کد خبر : ۶۱۰۳۰۳
۱۰:۲۱

۱۴۰۴/۱۱/۰۷
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

رفت تا شرمنده شهدا نباشد

زن برادر شهید تعریف می‌کند: از وقتی فرمانده دسته شده بود مرتب می‌گفت؛ رزمندگان را دعا کنید، دعا کنید این مسئولیت سنگینی را که به عهده‌ام گذاشته‌اند را به خوبی انجام دهم تا شرمنده امام و شهدا نشوم. دعا کنید فردای قیامت شهدا یقه‌ی ما را نگیرند و پیش آن‌ها سربلند باشیم.


به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «خورشید خادمی ماشاری» یکم آذر ماه ۱۳۴۷، در روستای ماشاری از توابع شهرستان بندرعباس دیده به جهان گشود. پدرش غلام (فوت ۱۳۶۵) کشاورز بود و مادرش لیلا نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت. چهاردهم اسفند ماه ۱۳۶۵، در شلمچه به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص، در شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.

ب

شهیدی که بازگشتش هم بوی رفتن می‌داد

در حیاط که باز شد دلم هری ریخت، سر جایم خشکم زد، فقط نگاهش می‌کردم و دیگر هیچ. خودش فهمید شوکه شده‌ام و نمی‌توانم حرف بزنم، برای همین لبخندی زد و گفت: سلام نمی‌کنی؟ بعد نگاهی به دستش کرد و ادامه داد: آهان این... بابا طوری نشده فقط ترکش به کتفم خورده، همین و بس! زیاد مهم نیست.

آب دهانم را به زحمت قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و جواب سلامش را دادم، دستش دور گردنش آویزان و رنگش کمی پریده بود. این دفعه دومی بود که از جبهه برمی‌گشت، اما دفعه اول سالم و روبراه بود. توی دلم خدا را شکر کردم که اتفاقی بدتر از این نیفتاده. هنوز وارد اتاق نشده بود، که پسرم عبدالرضا خودش را به او رساند و در آغوشش جا خوش کرد، خورشید که خیلی او را دوست داشت، بوسه بارانش کرد. خورشید را همه دوست داشتند از بس باتقوا و باایمان و باخدا بود. هیچ‌کس را نمی‌رنجاند و از گفتار و رفتارش مراقبت می‌کرد. همین‌طور که عبدالرضا را بغل گرفته بود گفت: خدا عبدالرضای دیگه‌ای به شما داده، آن موقع‌ها تازه عبدالرضا مجیدی(20 دی ماه) و عبدالرضا مریدی(19 دی ماه 1365) شهید شده بودند.

قدری که نشست و نفس تازه کرد گفت: فرمانده‌ی دسته‌اش کرده‌اند. یک‌ریز از حال و هوای جبهه می‌گفت و از دوستان شهیدش. عبدالرضا هم ول کنش نبود از سر و کولش بالا می‌رفت و فضولی می‌کرد. اما خورشید فارغ از شیطنت‌های او به حرف‌هایش ادامه می‌داد و نمی‌گذاشت خاطراتش سرد شود و از دهن بیفتد.

صدای اذان که بلند شد حرف‌هایش را قطع کرد و رو به من گفت: خاک تمیز برای تیمم می‌خواهم تا نماز بخوانم. لبخندی زدم و با چشم گفتن از جایم بلند شدم و برای آوردن خاک از اتاق بیرون رفتم.

چند روز بیشتر از آمدنش نمی‌گذشت که دوباره حرف از رفتن زد.  باز هم اصرارها شروع شد که بمان نرو، تازه آمده‌ای، هنوز سیر ندیدیمت، حالا دیر نمی‌شود و از این حرف‌ها و... اما مرغ خورشید یک پا داشت و بس. مگر می‌شد حریفش شد. بعد از مجروحیت دکتر نامه‌ی ترخیص را امضا نمی‌کرد، هنوز می‌بایست درمان می‌شد. دوره‌ی درمانش کامل نشده بود. می‌ترسیدیم زخمش عفونت کند، هنوز زخم بسته نشده بود. اما خورشید حرف خودش را می‌زد. آخر هم موفق شد همه را مجاب کند و برود، دو روز مانده بود به اعزام، عکسش را قاب گرفت و خواست به دیوار بزند، تا چشمم به او افتاد گفتم: فعلاً نزن، دلمان می‌گیرد. چیزی نگفت.

از وقتی فرمانده دسته شده بود مرتب می‌گفت: رزمندگان را دعا کنید، دعا کنید این مسئولیت سنگینی را که به عهده‌ام گذاشته‌اند را به خوبی انجام دهم تا شرمنده امام و شهدا نشوم. دعا کنید فردای قیامت شهدا یقه‌ی ما را نگیرند و پیش آن‌ها سربلند باشیم.

خورشید رفت و دیگر بازنگشت تا از خاطرات تلخ و شیرینش برایمان بگوید. حالا خود او خاطره شده و ما باید از همرزمان و دوستانش بشنویم او چه کرده و چگونه جنگیده.

(به نقل از زن برادر شهید، روح‌انگیز باصره)

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه