آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۳۹۴
۰۹:۳۳

۱۴۰۴/۱۱/۰۸
روایتی از جانباز ۷۰ درصد «محمد صالحی»؛

از تولد در چادر تا ایستادگی در سنگر و پیروزی در محکمه

تولدش در چادر پس از زلزله و جوانی‌اش در سنگر‌های خط مقدم بود. اما محمد صالحی با اراده‌ای آهنین، از میان ویرانی‌ها و جنگ، مسیری تا وکالت دادگستری گشود؛ روایتی از جنس ایستادگی و عشق به دانستن است.


تولد در چادر، ایستادگی در سنگر و پیروزی در محکمه است

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در میان روایت‌های ایستادگی و مقاومت، داستان زندگی افرادی را می‌توان یافت که در سخت‌ترین شرایط، با اراده‌ای پولادین بر همه محدودیت‌ها غلبه کرده‌اند. محمد صالحی، جانباز ۷۰ درصدی قزوین، یکی از این چهره‌هاست. تولد در چادر پس از زلزله‌ای سهمگین، تنها آغاز راهی پر فراز و نشیب بود؛ از کار در مزرعه و بنایی تا تحصیل در سنگر‌های جنگی و از مجروحیت در جبهه‌های دفاع مقدس تا وکالت در دادگستری. این روایت، حکایت عشق به آموختن، تعهد به آرمان‌ها و پایداری در مسیری است که هر قدم آن با آزمونی سخت همراه بوده است.

محیط مصاحبه ساده و خودمانی است. محمد صالحی با چهره‌ای آرام و صدایی صمیمی، خاطراتش را مرور می‌کند. گویی هر جمله، برگرفته از دفتری است که عمق یک زندگی پرتلاطم را در خود ثبت کرده است. با ما همراه باشید:

تولد در میان ویرانی و ایمان

شناسنامه سوم شهریور ماه سال 1345 را نشان می‌دهد، اما به باور خانواده، احتمالاً یک سال و خورده‌ای بزرگ‌ترم. متولد بخش بویین‌زهرا، روستای خوزنین از توابع دانسفهان.» این آغاز معرفی اوست. اما تولدش، خود داستانی است. «مادرم همیشه می‌گفت تو بعد از زلزله بزرگ بویین‌زهرا در سال ۴۲ به دنیا آمدی. زلزله، همه چیز را ویران کرد. ما در چادر زندگی می‌کردیم و تو در همان چادر‌ها متولد شدی.» همزمان با تولدش، عمویش در سفر پیاده‌روی کربلا به سر می‌برد. عمه‌اش نوزاد را به آغوش همان عموی تازه بازگشته می‌سپارد و این گونه، زندگی محمد، از نخستین لحظات، با نماد‌های رنج و عشق و ایمان هم‌نوا می‌شود.

وی چهارمین فرزند از خانواده‌ای ده‌نفره (شش خواهر و چهار برادر) و دومین پسر خانواده است. پدرش کشاورزی سخت‌کوش بود و زندگی‌شان در روستا، نسبت به بسیاری از همسایگان، از نظر اقتصادی و اعتقادات مذهبی وضعیت بهتری داشت.

کودکی در دامان طبیعت و کار

کودکی محمد، آمیخته با بازی‌های ساده روستایی، چون الک‌دولک، قایم‌باشک و بازی با کلاه بود. اما بیش از هر چیز، سایه‌به‌سایه پدر بود. از سه - چهار سالگی تا پانزده‌سالگی، همواره یار و یاور پدر در کار‌های کشاورزی بود: پارو کردن برف پشت بام، بیل‌زنی، هرس انگور، رسیدگی به گاو و گوسفندان. «خانه، خانه کشاورزی بود. همه دست به دست هم می‌دادند تا زندگی بچرخد.» حتی کمک به مادر در نگهداری از خواهر و برادران کوچک‌تر یا آماده‌کردن تنور برای پخت نان، بخشی از مسئولیت‌های وی به عنوان پسر خانواده بود. این زندگی ساده و پرکار، روحیه‌ای مقاوم و مسئولیت‌پذیر در ایشان را پرورش داد.

درس و مشق، میان مکتب و مزرعه

تحصیل برای این جانباز بزرگوار، مسیری با تاخیر و، اما پراشتیاق بود. در دورانی که برخی خانواده‌های مذهبی از مدارس دولتی زمان شاه گریزان بودند، پدرش ابتدا وی را به مکتب‌خانه فرستاد تا قرآن و مسائل دینی بیاموزد. چند سالی از تحصیل رسمی عقب افتاد تا اینکه با اصرار خودش، پدر راضی به ثبت نامش در کلاس چهارم ابتدایی در مدرسه بوعلی خوزنین شد. اما فرصت تحصیل چندان دوام نیاورد. «پدرم گفت: کار من کشاورزی است و تنها پسری که کنارم هستی، تو هستی. دو برادر کوچک‌ترم ده سال از من کوچک‌تر بودند.» بنابراین، پس از کلاس پنجم، تحصیل را رها کرد و کاملا در کنار پدر ماند.

آماده‌سازی برای یک انقلاب

با رسیدن به نوجوانی، برای کمک به اقتصاد خانواده، راهی تهران شد و مدتی به شاگردی بنایی نزد دایی‌اش و سپس در یک رستوران مشغول به کار شد. اما نگرانی پدر از محیط شهر، وی را به زادگاهش بازگرداند. در بازگشت، به همراه یکی از بستگان، اقدام به راه‌اندازی یک کوره آجرپزی کرد و در کنار کشاورزی، به این کار پرداخت. اما این فعالیت‌های اقتصادی، حواسش را از امواج انقلاب منحرف نکرد. خانه پدری‌شان، به کانونی برای فعالیت‌های انقلابی تبدیل شده بود. برادر بزرگ‌ترش، «شیخ ابراهیم صالحی» که طلبه و از محافظان «حاج‌آقا شالی» (از روحانیون مبارز منطقه) بود، مسئولیت سازمان‌دهی تظاهرات و پخش اعلامیه و عکس امام خمینی (ره) را در منطقه بر عهده داشت و خانه آنها، محل برنامه‌ریزی و تجمع اولین راهپیمایی‌ها بود. محمد نوجوان، این فضا را نفس می‌کشید و در آن رشد می‌کرد.

آغاز یک تحول بزرگ: بسیج و جبهه

با تثبیت انقلاب و همزمان با شروع جنگ تحمیلی و نیز درگیری‌های کردستان، احساس وظیفه در محمد جوان، شکلی عینی یافت. سال ۱۳۶۱، به صورت رسمی به بسیج پیوست و راهی جبهه‌های نبرد شد. حضورش در مناطق عملیاتی، از سال ۶۱ تا ۶۳ ادامه داشت. یکی از ماندگارترین خاطراتش، مربوط به خط مقدم «طلائیه» در سال ۶۳ است؛ جایی نزدیک به بصره که پس از عملیات محرم، منطقه‌ای باتلاقی و پر از تانک‌های غرق‌شده بود. فاصله سنگر‌های کمین با دشمن، گاه به ۲۰۰ متر می‌رسید. در همان فضای پر از خطر و بی‌قراری، شوق عجیب محمد به تحصیل، دوباره سر برآورد.

کلاس درس در خط مقدم

«به درس خیلی علاقه داشتم. یک کیلومتر عقب‌تر از خط مقدم، سنگر بزرگی بود که برای بچه‌های علاقه‌مند به درس، کلاس آموزشی گذاشته بودند.» محمد در همان شرایط سخت، در جبهه و در سنگر، برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی ثبت‌نام کرد. روزها، ساعاتی را به یادگیری می‌پرداخت. اما جابه جایی‌های مکرر در خطوط نبرد، باعث شد نتواند در امتحانات پایان ترم حاضر شود. این آرزو، اما در دلش زنده ماند.

مجروحیت و آغاز فصل جدیدی از مبارزه

در همین دوران بود که در اثر اصابت ترکش، مجروح شد و به جمع جانبازان کشور پیوست. مجروحیتی که وی را به ویلچر نیازمند کرد، اما اراده‌اش را برای ادامه راه نلغزاند. پس از طی دوران درمان و تطبیق با شرایط جدید، آن اشتیاق سوزان برای تحصیل، بار دیگر فرصت بروز یافت. حدود ۲۲ سال داشت که خانواده به قم کوچ کردند تا ایشان بتواند به درسش ادامه دهد و هم محیطی مناسب‌تر داشته باشد.

طلبه، دانشجو، وکیل

در قم، با پشتکاری مثال‌زدنی، تحصیلات کلاسیک را از راهنمایی در مدرسه ایثارگران شهید زین‌الدین ادامه داد و تا اخذ دیپلم پیش رفت. همزمان، پا به دنیای علوم حوزوی گذاشت و در مدرسه فیضیه پذیرفته شد. اما عطش دانش در وی محدود به یک عرصه نبود. در کنار دروس حوزوی، در رشته حقوق دانشگاه تهران (شاخه قم) نیز قبول شد و موفق به اخذ مدرک لیسانس گردید. پس از آن، در آزمون وکالت دادگستری پذیرفته شد و پروانه وکالت گرفت. بعدها، به دلیل سازگاری بیشتر با آب و هوای قزوین، به زادگاهش بازگشت و در آنجا دفتر وکالت خود را دایر کرد. اشتیاقش به یادگیری حتی در میان‌سالی نیز ادامه یافت؛ به طوری که در سال ۱۳۹۴، در مقطع کارشناسی ارشد رشته جزا و جرم‌شناسی دانشگاه بین‌الملل قزوین پذیرفته شد و موفق به اخذ فوق‌لیسانس گردید.

الگو‌هایی از جنس ایثار

وی به پرسش درباره الگو‌های زندگی‌اش، پاسخش ساده و صریح است: «بچه‌های حزب‌اللهی، انقلابی، مکتبی و جهادگر.» کسانی که در جنگ حضور داشتند و به نیازمندان کمک می‌کردند. ایشان، نَه از یک چهره خاص، بلکه از یک روحیه و یک جریان الهام گرفت؛ جریانی که برآمده از متن مردم بود و ارزش‌هایی، چون ایثار، تعهد و خدمت را سرلوحه قرار می‌داد.

ایستادگی و عشق به دانستن

داستان جانباز ۷۰ درصد محمد صالحی، روایتی است از توانمندی انسان با اراده. از پسری روستایی که محدودیت‌های اقتصادی و اجتماعی نتوانست مانع رشدش شود. از جوانی که در سخت‌ترین شرایط جنگی، به فکر کتاب و قلم بود. از جانبازی که با وجود محرومیت‌های جسمی، نه تنها خود را محدود نکرد، بلکه به مدارج بالای علمی و اجتماعی دست یافت. وی امروز به عنوان یک وکیل پای ه‌یک دادگستری و فوق‌لیسانس حقوق، نمونه‌ای زنده از این جمله است که «ایستادگی و عشق به دانستن، می‌تواند بر هر سختی‌ای غلبه کند.» زندگی‌اش، آینه‌ای است از تاریخ پرپیچ و خم این سرزمین؛ از زلزله‌های طبیعی و اجتماعی گرفته تا جنگ و بازسازی، و در نهایت، ساختن فردایی روشن‌تر با تکیه بر ایمان و علم است.

تولد در چادر، ایستادگی در سنگر و پیروزی در محکمه است


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه