آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۶۴۷
۱۱:۳۵

۱۴۰۴/۱۰/۲۹
دوران اسارت شهید از زبان هم بندش «اسکندر باقری»

شهید «علیجان شریفی» پرستار دوران سخت اسارتم بود

اسکندر باقری از آزادگان و جانبازان هفتاد درصد جنگ تحمیلی که هم بند شهید جاویدالاثر علیجان شریفی بودند می‌گوید: شهریورماه ۱۳۶۶ در عملیات تروریستی منافقین کوردل با هماهنگی و پشتیبانی تمام قدِ صدام بعثی به گردان کمیل از تیپ مسلم ابن عقیل در منطقه تنگاب به اسارت دشمن درآمدند. وی می گوید: در اردوگاه عراقی‌ها متوجه اسارت شهید علیجان شریفی شدم، چون من از ناحیه چشم و شکم و سایر اعضای بدن به شدت آسیب دیده بودم و چشمم نابینا شده بودم او پرستار دوران سخت اسارتم شد و من و چند نفر دیگر از از اسرا، چون اوضاع جسمی وخیمی داشتیم زودتر از دیگران آزاد شدیم و قرار بود شهید علیجان هم همراه ما باشد که به علت اینکه حالش وخیم شد توسط عراقی‌ها پیاده شد و من آن لحظه هم نگران حال اون شدم و هم خودم که عصای دستم. در ادامه این گفت و گو کوتاه را بخوانید.


به گزارش نوید شاهد ایلام، اسارت مظلوم‌ترین واژۀ دفاع مقدس است. اسرایی که هم طعم غربت و شکنجه چشیدند و هم در اردوگاه‌های مخوف حزب بعث جوانی و سلامتی خود را فدای خاک وطن کردند. آنهایی که به دور از خانواده در مخوف‌ترین زندان‌های دشمن تا پای جان برای دفاع از اعتقادات خود ایستادند و قدمی به نفع دشمن برنداشتند. شکنجۀ سربازان حزب بعث و رفتار وحشیانۀ آنها با اسرا سبب شد که عده‌ای از اسرا غریبانه و مظلومانه به شهادت برسند. عدم تغذیه مناسب، نبود حداقل بهداشت در اردوگاه‌ها و عدم رسیدگی به اسرای بیمار و مجروح و مهم‌تر از آن شکنجۀ روحی و روانی اسرا منجر به شهادت تعدادی از آنها شد.


اینجانب «اسکندر باقری» جانباز هفتاد درصد دوران دفاع مقدس، امیدوارم زجر و درد دوران اسارت و تحمل زندان بانانی که بویی از انسانیّت نبرده و هنوز زجه‌هایی که من و بعضی از همرزمانم که بعضی‌ها از شدّت جراحت به شهادت می‌رسیدند در گوشم تداعی خاطراتی می‌کند که اسیر بودن اصحاب حسین (ع) در دست یزیدان زمان در ذهنم تداعی می‌کند. امروز لازم میدانم خاطراتی از شهید علیجان شریفی هم سلولی و هم بندم در دوران اسارت تا شهادت، هر چند بسیار کوتاه بیان کنم تا هم در دفتر خاطرات و هم در اذهان آیندگان حک شود. به قول قرآن منافق از کفار بدتر است.

اینجانب هفتم شهریورماه ۱۳۶۶ در عملیات تروریستی منافقین کوردل با هماهنگی و پشتیبانی تمام قدِ صدام بعثی به گردان کمیل از تیپ مسلم ابن عقیل در منطقه تنگاب از پشت حمله کرده بودند، اینجانب اسیر منافقین کوردل شدم، البته در این مقوله مجال صحبت از خودم نیست که چه مشکلاتی، درد و رنج‌های طاقت فرسایی در آن دوران برایم به وجود آمده بیان کنم. ان شاءالله اگر عمر اجازه دهد در خاطرات خودم این مطالب خواهم نوشت.
شهید علیجان شریفی می‌گفت من پاس بخش شب بودم، حدود ساعت‌های ۳ الی ۴ شب یک دفعه غافلگیر شدم و تعدادی افراد با آرپیچی به سنگر‌ها حمله کردند، البته خودم شاهد این قضیه بودم. شهید علیجان شریفی گفت تعدادی گلوله شلیک کردم، امّا در برابر آتش آن‌ها تاب مقاومت نبود و یکی یکی سنگر‌ها با گلوله آرپیچی هوا دود می‌شد، ترکش به دست راستم خورده بود و دیگر ترکش‌های کوچک به پشت و پهلوی من برخورد کرده بودند و مجبور شدم در گوشه‌ای دور از سنگر پنهان شوم، امّا در این هنگام صدای داد و فریاد شهید علیقلی در داخل سنگر به گوشم می‌آمد و من هم از صدای او نگران و آشفته حال شدم در میان دود و آتش هر چند توان نداشتم ولی باز هم به کمک شهید علیقلی شتافتم، در حالی که سنگر آتش گرفته بود من دستم به علیقلی نرسید از پشت تیر به پای من زدند و من را اسیر کردند. 
این وقایع که شهید علیجان از آن زمان نبرد منافقین با رزمندگان تا لحظه‌ای که ترکش به سر و چشمان و لگن من برخورد کرد در جریان درگیری و نظاره گر این موضوعات بودم و خود در میان دود و آتش که شهید علیجان تعریف می‌کرد در حال نبرد بودم. در لحظه‌های آخر که گلوله‌های تفنگم تمام شد متأسفانه از ناحیه چشم که متأسفانه تخلیه شده و دست راست و سر و لگنم مجروح شدم که اکنون با هفتاد درصد دارم با درد و رنج دست و پنجه نرم می‌کنم. امّا بدبختی‌های خودم بماند تا اینکه بعد از پانزده روز از زندان انفرادی که هر روز آن یک سال برایم طول کشید آزاد شدم، وقتی که به سالن عمومی رفتم یک دفعه شهید علیجان آمد سراغم و آن وقت احساس کردم خداوند امداد غیبی برایم فرستاده است. گفت کجا بودی و از حال و احوال و ماجرای خودم و خودش با هم صحبت کردیم و، چون بینایی نداشتم و سرم عفونت کرده بود و دست و پا و لگنم زخم و جراحت داشت، شهید علیجان شریفی با توجّه به اینکه فامیلی نسبی و سببی با من داشت و از طرف دیگر خودش به اتهام اینکه فرزندش پاسدار هست و هر روز اذیّت و آزار می‌دادند، می‌دانست که پاسدارم و کسی از من حمایت نمی‌کند. با تمام وجود تلاش می‌کرد به هر طریقی شده زنده بمانم.
 می‌شنیدم که هر روز علیجان را می‌بردند و محاکمه و شکنجه می‌کردند که فرزند شما پاسدار انقلاب است. هر روز خودم هم از شکنجه آن‌ها بی نصیب نبودم. وقتی علیجان از محاکمه و شکنجه برمی گشت برایم صحبت می‌کرد و می‌گفت که گفته‌ام فقط پنج تا دختر دارم و یک پسر کوچک. از ایشان پرسیدم این پنج تا دختر از کجا آوردی، می‌گفت اسم دختر‌های مشهدی نرگس که خواهر خانمم بود نام برده‌ام و همیشه تکرار می‌کرد تا اشتباه نکند و در محاکمه اش اشتباه نکند و دوپهلو سخن نگوید و بتواند جانش را حفظ کند.
این محاکمه‌ها و شکنجه‌ها از شهید علیجان شریفی و بقیه ادامه داشت. به یاد دارم روز‌های آخر می‌گفت من استخوان‌های مادرم با شانه‌های خودم از میرحمزه تا کربلا و در قبرستان وادی السلام (نجف در عراق) با دست خودم خاک کرده‌ام و خودم هم آخرش در اینجا می‌مانم و اینجا می‌میرم.

یک روز بعثی‌ها گفتند کسانی که ناتوان هستند می‌خواهند آزاد کنند. من به خاطر اینکه نابینا و از دست و پا و لگن ناتوان بودم و شهید علیجان شریفی هم به خاطر مجروحیّت از ناحیه دست (کتف) و پا (ساق پا) و از نظر سنی هم کهولت داشتند در میان آزادگان بودیم. صبح که حرکت می‌کردیم خوردنی مثل شکلات به ما دادند و بعد از خوردن شکلات شهید علیجان می‌گفت شکمم درد می‌کند و ناله‌های زیادی کرد، تا اینکه در یک جایی ما را نگه داشتند، بعثی آمد خیلی به ما فحش و ناسزا زد. آن بعثی با صدای بلند می‌گفت آخرش مطمئن شدم شما فرزند پاسدار خمینی هستید. مرتب جهانبخش را می‌زدند و در لحظه‌های آخر دستم از دستش جدا کردند (نابینا بودم و ناتوانی جسمی شدیدی داشتم و در دوران اسارت تا این موقع که دستم را از دستش جدا کردند کل کار‌های من را انجام می‌داد و دستم می‌گرفت) و داد و ناله زدم و گفتم علیجان کجاست تو رو خدا آن را نبرید من برگردم خانه چه جوابی دارم به خانواده ایشان بدهم.
شهید علیجان شریفی برای من خیلی زحمت کشیدند و پرستار دوران سخت اسارتم بودند، فامیلم هم بود و از خودم خجالت می‌کشیدم به روستای جان جان برگردم و چه جوابی برای خانواده ببرم.
خیلی داد و فریاد زدم، چشم نداشتم که ببینم در لحظه‌های آخر چه شد. فقط یکی از بعثی‌ها آمد با لگد از پشت به من زد و با صورت به زمین که جلوی من سیم خاردار بود افتادم و گفت علیجان به درک واصل شد و فحش و ناسزا به من داد و گفت می‌دانیم که تو هم پاسدار خمینی هستید، امّا، چون دیگر چشم نداری و نابینا و بی خاصیتی تو را نمی‌کشیم. از آن لحظه نمی‌دانم شهید علیجان کجا و چه شد و من بدون شهید علیجان شریفی یک شبانه روز طول کشید تا از مرز وارد خاک وطن شدم. این یک شبانه روز فهمیدم چقدر تنها و بی کَس شدم. نداشتن چشم، درد پا و لگن و دستم از یک طرف تنها و بی کَس روی زمین خوردنم در بیانان‌ها و دره‌ها به خاطر نبود شهید علیجان از طرف دیگر برایم خیلی سخت تمام شد، و در پایان به این طریق البته خیلی کوتاه بیان کردم یار دوران اسارتم و دوران سختی هایم را از من گرفتند. و عاقبت این شهید گرانقدر به جمع خیل شهدای جاویدالاثر پیوست.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه