بودم که ایشان را با لباس روحانیت دیده بودم. پس از مجروحیت و انتقال به بیمارستان و سپس اردوگاه اسرا در پادگان استخبارات بغداد، مجدداً با ایشان رو‌به‌رو شدم. هنگامی که حاج‌آقا را در حالت نیمه‌بیهوش به داخل اتاق پرت کردند، در لحظه به هوش آمدن، نگرانی شدیدی از لو رفتن هویت خود ابراز کرد. با این وجود، با او عهد بستم که حتی با مرگ خودم هم این راز را فاش نخواهم کرد؛ زیرا ایشان تنها روحانی‌ای بود که با لباس غیر روحانیت اسیر شده بود و من تنها کسی بودم که از این موضوع اطلاع داشتم. من هویت وی را در طول اسارت محفوظ نگه داشتم. ایشان پس از آزادی، مکرراً تصریح می‌کردند که زندگی‌اش را مدیون این رازداری و سکوت من می‌داند.

عملیات کربلای پنج / دوزخی در شلمچه

عملیات کربلای پنج، یکی از سخت‌ترین و خونین‌ترین عملیات‌های دوران جنگ بود که در منطقه شلمچه و پاسگاه زید انجام شد. مرحله دوم این عملیات، شب ۱۲ اسفند ۱۳۶۵ با رمز «یا فاطمة الزهرا (س)» آغاز شد. به قدری آتش سنگین بود که فرماندهان ارشد نظامی بعد‌ها تأیید کردند که آن شب، شاهد پرحجم‌ترین آتش توپخانه دو قرارگاه ایران و عراق در کل طول جنگ تحمیلی بودیم.

زمین به دلیل بارندگی‌های شدید، کاملاً آب گرفته و به لجن‌زاری مرگبار تبدیل شده بود. هدف اصلی ما رسیدن به خطوط دشمن و تصرف منطقه استراتژیک اطراف پتروشیمی بصره بود. آسمان نیز از دود ناشی از آتش و انفجار‌ها سیاه بود. دشت پیوسته زیر رگبار گلوله و خمپاره قرار داشت و بی‌دلیل بر سرمان آتش می‌ریخت. پیشروی در میدان مین و نفوذ به خطوط دشمن بسیار دشوار بود، زیرا عراق منطقه را با لایه‌های متعدد مین و تله‌های انفجاری پوشانده بود. در نهایت، برای رسیدن به خاکریز دشمن، مجبور شدیم در کانالی به طول ۴ تا ۵ کیلومتر پیشروی کنیم، مسیری که از میان پیکر‌های مطهر شهدایی می‌گذشت که پیش از ما به فیض شهادت نائل آمده بودند.

پدافند مرگبار و بقای ۱۰ نفر از یک گردان

پدافند عراق با توپ‌های ضد هوایی چهارلول، هر کسی را که از خاکریز بالا می‌آمد، درست هدف قرار می‌داد؛ کمتر کسی سالم بیرون می‌آمد. میدان مملو از مین و تله انفجاری بود. وقتی خاکریز را گرفتیم، ما از سمت راست و لشکر ۲۵ کربلا (وابسته به مازندران) از سمت چپ، خاکریز را در اختیار گرفتیم. اما درست لحظه‌ای که موفق شدیم، به ما گفتند عقب‌نشینی کنید؛ زیرا عملیات لو رفته بود. وقتی به سنگر‌ها نگاه کردیم، متوجه شدیم که همه همرزمانمان یا مجروح شده‌اند یا در سنگر و کانال به شهادت رسیده‌اند. از یک گردان ۴۰۰ نفری، به جرأت می‌توانم بگویم تنها حدود ۱۰ نفر زنده ماندند. ما آن شب منطقه را گرفتیم، اما روز بعد، دشمن با پاتک‌های سنگین، منطقه را از چنگ ما درآورد. دو شب بعد، ایران دوباره موفق شد منطقه را پس بگیرد و ما با وجود تمام سختی‌ها، همان‌جا ماندیم.

یورش تانک‌ها و رویارویی با مرگ در سنگر بتنی

به لطف خدا و به عنوان یکی از الطافی که شامل حال رزمندگان ایرانی شده بود، باران سیل‌آسایی شروع به باریدن گرفت. این باران پیش از عملیات دشمن آغاز شده بود و موقعیت جغرافیایی به گونه‌ای بود که تانک‌های عراقی نمی‌توانستند به راحتی حرکت کنند. اذان صبح روز ۱۲ اسفند، از خواب بلند شدم و دیدم تانک‌های دشمن به سمت ما می‌آیند. یعنی تا چشم کارمی‌کرد، تانک بود. آنها قصد داشتند خط را پس بگیرند؛ چرا که خطی که ما گرفته بودیم، یک نقطه بسیار مهم و استراتژیک بود. اما آنها نمی‌دانستند که ما تنها با ۱۰ نفر آن خط را نگه داشته‌ایم. حدوداً ۸۰۰ دستگاه تانک به سمت ما می‌آمد و حتی یک نفر پیاده‌نظام هم در میانشان دیده نمی‌شد.

دیدم فاصله نزدیک‌ترین تانک‌های جلویی با من حدود ۲۰۰ متر است. فهمیدم تیر تفنگ کارساز نیست. به همین خاطر، دو نارنجک از کمرم بیرون آوردم و در دستم آماده کردم. تصمیم گرفتم اگر کشته شدم، حداقل یک تانک را از کار بیندازم. اما دیدم فاصله زیاد است. دوباره سرم را پایین آوردم تا مورد اصابت گلوله قرار نگیرم. از یک طرف می‌خواستم به سمت سنگر خودی برگردم، اما ممکن نبود؛ چون دشمن پیوسته به سوی ما شلیک می‌کرد. منطقه زیر آتش مستقیم دشمن بود. در این گیرودار، ترکشی به من اصابت کرد، اما خوشبختانه آنقدر نبود که مرا زمین‌گیر کند.

بالاخره توانستم خودم را به پشت یک خاکریز برسانم. این سنگر، بتونی بود و مشخص بود که سنگر فرماندهی دشمن است. ناگهان مسلسل «دوشکا»‌ روی یک تانک، مرا دید و یک گلوله به جلوی خاکریز شلیک کرد. خاکریز متلاشی شد. من خودم را پشت سنگر پنهان کردم که یکباره احساس کردم کل صورتم از خون گرم شد. دیدم بین دو ابرویم، در سمت راست و با فاصله‌ای نیم سانتی‌متر از چشم راستم، ترکش فرو رفته است.

گل و خون، تمام صورتم را پوشانده بود. ترکیب گل و خون، معجون غریبی درست کرده بود. به همین خاطر، دستمالی را به طور دقیق روی صورت و گردنم، درست در ناحیه زخم، بستم تا جلوی خونریزی را بگیرد. آنقدر خون از دست داده بودم که پشت همان سنگر بیهوش شدم. ساعتی که بیهوش شدم، هنوز آفتاب نزده بود. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم خورشید چند متری بالای سرمان است.وقتی چشم گشودم، اوضاع و احوال اطرافم کاملاً تغییر کرده بود. جایی که من اسیر شدم، در خط دوم دشمن بود؛ یعنی محل استقرار نیرو‌های پدافندی، تانک‌ها، خودرو‌های زرهی و نفربر‌های دشمن و توپخانه آنها آنجا مستقر بود.

بیهوشی و آغاز اسارت

وقتی چشمانم را باز کردم، خورشید چند متری بالای سرمان بود. جایی که اسیر شده بودم، در خط دوم دشمن قرار داشت؛ محلی که نیرو‌های پدافندی، تانک‌ها، خودرو‌های زرهی و توپخانه آنها مستقر بود. پس از به هوش آمدن، دو سرباز عراقی با لباس آستین‌کوتاه (با وجود سرمای شدید اسفند ماه که مرا مجبور به پوشیدن لباس کامل زمستانی کرده بود) با بی‌تفاوتی به سمتم آمدند. کوله‌پشتی مرا درآوردند و وقتی آن را باز کردند، متوجه شدند که من کمک دوم آرپی‌جی‌زن بوده‌ام و آذوقه خودم و نفر اول را حمل می‌کردم. با دیدن آذوقه‌ها خوشحال شدند. یکی از آنها فارسی صحبت می‌کرد و گویا از مجاهدین فعال در خط مقدم دشمن بود.

سپس، آن دو نفر مرا روی برانکارد گذاشته و آن را به صورت عمودی روی جایگاه شنی یک تانک مستقر کردند. وقتی تانک در فاصله چند متری روشن شد و به سمتم حرکت کرد، من که مجروح و ناتوان بودم، رو به قبله شهادتین را زمزمه کردم و چشمانم را بستم، در حالی که انتظار داشتم تانک از روی بدنم عبور کند. آنها با دیدن ترس من، برانکارد را به پشت یک خودروی «ایفا» پرتاب کردند و یکی از سربازان فریاد زد: «سریع برو بیمارستان.»

سفر به سوی بیمارستان و توهم خاک ایران

راننده با سرعت و حرکات نامنظم، ماشین را به سمت بیمارستانی هدایت کرد که در شرق بصره واقع بود. تابلوی «مستشفی هارون الرشید» را دیدم. از شدت خونریزی شدید و اثرات موج انفجار، در ابتدا اسارت خودم و حضور در خاک دشمن را درک نمی‌کردم و تصور می‌کردم هنوز در خاک ایران هستم. با خودم گفتم: «آن‌ها که مرا به پشت ماشین انداختند و گفتند برو بیمارستان. حالا اینجا نوشته مستشفی هارون الرشید، اما چرا هارون‌الرشید؟ هارون‌الرشید که دشمن اهل بیت و دشمن ماست!» دیدن نام «هارون‌الرشید» در تضاد کامل با ذهنیات من بود. تا سه روز بعد، که بیهوشی‌های مکرر ادامه داشت، متوجه حقیقت نشدم؛ حتی لهجه عربی اطرافیان را به اشتباه به حساب گویش مردم جنوب کشور خودمان می‌گذاشتم.

فضای بیمارستان/غربت عمیق و اولین سیلی

پس از انتقال به بیمارستان که اتاق‌هایش ۲ یا ۳ تخت داشت، صحنه‌ای از رزمندگان مجروح ایرانی را دیدم که وضعیت وخیمی داشتند؛ برخی دست و پا نداشتند، بدنشان پر از ترکش بود و از درد می‌نالیدند و کسی به دادشان نمی‌رسید. علیرغم ناآگاهی کامل از محل و هویت افراد، آن حس غریبی از غربت و غم عمیقی که در آن فضا حاکم بود، همچنان در خاطرم مانده است.

زمانی که مرا روی تخت گذاشتند، نگهبانی فارسی‌زبان با لحنی غیر بازجویانه وضعیتم را جویا شد و تنها سؤالش درباره امام خمینی(ره) بود. با پاسخ مثبت من، شادی در چهره‌اش آشکار شد. پس از دو روز و نیم، عمل جراحی انجام شد که تنها یک بخیه‌کاری سطحی برای قطع خونریزی بود؛ ترکش‌ها از سرم، پای چپ و سینه‌ام خارج نشدند و زخم‌هایم از جمله ۵-۶ بخیه بین ابروهایم فقط بسته شدند.

به دلیل تقلای شدید در خواب و طناب‌هایی که مرا  با آن به تخت بسته بودند، زخم صورتم متورم شده و بخیه ها در پوستم فرو رفته بود و پیشانی‌ام مجدداً شروع به خونریزی کرد. در این مرحله، نگهبانان مرا با برانکارد به محوطه بیمارستان بردند. در آنجا، در جریان بازجویی، برای اولین بار نامم و نام پدر و پدربزرگم را پرسیدند و در همان لحظه اولین سیلی را خوردم و متوجه وضعیت خودم و اسارتم شدم. پس از آن، ما را سوار اتوبوس اسرای جنگی کردند.

شروع اسارت

روند بازجویی‌های انفرادی از همان روز آغاز شد. با توجه به اینکه تنها ۱۰ روز در جبهه بودم و اطلاعات نظامی خاصی نداشتم، به هر سؤالی درباره فرماندهان، لشکر، تعداد تانک‌ها و اطلاعات منطقه‌ای که می‌پرسیدند، پاسخ می‌دادم: «نمی‌دانم». اما تعجب‌آور بود که بازجو‌ها اطلاعات بسیار دقیقی درباره ساختار نیرو‌های ما داشتند که احتمالاً از سوی منافقین به دست آورده بودند.

پس از ۲۴ ساعت بازجویی، حدود روز ۱۷ یا ۱۸ اسفند ما را برای انتقال به اردوگاه آماده کردند. در این چند روز، برخلاف وعده‌ها، کمترین غذا به ما داده شد و برای استفاده از سرویس بهداشتی در مضیقه بودیم. در اتاق‌های کوچک ۲ در ۳ که برای ۶۴-۶۵ نفر با فقط دو پتوی سربازی اختصاص یافته بود، به دلیل بسته بودن مطلق درها، بچه‌ها مجبور بودند از همان پتو‌ها برای رفع حاجت استفاده کنند. هر بار که برای درخواست خروج به خاطر بیماری التماس می‌کردیم، فقط پنجره بالای در را باز می‌کردند، فحاشی می‌کردند و در را می‌بستند. صبح روز حرکت به سمت اردوگاه، باران شدیدی بارید، طوری که در ۲۰ دقیقه، حدود ۱۰ سانتی‌متر آب در کف سیمانی اتاق جمع شد. لباس عربی (دشداشه) که از بیمارستان به ما داده بودند، ضدآب بود و آب را نگه می‌داشت. من از این آب جمع‌شده استفاده کردم تا خون و گِل چند روزه روی دست‌هایم را بشویم.

استقبال تلخ در مسیر انتقال به اردوگاه

مردم در طول مسیر به استقبال ما آمده بودند و، چون می‌دانستند که ما اسیر هستیم و با اتوبوس در حال انتقالیم، از این بابت شادی می‌کردند. پیرزن‌ها و پیرمرد‌ها در طول مسیر، با عصا، چوب و حتی دمپایی به سمت اتوبوس پرتاب می‌کردند. هر چیزی که در دست داشتند کفش یا عصا به شیشه ماشین می‌زدند تا آزارمان دهند و با حرف‌های رکیک و فحش‌های نامناسب ما را عذاب می‌دادند. خوشبختانه شیشه‌ها مانعی در برابرشان ایجاد کرده بود؛ هرچند اسرای قبلی که با نفربر‌های زرهی منتقل می‌شدند، با سنگ، چوب و لنگه کفش به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند. همین مردمی که اکثراً پاهایشان سست بود و توان راه رفتن نداشتند، با همان عصا و چوب بر سر اسرایی که دستشان بسته بود و قادر به دفاع نبودند، می‌کوبیدند.

توسل در راه تکریت و عبور از کاظمین


از بغداد به سمت تکریت در حرکت بودیم. تنها کسی که چشم بند نداشت، من بودم. شکاف عمیقی بر اثر ترکش‌های تانک ناحیه بین دو ابرویم را دریده بود؛ از این رو، عراقی‌ها با توجه به جراحت، تصور می‌کردند که با وجود بانداژ روی سرم، دیگر توانایی دیدن ندارم و نمی‌توانم به بیرون نگاه کنم.

هنگامی که اتوبوس از بغداد حرکت کرد، من که کنار شیشه نشسته بودم، با احتیاط گوشه‌ای از پرده را کنار زدم و دو گنبد طلایی باشکوه را دیدم. با حیرت از رزمنده کناری‌ام پرسیدم: «من دارم دو گنبد طلایی می‌بینم؛ اینجا کجاست؟» او پاسخ داد: «ما داریم از کاظمین رد می‌شویم. اینجا حرم امام موسی کاظم و امام جواد (علیهماالسلام) است.»

این خبر آرام‌آرام بین ما منتقل شد. یکی از دوستان که کنارم نشسته بود، به نفر جلویی و سپس به صندلی پشتی اطلاع داد و همه مطلع شدند که سمت راست و چپ ما امام موسی کاظم و امام جواد (ع) هستند.» بچه‌ها در همان لحظه توسل کردند؛ فاتحه خواندند و به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) متوسل شدند.

حرکت ما از بغداد به سوی مرز، با همین توسل به حضرات معصومین (علیهم‌السلام) آغاز شد. باور کنید که در آن لحظه تمام غم و غصه‌مان را فراموش کردیم؛ زیرا می‌دانستیم امامی داریم که چهارده سال در سیاهچال دشمن اسیر بود و تحت شکنجه بی‌دین‌ها قرار گرفت و حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) از او حمایت می‌کرد. همانجا آرامش خاصی پیدا کردیم که توانستیم از آن برای تحمل دوران اسارت مدد بگیریم.

استقبال «تونل وحشت» در پادگان تکریت

چند ساعت بعد، ماشین در محلی توقف کرد. من تنها کسی بودم که چشمانم باز بود و دیدم نگهبانان عراقی با برداشتن هر شیء فلزی دم دستشان (میلگرد، میله آهنی، سیم برق فشار قوی) به سمت اتوبوس می‌آمدند تا «تونل وحشت» را تشکیل دهند. اتوبوس که در پادگان تکریت توقف کرد، فرمان پیاده شدن صادر شد. سربازان در دو صف تنگ در مسیر خروج، کریدوری انسانی ایجاد کرده بودند و با کوبیدن اشیاء به کف دست و فریاد، فضایی رعب‌آور ساخته بودند.

به محض پیاده شدن اولین نفر، ضرب و شتم آغاز شد؛ هر اسیر مجبور بود از میان این صفوف عبور کند، در حالی که پیوسته مورد ضربه و هل دادن قرار می‌گرفت. این فرآیند چند دقیقه‌ای، تأثیر روانی شکنجه‌ای طولانی‌مدت بر جای گذاشت.

پس از تحمل شکنجه‌ها، ما را به اتاقک‌های آسایشگاه بردند. این اتاقک‌ها معمولاً پنج متر عرض و بیست متر طول داشتند، فاقد تهویه و نور کافی بودند و حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر در هر کدام جا می‌دادند. فضا آنقدر تنگ بود که برای نشستن کامل جا نبود و مجبور بودیم به صورت فشرده و نیمه‌ایستاده بمانیم؛ سهم هر فرد برای نشستن و خوابیدن تنها یک وجب و چهار انگشت بود. شرایط بهداشتی در این مکان‌ها، به ویژه در گرمای عراق، غیرقابل تحمل بود و زمینه را برای شیوع بیماری فراهم می‌کرد.

مجروحان در ابتدای آسایشگاه و افراد سالم در انتها مستقر شدند. به دلیل جراحات، من مجروح محسوب شده و تنها با کمی فاصله گرفتن از دیوار در آمارگیری شرکت می‌کردم. بعد از بستن در‌ها و اتمام بازجویی‌ها، فرصت صحبت کردن با دیگران پیش آمد؛ این فرصت پس از چهار روز اسارت که هیچ فرصتی برای گفت‌و‌گو نداشتیم، به دست آمد.

تلویزیون برای شکنجه، نه سرگرمی

در کنار تمام شکنجه‌هایی که اسرا از نظر غذا، بهداشت و درمان، و فشار‌های روحی و اعتقادی متحمل می‌شدند، یکی از دردناک‌ترین و آزاردهنده‌ترین نوع شکنجه‌ها، شکنجه با تلویزیون بود؛ روشی که هدف آن نه اطلاع‌رسانی، بلکه تحقیر و آزار روحی ما بود.

تابستان سال ۱۳۶۶ بود، حدود ساعت ۴:۳۰ عصر. پس از پایان زمان کوتاه هواخوری ــ تنها یک ساعت در روز برای بیش از ۱۵۰ نفر به آسایشگاه بازگشتیم. در همان لحظه، تلویزیون روشن بود و ریگان، رئیس‌جمهور وقت آمریکا در حال سخنرانی بود.

آوردن تلویزیون به ظاهر برای تفریح و استفاده اسرا بود، اما در واقع نوعی شکنجه محسوب می‌شد. تا ساعت ۱۲ شب، فیلم‌ها و برنامه‌های غیراخلاقی پخش می‌کردند و ما مجبور بودیم بیدار بمانیم و تماشا کنیم. کوچک‌ترین چرت زدن، با پرتاب اشیاء و سپس انتقال به محل شکنجه همراه می‌شد. گاهی برای جلوگیری از بسته شدن پلک‌ها، کبریت بین دو چشم قرار می‌دادیم تا خوابمان نگیرد.

در همان روز، یکی از دوستان و همرزمانم، شهید مهدی احسانیان جویباری، بی‌قرار و عجیب دگرگون بود. با صدایی آرام، اما مصمم می‌گفت:

«من از این دنیا خسته شده‌ام… دوست دارم امروز پرواز کنم و به دوستان شهیدم بپیوندم.»

با شروع سخنرانی ریگان، مهدی ناگهان برخاست و با فریادی از عمق وجود فریاد زد:«مرگ بر آمریکا! مرگ بر صدام!»

او را بلافاصله به سلول انفرادی بردند. از همان‌جا صدای فریادهایش را می‌شنیدیم که میان «یا زهرا» و «یا حسین» گم می‌شد. بعد از آن، دیگر هرگز ندیدیمش… تا مدتی بعد، از طریق دیگر اسرا خبر شهادت او را شنیدیم.

چند ماه بعد، ما را از بند یک به بند دو، سپس بند چهار منتقل کردند. تا زمان ارتحال امام (ره)، در همان بند ماندیم. پس از آن، با وقوع برخی تغییرات و درگیری‌های داخلی در اردوگاه، ما را از تکریت (اردوگاه ۱۱) به بعقوبه در غرب عراق تبعید کردند. جمع ما در آن زمان حدود ۷۲ نفر بود که بعد‌ها به ۹۰ نفر رسید.

امروز، وقتی به آن روز‌ها فکر می‌کنم، بیش از همه چیز، استقامت و ایمان اسرا در برابر آن حجم از شکنجه و فشار برایم معنا دارد. ما در سیاه‌ترین روز‌های اسارت، به یاد خدا و وطن زنده ماندیم. صدای «یا زهرای» شهید احسانیان هنوز در گوشم می‌پیچد.

او رفت، اما یاد و راهش باقی ماند…

این روایت، یادآور آن است که حتی در تاریک‌ترین سلول‌ها، روشنایی ایمان خاموش نمی‌شود.

شناسنامه دستکاری شده و سفری بهشت‌گونه

گفتگو از جلیلی نسب


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه