آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۹۰۲
۰۸:۳۰

۱۴۰۴/۱۱/۱۴
در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

روزی که لوله تفنگ‌ها گل بارید؛ روایت لحظه پیوستن ارتش به انقلاب

گاهی تاریخ در یک تصویر خلاصه می‌شود: روزی که در قزوین، ندای «ارتش به ملت پیوست» برخاست و صحنه‌ای جاویدان آفرید. مردم با دسته‌های گل به استقبال سربازان رفتند، بر تانک‌ها بالا رفتند و با بوسه و شاخه‌گل در لوله اسلحه‌ها، طلوع انقلاب را نوید دادند. جانباز ۷۰ درصد «اصغر نظرپور»، نوجوان سیزده ساله آن روز، باور دارد که پیروزی انقلاب در همان لحظه رقم خورد؛ خاطره‌ای که در جان یک نسل ماندگار شد.


روزی که لوله تفنگ‌ها گل بارید؛ روایت لحظه پیوستن ارتش به انقلاب

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، پنج دهه از آن روز‌های سرنوشت‌ساز می‌گذرد، اما انگار شعله‌های انقلاب، هنوز در چشمان راویانی که آن روز‌ها را زیسته‌اند، زبانه می‌کشد. انقلاب اسلامی ایران، رویدادی نبود که تنها در میدان‌های بزرگ شهر‌ها یا پشت میکروفون‌های رهبرانش رقم بخورد؛ بلکه در دل کوچه‌ پس‌ کوچه‌هایی مثل خیابان سپه قزوین، در کارخانه‌های کوچک، میان نوجوانانی که کنگ‌فو یاد می‌گرفتند تا از خود دفاع کنند. در دسته‌های گلی که مردم به سوی سربازان نشانه می‌رفتند، جان می‌گرفت. امروز و ایام الله دهه‌فجر، تاریخ را نه از لابلای صفحات کتاب، بلکه از زبان مردی می‌شنویم که سیزده‌ ساله بود و نفس‌های انقلاب را در سینه حبس کرده بود. جانباز 70 درصد «اصغر نظرپور»، جانباز سرافراز جنگ تحمیلی، خاطراتش را مرور می‌کند؛ از روزی که در قزوین، مجسمه‌های گذشته را فرو می‌ریختند تا شبی که ارتش به ملت پیوست و پیروزی، طعم واقعی خود را چشاند. این روایت، قطعه‌ای گمشده از پازل تاریخ شفاهی انقلاب است؛ تاریخ مردمی که انقلاب را ساختند و سپس با تمام وجود از آن حراست کردند.

دوران کودکی و نوجوانی: در سایه مادری قرآن‌دوست

وی در خانواده‌ای شش‌ فرزندی، به عنوان آخرین فرزند چشم به جهان گشود. پدرش راننده بود و با اتوبوس و سواری، امرار معاش می‌کرد، اما این تکیه‌گاه خانواده را اصغر در دو سالگی از دست داد. زندگی، اما با وجود مادری عالمه و فرهیخته ادامه یافت. مادری که به گفته اصغر، «حافظ کل قرآن» بود، «نهج البلاغه را خوب می‌فهمید»، «مفاتیح را تفسیر می‌کرد» و آن چنان به معارف قرآنی واقف بود که گاهی سخنان تازه و ناشنیده‌ای از قرآن برای فرزندانش بیان می‌کرد. این زن شریف، که اصغر خانواده را «نسبتاً مظلوم»، اما عمیقاً مذهبی توصیف می‌کند، در سال ۱۳۷۰ به دیار باقی شتافت، اما بنیان ایمانی را که در فرزندانش نهاد، ماندگار شد.

آتش انقلاب در دل نوجوان قزوینی

زمانی که انقلاب اسلامی به اوج خود نزدیک می‌شد، نظرپور سیزده‌ ساله‌ای بود که حال و هوای انقلابی کوچه و خیابان‌های قزوین، وی را مجذوب خود کرده بود. در همان دوران، برای دفاع از خود در درگیری‌های احتمالی با گروه‌های ضد انقلاب، به ورزش رزمی کنگ‌فو روی آورد و شش سال به صورت حرفه‌ای آن را دنبال کرد. همزمان، با تشویق دوستان مذهبی و انقلابی‌اش، به فعالیت در «حزب جمهوری اسلامی» کشیده شد. ایشان از «حسین آرامش» و برادرش «محمدغلام آرامش» که بعد‌ها مسئول حفاظت سپاه شد، از نقش آنان در هدایتش به این مسیر یاد می‌کند و روح شهیدان بهشتی و هفت تیر را گرامی می‌دارد.

خاطرات روشن این جانباز بزرگوار از روز‌های منتهی به پیروزی انقلاب، گویای شور و حال نوجوانان آن دوران است: تخریب مجسمه رضاشاه در سبزه‌میدان قزوین، دویدن جمعی از نوجوانان به سمت دروازه رشت برای خراب کردن کتیبه‌های «فرمایشات همایونی» و حضور در خیابان سپه که محل کارش در یک کارخانه گزسازی بود و از نزدیک شاهد تظاهرات و تجمع‌های پرشور مردم بود.

روزی که ارتش به ملت پیوست

اما یکی از نقاط درخشان خاطرات نظرپور، مربوط به بعدازظهری تاریخی است که ارتش، به مردم انقلابی پیوست. وی با جزئیاتی دقیق صحنه را توصیف می‌کند: حجت‌الاسلام‌والمسلمین«سیدمحمد ابوترابی‌فرد» حجت‌الاسلام‌والمسلمین( آقاسیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد) تجمعی را رهبری می‌کرد و با شعار «برادر ارتشی، چرا برادرکشی؟» فضایی عاطفی و تاثیرگذار ایجاد کرده بود. تدبیر ایشان بود که به مردم می‌گفت آرام و به تدریج از وسط خیابان به پیاده‌رو‌ها منتقل شوند تا از تیراندازی‌های احتمالی درامان بمانند. رفته‌رفته جمعیت فشرده‌تر و شعار‌ها بلندتر شد تا نزدیک خانه آقاسید عباس ابوترابی‌فرد، آنجا بود که دیگر از سوی ارتشی‌ها تیراندازی نمی‌شد.

ناگهان، ندایی پیچید که ارتش به ملت پیوسته است. سپس، صحنه‌ای روی داد که برای همیشه در ذهن نظرپور حک شد: «نمیدونم از کجا، به تعداد زیادی گل آمد. از طرف خیابان شهید انصاری. ماشینی آمد که پر گل بود. گل‌ها را دادن به ارتشی‌ها، اهدا کردن. رفتن بالای تانک، ارتشی‌ها را بوسیدن، بغل کردن و در لوله‌های اسلحه‌هاشون یکی‌، یک‌ دانه شاخه گل گذاشتند. خیلی صحنه زیبایی بود.» به گفته وی، حجت‌الاسلام‌والمسلمین«سیدمحمد ابوترابی‌فرد» بر بالای یک تانک رفت و برای مردم و سربازان سخنرانی کرد. نظرپور با تاکید گفت: «زمانی که ارتش به ملت پیوست، پیروزی انقلاب، آن زمان، رقم خورد و در بیست‌ودوم بهمن شکوهمند شد.»

شهید صیاد شیرازی و برادر فداکار

نظرپور، ارتشی‌های مومنی مانند سرلشکر خلبان شهید«عباس بابایی» و شهید صیاد شیرازی را نام می‌برد و خاطره‌ای شخصی از شهید صیاد شیرازی در ذهن دارد و می‌گوید: زمانی که به همراه برادر بزرگم، رضا نظرپور(که بعد‌ها درگذشت) با اتوبوس شخصی، نیرو‌های لشکر ۱۶ زرهی قزوین را به مناطق عملیاتی غرب می‌برد. در پادگانی در کرمانشاه، شهید شیرازی با هلیکوپتر حضور یافت و مستقیماً با راننده‌ها سخن گفت. این شهید بزرگوار با مهربانی و جدیت از آنان خواست که در مسیر‌های خطرناک، چراغ‌ها را روشن نکنند، بوق نزنند و در صورت اصابت به هر وسیله‌ای، توقف نکنند. جمله صیاد شیرازی در خاطرم مانده: «ما باید کاسه چراغ‌های شما را دربیاریم، ولی به شما اطمینان داریم.»

در میانه همان سفر، اتفاقی تأثیرگذار رخ داد. در یک دو راهی، سربازان جوانی که در اتوبوس بودند، چادر‌های سیاهی را دیدند و گمان کردند هندوانه‌فروشی است. برادرش، رضا، که تجربه زیادی در مناطق جنگی داشت، به آنان گفت آنها شهیدان جنگی هستند. لذا با اطمینان‌ نداشتن سربازان، پیاده شدند و نزدیک رفتند. وقتی با حقیقت رو‌به‌رو شدند، همگی برای شهدا فاتحه خواندند. این خاطره، برای اصغر، نمادی از بی‌آلایشی رزمندگان و سنگینی بار شهادت در آن جغرافیا بود.

عشق به جبهه و اعزام به سربازی

با وجود سن کم، حضور در مناطق جنگی به همراه برادرش، شوقی در وی ایجاد کرده بود. بسیاری از دوستان و هم‌محله‌ای‌هایش به جبهه رفته و برخی به شهادت رسیده بودند. این عشق و وسوسه، چنان بود که ادامه تحصیل در هنرستان را رها کرد. سال ۱۳۶۴، وقتی هجده‌ سالگی‌اش کامل شد، برای گذراندن خدمت سربازی اقدام کرد و به ارتش اعزام شد. روز اعزام از ورزشگاه شهید رجایی قزوین، با بدرقه مادر، برادران و دوستانش همراه بود. در اتوبوس اعزام، از چهل نفر، حدود بیست نفر از بچه‌های آشنا و از جمله اعضای گروه موتورسواران قزوین بودند. این سفر، آغاز فصل جدیدی از زندگی‌اش بود؛ فصلی که در ادامه، منجر به جانبازی ۷۰ درصدی این رزمنده فداکار شد.

گفتنی است گفت‌و‌گو با جانباز 70 درصد«اصغر نظرپور»، تنها مرور خاطرات گذشته نیست؛ شنیدن روایتی است از تپش‌های قلب انقلابی نوجوانی که بزرگ شد تا در شمار مدافعان حرم این سرزمین قرار گیرد.

روزی که لوله تفنگ‌ها گل بارید؛ روایت لحظه پیوستن ارتش به انقلاب


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه