آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۵۶۳
۱۰:۳۹

۱۴۰۴/۱۱/۱۱
در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد «حاجی‌نصیری»

لباس‌های خونی «مختار حاجی‌نصیری» هنوز گواه روزهایی هستند که جوانی‌ها در آتش جنگ سوخت و رفاقت معنا پیدا کرد. جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، در این روایت صمیمی از خط مقدم، مجروحیت سنگین و سال‌هایی می‌گوید که جنگ برایش هیچ‌گاه تمام نشد.


لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد حاجی‌نصیری

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، برخی خاطره‌ها نه کهنه می‌شوند و نه باید به فراموشی سپرده شوند؛ خاطره‌هایی که بهایشان خون، جوانی و صبوری است. مختار حاجی‌نصیری، جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، یکی از همان مردانی است که جنگ را نه در کتاب‌ها، بلکه با گوشت و استخوانش لمس کرده است. از کودکی در روستای ساج دودانگه تاکستان تا خط‌شکنی در عملیات‌های سنگین غرب کشور، از کمین‌های مرگبار کربلای ۶ تا مجروحیتی که ۲۳ بار وی را به اتاق عمل برد، روایتش تصویری زنده از ایثار، رفاقت و ایمان نسل جنگ است. این گفت‌وگو، روایتی صادقانه و بی‌واسطه از روزهایی است که جوانی‌ها در آتش خمپاره سوخت تا ایران بماند. با ما همراه باشید:

نوید شاهد استان قزوین: خودتان رو کامل برای ما معرفی کنید؟

جانباز حاجی‌نصیری: من حاج مختار حاجی‌نصیری جانباز ۷۰ درصد از استان قزوین، شهرستان تاکستان، روستای ساج دودانگه از بخش ضیاءآباد هستم و سال ۱۳۴۶ به دنیا آمدم.

نوید شاهد استان قزوین: از خانواده و دوران کودکی‌تون بگویید.

جانباز حاجی‌نصیری: سه برادر و شش خواهر هستیم. پدرم کشاورز بود و از نظر اقتصادی وضعیت‌مان بد نبود. کودکی‌مان در روستا گذشت. بازی‌هایمان قایم‌باشک و آشیق بازی بود. به باغ می‌رفتیم، در کار کشاورزی کمک می‌کردیم و برای گوسفندها علف می‌چیدیم. تا کلاس پنجم ابتدایی در مدرسه شهید حسین رستمی روستا درس خواندم. بعد درس را رها کردم و به پیشنهاد پسرعموم، حاج عبدالله حاج نصیری، برای کار نقاشی ماشین به تهران رفتم. در منطقه سپه غربی (عین‌الحوش و قصردشت) در یک سالن صافکاری و نقاشی مشغول شدم. حدود ۲۷ سال در تهران کار کردم. بعد از آن، نزدیک به ۲۰ سال که از کار کردنم گذشت، به خدمت سربازی رفتم.

نوید شاهد استان قزوین: از دوران تحصیل و انقلاب خاطره‌ای دارید؟

جانباز حاجی‌نصیری: تحصیل که بد نبود. معلم‌ها سخت‌گیری می‌کردند ولی جو خوبی بود. نام همکلاسی‌ها دقیق یادم نیست. درباره انقلاب، حدود ۱۱ سالم بود. یادم هست با مینی‌بوس روستا که راننده‌اش فردی به نام «مشت اصغر» بود، به همراه دوستان و مخفیانه از پدر، به سمت رحیم‌آباد و سه‌راه رحیم‌آباد می‌رفتیم. می‌گفتند نیروهایی از همدان برای کمک به تظاهرات تهران می‌آیند. ما هم با شور نوجوانی همراه جمع می‌شدیم. کمونیست‌ها هم در آن حوالی فعالیت داشتند.

نوید شاهد استان قزوین: چه سالی ازدواج کردید؟

جانباز حاجی‌نصیری: سال ۱۳۶۷، یعنی بعد از اتمام جنگ. من در بیمارستان بودم که قطعنامه را اعلام کردند. حدود ۲۱ سالم بود. ازدواج کردم. همسرم از طایفه خودمان بود. انتخابش با خانواده بود؛ آن زمان مثل اکنون نبود، حرف پدر و مادر حرف اول بود. مهریه را ۸۰ هزار تومان و جهیزیه را هم ۶۰ هزار تومان گذاشتند. شب عروسی‌مان بسیار شلوغ و خوب بود. به دلیل جانبازی‌ام، همه آمده بودند. پدرم یک گاو بزرگ برای جشن قربانی کرد. خانواده همسرم هم با آغوش باز پذیرفتند. پدر همسرم می‌گفت: «من خودم نرفتم، ولی افتخار می‌کنم پسری که برای ناموس ما رفته، داماد من است.»

نوید شاهد استان قزوین: چطور و چه زمانی به جبهه اعزام شدید؟

جانباز حاجی‌نصیری: سوم خرداد سال 1365، در ۱۸ سالگی، از حوزه سپاه تاکستان به عنوان سرباز وظیفه ارتش اعزام شدم. پنج روز در محل تجمع، زیر آفتاب داغ ایستادیم تا سرانجام به پادگان بدرآباد خرم‌آباد اعزام شدیم. سه ماه آموزش دیدیم. اواخر دوره آموزش، در حالی که فقط پنج روز به پایان آموزش مانده بود، برای عملیات آزادسازی مهران اعزام شدیم. مهران در دست عراقی‌ها بود. حمله کردیم، شهر را آزاد کردیم و حدود ۷۰۰ نفر اسیر گرفتیم. اسرا را با اتوبوس به پادگان بدرآباد آوردیم و بعد تحویل اتوبوس‌های قزوین دادند. بعد از پایان آموزش، دوباره به خط مهران برگشتیم و سه ماه در آن منطقه ماندیم. آن موقع مهران کاملاً تخلیه شده و خاک خالی بود.

نوید شاهد استان قزوین: فرمانده‌هایتان را به یاد دارید؟

جانباز حاجی‌نصیری: در پادگان بدرآباد، سرهنگ شهبازی فرمانده آموزش بودند، مرد بسیار خوب و دلسوزی که همیشه بر نظافت و مسائل اخلاقی تأکید داشت. فرمانده دسته، استوار محمد بیگدلی بود. در منطقه، فرمانده گروهان، سروان سوری بودند که خدا حفظ‌شان کند. ایشان واقعاً پدری برای سربازها بودند و در طول ۲۸ ماه خدمت، همیشه مراقب ما بود. فرمانده لشکرمان هم تغییر می‌کرد، نام‌ها در خاطرم نمانده است.

نوید شاهد استان قزوین: از اولین روزهای حضور در خط مقدم و خاطراتش بگویید.

جانباز حاجی‌نصیری: وقتی اولین بار وارد مهران شدیم، خاک خالی بود. یک مسجد بزرگ در صالح‌آباد آن طرف مرز بود که گاهی اگر دیر می‌کردیم، همان جا می‌خوابیدیم. بعد از مهران، ما را به مناطق مختلف چرخاندند: میمک، نفت‌شهر، سردشت کردستان و... . در سردشت دو ماه مأموریت داشتیم. کوه‌های بسیار بلند و حضور گروهک‌های کومله اوضاع را بسیار خطرناک کرده بود. دو شب از ترس نخوابیدیم؛ می‌ترسیدیم اگر بخوابیم، سرمان را ببرند یا ببرندمان.

نوید شاهد استان قزوین: از عملیات خاصی خاطره‌ای دارید؟

جانباز حاجی‌نصیری: بله، عملیات کربلای ۶ در منطقه سومار را خوب به یاد دارم. یک هفته کامل در کمین خوابیدیم. یک راهنمای کرد با ما همراه بود که قرار بود راه را نشان دهد. قرار بود غروب حرکت کنیم و به خط دشمن نزدیک شویم. وقتی نزدیک خط شدیم، آن کرد ناگهان یک تیر هوایی شلیک کرد و موقعیت ما را لو داد. بلافاصله زیر آتش شدید توپخانه ایران و عراق و همچنین هواپیماهای عراقی قرار گرفتیم. اوضاع بسیار وحشتناک بود. در آن آشوب، کنار همرزمم حاج فتح‌الله مافی و یکی دیگر ایستاده بودیم که یک آرپی‌جی از کنار سینه حاج فتح‌الله رد شد و سر همرزم کناری ما را متلاشی کرد. دیدیم آتش بسیار سنگین است و پیشروی غیرممکن. به یک تپه شن پناه بردیم و تا صبح همانجا ماندیم تا دستور عقب‌نشینی برسد.

در هنگام عقب‌نشینی، صحنه دلخراشی بود. بسیاری از رفقا زخمی یا شهید روی زمین افتاده بودند. با حاج فتح‌الله به هم نگاه کردیم و تصمیم گرفتیم نرویم. گفتیم: «بمانیم بهتر است. دو نفر می‌توانیم یک نفر را نجات دهیم.» شروع کردیم به جمع‌آوری مجروحان و شهدا. کنار پیکرها دراز می‌کشیدیم تا شناسایی نشویم. حتی بالگردهای عراقی آمدند و نزدیک ما چرخیدند. اگر نفس‌مان تند می‌شد، حتماً ما را پیدا می‌کردند. بالاخره با کمک قطب‌نمایی که داشتیم، خود را به خط خودی رساندیم. مجروحان را کول کرده یا کشیده می‌آوردیم. وقتی برگشتیم، لباس‌هایمان کاملاً از خون آغشته بود. رفقایی که ما را دیدند، باور نمی‌کردند زنده برگشته‌ایم. یکی از دوستان مرا بغل کرد و گفت: «حاجی نصیری، تو زخمی شده‌ای!» من متوجه نبودم. بعد دیدیم خون خودم نبوده، خون مجروحانی بوده که حمل کرده بودم. در همان نزدیکی، کنار رودخانه ایستادیم و همان لباس‌های خونی را شستیم و پوشیدیم. یک هفته بعد مرخصی آمدم خانه. وقتی پدر و مادرم لباس خونی را دیدند، بسیار ناراحت شدند. برای بازگشت به جبهه، پدرم لباس جدیدی برایم گرفت. آن لباس نظامی خونی را هنوز هم دارم؛ دخترم به عنوان یادگار نگه داشته است.

نوید شاهد استان قزوین: دقیقاً چگونه و در کجا مجروح شدید؟

جانباز حاجی‌نصیری: در منطقه میمک بود. ۱۲ دی‌ ماه ۱۳۶۶. شب با حاج فتح‌الله داشتیم نگهبانی را عوض می‌کردیم. ناگهان یک خمپاره ۸۱ میلیمتری فرانسوی به ما اصابت کرد. من اصلاً نفهمیدم چه شد. فقط یادم هست که در هوا بودم! بعد از آن، هوشیاری‌ام را در بیمارستان امام خمینی (ره) ایلام به دست آوردم. حدود یک ماه در آن بیمارستان بودم و اصلاً نمی‌دانستم چه بلایی سرم آمده و نمی‌توانستم حرف بزنم. من و هم حاج فتح‌الله سوخته بودیم. ایشان در تخت روبه‌رویی من بود. یکدیگر را می‌شناختیم اما نمی‌توانستیم صحبت کنیم، فقط گریه می‌کردیم.

بعد از حدود یک ماه، مرا با هواپیما به تهران منتقل کردند. در هواپیما که برانکاردها چیده بودند، کم‌کم هوش می‌آوردم. وقتی در فرودگاه مهرآباد مرا به آمبولانس منتقل کردند، تازه درد وحشتناک سراسر وجودم را فرا گرفت. از درد فریاد می‌زدم. راننده آمبولانس ایستاد و گفت: «برادر عزیز، ببخشید. یواش می‌روم تا تو را به بیمارستان برسانم. از تو خون رفته، باید هر چه سریع‌تر خون بهت برسونن.» من هم عذرخواهی کردم. مرا به بیمارستان مصطفی خمینی تهران بردند.

در بیمارستان، چهار ماه بستری بودم. ۲۳ بار به اتاق عمل رفتم. برای پاها، دست و چشمم عمل‌های متعدد انجام شد. نزدیک به دو ماه، یک دستم همیشه سرم داشت و دست دیگرم باندپیچی شده بود. دکتر اصلی‌ام  دکتر رادفر بود که خدا حفظ‌شان کند. ۱۸ بار از آن ۲۳ عمل را ایشان انجام دادند. در مورد دستم، چون ترکش به رگ اعصاب اصلی برخورد کرده بود، پزشکان قصد قطع آن را داشتند، اما بالاخره رگ را پیوند زدند و دستم نجات پیدا کرد. البته هنوز هم حس کامل ندارد. آن موقع وقتی در خانه قاشق را می‌گرفتم، از دستم می‌افتاد و همسرم گریه می‌کرد.

نوید شاهد استان قزوین: از نقش مادرتان در دوران درمان بگویید.

جانباز حاجی‌نصیری: مادرم و پدرم چهار ماه کامل، شب و روز کنارم ماندند. بدنم پر از ترکش‌های ریز بود که مرتب چرک می‌کرد و بیرون می‌زد. دکتر به مادرم آموزش داده بود که چطور با انبر استریل و الکل، این ترکش‌ها را بیرون بکشد. یک روز دکتر آمد و دید مادرم مشغول این کار است. ابتدا ناراحت شد، اما وقتی فهمید مادرم است و کارش را درست انجام می‌دهد، خوشحال شد و گفت: «شما داری به ما کمک بزرگی می‌کنی.» مادرم دلش نمی‌آورد، اما مجبور بود. واقعاً زحمات او و پدرم بی‌نظیر بود.

نوید شاهد استان قزوین: روحیه شما و دیگر مجروحان چطور بود؟

جانباز حاجی‌نصیری: روحیه من شخصاً چندان قوی نبود. اما یک رفیق جانباز به نام حاج اصغر هادی داشتیم که با وجود قطع پا، روحیه‌ای شگفت‌انگیز داشت. ما برای دل‌گرمی به دیدنش می‌رفتیم و روحیه از ایشان می‌گرفتیم. وی هنوز هم بسیار باانرژی است.

نوید شاهد استان قزوین: بعد از مجروحیت، برای تسویه خدمت چه کردید؟

جانباز حاجی‌نصیری: بعد از بهبودی نسبی، برای تسویه به پادگان برگشتم. فرمانده گروهان جدید ما که اهل همدان بود، به دلایلی شخصی (احتمالاً به خاطر اختلاف نظر در جبهه) حاضر نبود تسویه‌ام را امضا کند و حتی گفت: «تو می‌خواستی مرا بکشی!» من مستقیماً به نزد فرمانده لشکر ۸۴ خرم‌آباد رفتم. ماجرا را گفتم. ایشان بسیار برآشفته شدند و گفتند: «کسی که جگرش را در راه این مملکت داده، نیاز به امضای تو ندارد. باید از خدا حساب بخواهی.» خودشان همه چیز را امضا کردند و من تسویه شدم.

نوید شاهد استان قزوین: از همرزمان شهید، خاطره دیگری دارید؟

جانباز حاجی‌نصیری: بله، یکی از دوستانم به نام «حسن گرجی» در عملیات میمک گم شد. فردای عملیات، من به همراه حاج فتح‌الله و یکی دیگر به نام محمود آخوندی، داوطلب شدیم برویم و بدنش را پیدا کنیم. رفتیم و هر چقدر گشتیم، او را پیدا نکردیم. اما چند شهید دیگر را پیدا کردیم و آوردیم. یکی از آن‌ها، جنازه‌ای بود که ترکش به شکمش اصابت کرده و احشا بیرون ریخته بود. بوی تعفن شدید داشت. ما ماسک زدیم و با وجود بارش خمپاره، ایشان را آوردیم. عشق به رفیق، همه ترس را از بین می‌برد. ما رفقای جبهه را گاهی بیشتر از خانواده دوست داشتیم.

نوید شاهد استان قزوین: از روحیه رزمنده‌ها در پشت خط و اوقات فراغتشان بگویید.

جانباز حاجی‌نصیری: روحیه بچه‌ها، مخصوصاً بچه‌های قزوین، عالی بود. شاد و پرانرژی بودند. در اوقات بیکاری، سلاح‌هایمان را مرتب تمیز و روغن‌کاری می‌کردیم. برای حفظ آمادگی بدنی، شب‌ها بدون اطلاع قبلی، گاهی ۱۰ کیلومتر پیاده‌روی اجباری داشتیم. ورزش خاصی نبود. دوشکا یا خمپاره را به دوش می‌گرفتیم و از کوه بالا می‌رفتیم. غذای خوبی نبود. گاهی اگر مرغ می‌آوردند(که بیشتر آب مرغ بود)، می‌فهمیدیم به زودی عملیات داریم. آشپزخانه مرتب مورد هدف خمپاره دشمن قرار می‌گرفت و گاهی تا سه روز غذا نخورده منتظر می‌ماندیم.

نوید شاهد استان قزوین: خاطره‌ای طنز یا سبک از آن روزها دارید؟

جانباز حاجی‌نصیری: بله. یک خاطره خنده‌دار از ماست خوردن داریم. در منطقه، یکی از رفقا از رحمت‌آباد قزوین که گوسفنددار بود، یک دیگ کوچک ماست آورده بود. ما ۹ نفر بودیم و غذا همیشه به اندازه یک قاشق برای هر نفر بود. آن رفیق تازه‌وارد، وقتی ماست را دید، یک قاشق پر برداشت. رفیق دیگرمان، تقی احمدی، فریاد زد: «مرد حسابی! اینجا ماست را با نوک انگشت مزمزه می‌کنند، نه با قاشق!» همه خندیدیم. الآن هر وقت در مراسمی همدیگر را می‌بینیم، به آن رفیق (حسین رحمت‌آبادی) شوخی می‌کنیم که «بیا ببینم، امروز چند قاشق ماست می‌خوری؟»

نوید شاهد استان قزوین: از زندگی پس از جنگ و نگاه جامعه به جانباز بگویید.

جانباز حاجی‌نصیری: پس از حدود یک سال درمان و گرفتن پای مصنوعی، دوباره به سر کار نقاشی در تهران برگشتم و ۱۰ سال دیگر کار کردم. الان حدود ۱۲ سال است که در تاکستان ساکنم. چهار فرزند دارم: سه پسر(یکی فوق‌لیسانس و در اداره بیمه، دیگری فوق‌دیپلم و سومی دیپلم گرفته) و یک دختر که کلاس هشتم است. خدا را شکر همه خوب و سالم هستند.

در مورد نگاه جامعه، برخی مردم واقعاً قدرشناس و درک می‌کنند، مثل خانواده خودم و بسیاری از مردم قدیمی که جنگ را لمس کرده‌اند. اما متأسفانه برخی، به ویژه نسل جوان‌تر که جنگ را ندیده‌اند، گاهی بدبین هستند و فکر می‌کنند جانبازان همه امکانات دارند و زیر بار کار نمی‌روند. در صورتی که حقوق بازنشستگی در مقابل از دست دادن سلامت بدن‌مان، ناچیز است. من خودم تا دیروز کار می‌کردم. ما برای وطن و اعتقادمان جنگیدیم، نه برای مادیات. من خود را مدیون شهدایی می‌دانم که با چشم خودم دیدم چطور در خاک و خون غلطیدند و جان دادند.

نوید شاهد استان قزوین: سخن پایانی؟

جانباز حاجی‌نصیری: از شما که به فکر ثبت این خاطرات هستید، صمیمانه تشکر می‌کنم. دعا می‌کنم خداوند پشت و پناهتان باشد و همه ما را در مسیر خدمت به آرمان‌های بلند شهدا ثابت‌قدم بدارد.

لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد حاجی‌نصیری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه