آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۷۵۸۸
۱۴:۳۹

۱۴۰۴/۱۰/۱۵
مادر شهید «حجت‌الله دودانگه»:

از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه

۳۰ سال است که چشم‌های «طاهره محمدی» به در خانه‌اش دوخته شده. از وقتی پسرش «حجت‌الله دودانگه» تنها ۱۵ روز پس از عروسی راهی جبهه شد و دیگر بازنگشت. وی که از بس گریه کرده چشمانش را عمل کرده و بزرگ‌ترین دردش را انتظاری می‌داند که تمامی ندارد: «می‌گم الان حجت میاد...». این روایت، حکایت مادری است که وصیت پسر را بهانه‌ای برای زندگی کرده: «مادر، جمعه به جمعه بیا ...»


از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، ۳۰ سال از شهادت «حجت‌الله» می‌گذرد، اما خانه «طاهره محمدی» هنوز بوی انتظار می‌دهد. وی مادری است که پسر بزرگش را تنها ۱۵ روز پس از آغاز زندگی مشترک به جبهه فرستاد و هرگز بازنگشت. امروز، با چشمانی که از بس گریسته، عمل جراحی کرده و قلبی که از درد فراق می‌تپد. وی که خود را «از دست و پا افتاده» می‌داند. از سختی‌های معیشت می‌گوید، بزرگ‌ترین دردش نه بیماری، بلکه انتظار می‌داند.

وی در وصیت‌نامه پسرش، آرامش را در سرکشی جمعه‌به‌جمعه به مزارش جست‌و‌جو می‌کند. این، داستان یک مادر شهید است، داستان هه مادرانی که عزیزان خود را دادند و تا آخر عمر، در میانه یاد و فراق زندگی می‌کنند.

فضا ساکت است، فقط صدای تیک‌تاک ساعت و نفس‌های سنگین زنی که سال‌هاست بار غم بر دوش می‌کشد به گوش می‌رسد. در خانه‌ای ساده در محمودآباد، مقابل ما، «طاهره محمدی» نشسته است؛ بانویی با چهره‌ای آکنده از رنج و صبر، و چشمانی که هر چند به گفته خودش «عمل شده»، اما هنوز رد اشک‌های بی‌شمار در آن هویداست. گفت‌و‌گوی پیش‌روی خبرنگار نوید شاهد استان قزوین با این مادر شهید، تنها یک مصاحبه نیست؛ سفری است به عمق جان مادری که بخش بزرگی از وجودش را در راه وطن داده و اکنون با خاطراتی شیرین و تلخ، با جسمی رنجور و دلی پرامید به انتظار، روزگار می‌گذراند. با ما همراه باشید:

انتظاری که تمامی ندارد

نوید شاهد استان قزوین: مادر جان، خودتان را معرفی کنید و از حال و هوای این سال‌ها برایمان بگویید.

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: طاهره محمدی با صدایی آکنده از اندوه که از همان نخستین کلمات، عمق جراحت روحش را هویدا می‌کند، می‌گوید: طاهره محمدی هستم. چهل و دو سال است که ساکن محمودآباد هستم. هجده ساله بودم که ازدواج کردم. حاصل زندگی‌ام سه دختر و یک پسر بود. پسرم، حجت‌الله دودانگه، گل سرسبد خانواده بود که تقدیر چنین نوشت تا شهید شود. وی در ادامه، از بار سنگین این فراق می‌گوید:بعد از شهادت پسرم، قلبم درد می‌کند. انگار از دست و پا افتاده‌ام. آنقدر از فراقش گریه کردم که چشمانم کم‌سو شده و دیگر آن جلا و تابندگی گذشته را ندارد.

نوید شاهد استان قزوین: در مورد مشکل بینایی‌تان بیشتر توضیح می‌دهید؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: مادر شهید با اشاره به چشمانش پاسخ می‌دهد:بله، هشت روز در بیمارستانی در تهران بستری بودم و چشمم را عمل کردند. پزشکان گفتند از بس گریه کرده‌ام، فشار و آسیب زیادی به چشمانم وارد شده. اما عمل هم نتوانست کاملاً درد این چشم‌های گریانی را التیام بخشد. هنوز هم به خوبی قبل نمی‌بینم.

از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه

نوید شاهد استان قزوین: از فرزندتان بگویید. اخلاق و منش حجت‌الله در دوران کودکی و نوجوانی برایمان بگویید. یادتان هست چگونه فرزندی بود؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: شهید حجت‌الله دودانگه، سال ۱۳۴۳، در روستای یزنه‌رود از توابع شهرستان تاکستان به دنیا آمد. پدرش ولی‌الله، کشاورز ساده‌ای بود که نام «حجت‌الله» را برایش انتخاب کرد. دوران تحصیل را تا کلاس چهارم ابتدایی ادامه داد. در سال ۱۳۶۲ پیمان ازدواج بست و کانون گرم خانواده‌ای کوچک را برپا کرد. سپس به عنوان سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران، راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد. سرانجام در پانزدهم بهمن ماه سال ۱۳۶۳، در منطقه «زبیدات» عراق، بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت، به فیض عظیم شهادت نایل آمد. پیکر پاکش در گلزار شهدای زادگاهش آرام گرفت.

اخلاقش بسیار خوب و پسندیده بود. به امام خمینی(ره) علاقه‌ای وافر داشت و همیشه سعی می‌کرد از ایشان سرمشق بگیرد. قرآن را با صدایی دلنشین و خوش تلاوت می‌کرد. با همه، حتی در همان سنین پایین، با ادب و خوش‌اخلاق بود. از نمازش هیچ‌وقت نمی‌گذشت. از بچگی روزه می‌گرفت.

لحظه وداع؛ عروسی به کام شهادت

نوید شاهد استان قزوین: شنیده‌ایم که شهید، مدت کوتاهی پس از ازدواج به جبهه اعزام شدند. از آن روز‌ها و نحوه اعزام ایشان بگویید.

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: ابر‌های غم دوباره بر چهره‌اش سایه می‌افکنند: همسرش نوه عمویم، از فامیل خودمان بود، اول یک بار خواستگاری رفتیم، موافق نبودند. دوباره پیگیر شدیم و قبول کردند. مراسم عروسی را به سادگی و صفای همان روزگار گرفتیم. اما تنها پانزده روز از عروسی‌شان نگذشته بود که حجت اعلام کرد باید به جبهه برگردد. التماس کردم که نه فرزندم، این بار نرو، بگذار کمی از زندگی مشترک بگذرد، دفعات بعد برو. اما پسرم با قاطعیت و آرامشی خاص گفت:«نه مادر، من باید بروم. وظیفه‌ام است». یک هفته بعد از آن گفت‌و‌گو، رفت؛ و دیگر بازنگشت.

روایتی از صحنه شهادت، از زبان همرزم

نوید شاهد استان قزوین: از نحوه شهادت و آنچه برایتان نقل شده، اطلاعی دارید؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: سکوتی سنگین فضای اتاق را پر می‌کند. سپس با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: چند وقت بعد از شهادتش، با یکی از دوستان صمیمی‌اش که برایش مثل برادر بود، به تاکستان رفته بودم. آن جوان با چشمانی اشک‌آلود گفت: مادر، تو هم مثل مادر منی. بعد شروع کرد به تعریف کردن: ما با هم بودیم. حجت جلوتر رفته بود. ناگهان صدای انفجار خمپاره بلند شد. من خودم را به ایشان رساندم؛ و سرش را در بغل گرفتم... بعد گفت پیکرش را دست‌به‌دست تا روستا آورده‌اند و به خانه رسانده‌اند. اما من ندیدم. خودم آن صحنه را ندیدم. فقط در خیالم، شب و روز، آن لحظه را مرور می‌کنم. گاهی فکر می‌کنم کاش آنجا بودم.

سکوتی دردناک در بیمارستان

نوید شاهد استان قزوین: شما چگونه از خبر شهادت مطلع شدید؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: این بخش از خاطره، گویی هنوز تازه و زنده است:«من در آن زمان، به دلیل بیماری یکی از نوه‌های کوچکم، در بیمارستانی در تهران بستری بودم. حدود چهل روز آنجا ماندم. بیست و پنج روز از آن را در حالی گذراندم که همه می‌دانستند حجت شهید شده، اما به من نگفته بودند. مردم از هر سو برای دلداری می‌آمدند، ولی در حضورم سکوت می‌کردند. من با گوش خودم، از پشت پرده، پچ‌پچ‌های آنان را می‌شنیدم. می‌شنیدم که در مورد حجت صحبت می‌کنند. با خودم فکر می‌کردم: حتماً زمان مرخصی‌اش رسیده، باید هر لحظه بیاید یا باید نامه‌اش برسد، اما می‌گفتند: «ننه، این روز‌ها هفته‌ای نیست که چندین پسر مثل پسر تو شهید نشوند.» بالاخره روزی پرده برداشتند و حقیقت را گفتند. دنیا بر سرم تاریک شد. از آن روز به بعد، چشمم به در مانده است. هنوز هم گاهی ناخودآگاه به در نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم «الان حجت می‌آید.» نمی‌دانم چرا به این روز افتادم.

از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه

وصیت‌نامه‌ای برای آمرزش همگان

نوید شاهد استان قزوین: آیا از شهید، وصیت‌نامه یا یادگاری نوشتاری به جای مانده است؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: با تاملی پاسخ می‌دهد: «بله، وصیت‌نامه‌ای نوشته بود. اما اصل آن اکنون نمی‌دانم نزد چه کسی است. چون آن زمان که در بیمارستان بودم و این اتفاقات افتاد، دامادم متن وصیت‌نامه را آورد و کنارم خواند. من که حال خوشی نداشتم، پرسیدم: «چرا وصیت‌نامه حجت را آوردی اینجا؟ مگر برایش چیزی پیش آمده؟» ایشان هم جواب مبهمی داد. یادم می‌آید که در وصیت‌نامه‌اش برای همه طلب آمرزش کرده بود. برای من هم حتماً چیزی نوشته بود، اما جزئیاتش را خوب به خاطر ندارم.»

رویایی راستین؛ تسلای دل بی‌قرار

نوید شاهد استان قزوین: در این سال‌ها، آیا شهید را در خواب دیده‌اید؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: برای نخستین بار، لبخندی رقیق و معنادار بر لبانش ظاهر می‌شود: «بله. یکی دو بار. یک بار، درست در همان ماه‌های اول بعد از شهادتش، خواب دیدم که وارد خانه شد. با همان هیبت و زیبایی همیشگی. آمد کنارم و گفت: «مامان، چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ من که زنده‌ام.» آن زمان، نوه کوچکی داشتم که متاسفانه هفت روز بعد از شهادت پدرش، از دنیا رفت. در یک رؤیای دیگر، پسرم را دیدم که در حیاط خانه ایستاده، اما نه به شکل یک جوان، بلکه شمایلی نوجوان‌گونه داشت. به فرزندم گفتم: «بیا داخل، اینجا ایستادی برای چه؟ ». پاسخ داد:«نه مادر، من را برادرم فرستاده تا مرا ببینی و بدانی که خوبم.»

زندگی‌ای پر از مشقت و پایداری

نوید شاهد استان قزوین: از دوران زندگی خود و سختی‌هایی که پیش از این مصیبت بزرگ کشیده‌اید، کمی بگویید.

مادر شهید حجت‌الله دودانگه: در این بخش، گویی از درد شهید، به رنج زیستن خود می‌رسد: «زندگی‌ام همیشه پر از مشقت بود. پدر و مادر همسرم، در ابتدا با ازدواج ما مخالف بودند. اما بالاخره موافقت کردند. شوهرم مرد ساده‌ای بود و از کار‌های پیچیده سر درنمی‌آورد. هم مرد خانه بودم، هم زن. به سختی، بچه‌ها را سر پا نگه داشتم...»

پاسداشت یک وصیت؛ قرار جمعه‌ها

نوید شاهد استان قزوین: به عنوان سوال پایانی؛ شما که این همه تجربه و سختی را پشت سر گذاشته‌اید، چه پیام یا نصیحتی برای نسل جوان دارید؟

مادر شهید حجت‌الله دودانگه:«خداوند سلامت و سعادت به تو و همه جوانان عزیز بدهد. فقط یک چیز بگویم: قدر عمر و سلامت خود را بدانید.» سپس این مادر بزرگوار بار دیگر، به محبوب‌ترین موضوع صحبتش بازمی‌گردد؛ وصیت پسرش که گفته بود:«مادر، جمعه به جمعه به زیارت من بیا، از من یاد کن، با یادت روحم را شاد کن.» بنابراین، هر جمعه، اگر کسی پیدا شود که مرا ببرد، به سر مزارش می‌روم. فرزندم را در زادگاهش، در روستا به خاک سپردند. یک بار پسرخاله‌اش(علی) گفت: مادر، قبر حجت نیاز به تعمیر و پرچم تازه دارد. با هم رفتیم و کارهایش را انجام دادیم. جمعه‌ها برای من فقط یک روز نیست؛ یک میعاد است، یک عهد شیرین است.

از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه