آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۵۶۸
۱۲:۳۰

۱۴۰۴/۱۰/۲۸
مادر شهید در روایت از فرزندش می گوید:

نمی‌گذارم تفنگ تو را زمین بگذارند

مادر می‌گوید: «در رور تشییع من روی مزارش رفتم و گفتم: مهدی راحت بخواب كه نمی گذارم تفنگ تو را زمین بگذارند.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید مهدی اسحاقیان، در پنجم مرداد ماه 1342، در گرمدره از توابع شهرستان کرج به دنیا آمد.پدرش سیدمحمد باغبان بود و مادرش زهرا نام داشت. دانش‌آموز چهارم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هشتم دی 1360، در دشت آزادگان با اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای بهشت سادات زادگاهش به خاک سپردند.
                                                                        مهدی اسحاقیان
روایت مادر شهید

من 6 تا بچه داشتم اما او با همه فرق می كرد. خیلی دوست داشتنی بود. از بچگی‌اش هر كس كه به منزل ما می‌آمد. می‌گفت كه مهدی باید داماد من بشود. از همه نظر عالی بود و در هفت سالگی به مدرسه رفت. از منزل زیاد بیرون نمی‌رفت و بیشتر درس می‌خواند. زیاد شلوغ كاری نمی‌كرد اما بچه كنجكاوی بود و هر وقت كه من منزل خواهرم یا یكی از فامیل ها می‌رفتم یعنی از وسایل‌هایشان مثل ساعت را بر می‌داشت و دستکاری می‌كرد و این طور شده بود كه هر وقت ما منزل مادربزرگش می‌رفتیم. او همه وسایل دم دست به خصوص ساعت‌ها را پنهان می‌كرد. خیلی درس خوان بود و یك شب از خواب بیدار شدم و دیدم كه مهدی یك دفتر جلویش گذاشته و با نور چراغ گرسوز درس‌هایش را می‌نویسد و برای این كه ما از خواب بیدار نشویم برق را روشن نكرده بود و همان جا هم خوابش برده بود. او  19 ساله بود كه در كارهای بسیج فعالیت می‌كرد و روزی كه شاه را از كشور بیرون كرد. ما در تهران بودیم و زمانی كه می‌خواستند مجسمه شاه را پایین بیاورند. ما در همان میدان بودیم كه مهدی را گم كردیم و چند ساعت بعد از ما مهدی به منزل خواهرم در نازی آباد آمد.
اتفاقاْ همان روز برف می‌بارید و هوا كمی سوز داشت. وقتی كه مهدی آمد دیدم پابرهنه است. گفتم: مهدی چی شده؟ گفت: هیچی وقتی كه می‌خواستیم مجسمه را پایین بیاوریم؛ اول یك سیلی در گوشش زدم و بعد با كمك دیگران مجسمه را پایین آوردیم و در آنجا كفش‌هایم را گم كردم.
بچه ساده پوشی بود و همیشه لباس بسیجی تنش می‌كرد. زمان انقلاب خیلی فعالیت می‌كرد .آن زمان یك كافه روبه‌روی منزل ما بود كه افراد ناجوری در آن رفت و آمد می‌كردند و روز شهادت آیت الله بهشتی افراد آن كافه گل و شیرینی خریده بودند و ابراز شادمانی می‌كردند. وقتی كه مهدی از این كارشان باخبر شد و به همراه چند تا از دوستانش به آنجا رفتند و تمام وسایل داخل كافه را به هم  زدند و شیشه هایش را شكستند و در  و  دیوار آنجا را خراب كردند و  یكی  از  آن افراد به نزد من آمد و گفت: ما می‌رویم و از مهدی شكایت می‌كنیم و من در جوابشان گفتم: شما هر كاری می‌خواهید انجام دهید مهدی یا به دست شما كشته شود و یا به دست عراق و صدام و یا به دست منافقین. من در راه خدا داده‌ام و هیچ مشكلی ندارم. 
اولین باری كه به جبهه رفت 10 روز ماند و برگشت و بعد 21 آذر ماه رفت و 8 دی هم شهید شد.  در كرخه بودند و قبل از شهادت در عملیات بیت المقدس شركت داشتند كه در عملیات گوشش خراش برمی دارد و زمانی كه او با دو دستش به عقب بر می‌گشتند تیر از پشت به او اصابت می‌كند و به شهادت می رسد.

روایت پدر شهید
 وقتی كه مهدی شهید شد؛ یك روز داخل مسجد بودم. خادم مسجد را دیدم به نزدش رفتم و یك مقدار پول در كف دستش گذاشتم و گفتم كه برای مهدی نماز بخوان و گفت: تو برو به فكر خودت باش! مهدی در قنوت هایش حالتی داشت كه هیچ وقت فراموشم نمی‌شود. بسیار متواضع بود و نمازهایش را با تواضع و فروتنی می‌خواند. مهدی در قنوت سرش را كج می كرد و دعا می خواند و خادم مسجد می گفت: وقتی كه مهدی به مسجد می‌آمد اغلب كتاب‌های شهید مطهری را مطالعه می كردند. 

روایت مادر شهید
وقتی كه سیدمهدی را دفن كردیم و همه رفتند؛ یك فردی بود كه مخالف سیدمهدی بود. سر قبر مهدی آمد و گفت: خانم‌ها بیایید فاتحه بخوانید و بروید و منظورش این بود كه ما شیون و داد و بیداد كنیم و من روی مزارش رفتم و گفتم: مهدی راحت بخواب كه نمی گذارم تفنگ تو را زمین بگذارند.
انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه