مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!
به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید کیارش نظرینژاد ششم شهریور ۱۳۴۸، در ۷ شهرستان دزفول به دنیا آمد. پدرش عیدی محمد، بنا بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم دیماه ۱۳۶۵، در جزیره سهیل بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار او در شهیدآباد زادگاهش واقع است.

متن خاطره:
کیارش مدت زیادی بود که برنگشته بود خانه.
مادرم خیلی دلنگرانش بود و راه به راه دست دعایش بالا بود که خدایا پسرم رو از تو میخوام.
چند روزی بعد از پایان عملیات بالاخره سر و کله اش پیدا شد.
مثل همیشه کوله اش را کنجی انداخت و رفت کنج اتاق نشست و زانوی غمش را توی بغل گرفت.
این تصویر برایمان تکراری بود.
البته شادی مادر و لبخندهای مداومش و قربان صدقه رفتنش برای کیارش.
در این بین کیارش رو کرد به مادرم و گفت: «آخه مادر من تو چرا دعا میکنی من شهید نشم.»
مادرم که از این حرف کیارش حیرت زده و مبهوت شده بود، پرسید: «تو از کجا میدونی من دعا کردم که شهید نشی؟»
کیارش با بغض گفت: «خودم میدونم، تو مدام تو خونه نشستی و هی داری به خدا میگی پسرم سالم برگرده، این تویی که نمیذاری من شهید بشم.»
مادرم پیله شد به کیارش و گفت: «کی به تو اینا رو گفته؟»
کیارش گفت: «تو منطقه یه روز که خیلی خسته بودم و خوابیده بودم، بین خواب و بیداری که بانوی بزرگواری اومد بالای سرم و گفت: خیلی گشتم تا پیدات کردم. مادرت خیلی داره برات دعا میکنه، خیلی مدام دستش سمت آسمونه البته نه فقط برا تو برای رفیقات هم دعا میکنه»
«به خودم که اومدم دیدم نیستش، همونجا بود که حالم گرفته شد، فهمیدم که این تویی که نمیذاری من به آرزوم برسم، آخه چرا این دعا رو میکنی مادر اگه اون بانوی بزرگوار نمیگفت که برا بقیه هم دعا کردی، معلوم نبود الان چه حال و روزی داشتم تو رو خدا نکن مادر نکن این کار رو هیچوقت نگو خدایا پسرم شهید نشه بگو خدایا اسیر نشه!»
مادرم حرفی نزد، فقط گفت: «من همیشه برا سلامتی همه رزمندهها دعا میکنم.»
اما بعدها اصل ماجرا را اینگونه لو داد: «آن روزی که گندمها رو گذاشته بودم جوونه بزنن واسه سمنو، مرتب حضرت زهرا رو قسم میدادم که من پسرم رو از تو میخوام کاری کن پسرم زودتر بیاد تا من با خیال راحت این سمنو رو بار بذارم.»
انتهای پیام/