خاطرات مادران شهدا

آخرین اخبار:
خاطرات مادران شهدا
مادر جانباز جنگ ۱۲ روزه و شهید جنگ رمضان «عرفان کشاورزکیا»:

از اذان صبح تا اذان مغرب؛ روایت مادری که پسرش را در پازل ظهور، جمعه‌ها و حضرت زهرا(س) گم کرد

مادر شهید جانباز جنگ ۱۲ روزه و شهید جنگ رمضان «عرفان کشاورزکیا» می‌گوید: عرفان از اذان صبح روز شهادت حضرت زهرا (س) به دنیا آمد و تا اذان مغرب روز جمعه‌ای که در گلزار شهدا آرام گرفت، زندگی‌اش یک شهید تمام‌عیار بود. پسرم چهار سال پیش گفت که جنگ با اسرائیل، نشانه ظهور است؛ خودش رفت تا پرچم را به دست امام زمان (عج) برساند و در نهایت، آرزوی نابودی اسرائیل را با خون خندانش، در پیکر بی‌نشان همرزمانش گره زد.
مادر شهید جنگ ۱۲ روزه «امیرحسین قاسمی»:

آخرین شام را خورد و رفت/ روایت از عشق، چفیه و وداعی که تکرار نشد

مامان، «آخرین شاممه می‌خورم»؛ این جمله تلخ، آخرین لبخند امیرحسین به مادر بود پیش از آنکه برای همیشه به آسمان برود. مادر شهید قاسمی، از آن شب می‌گوید که پسرش چفیه خرید و از شهادت گفت، از شبی که خواب دید پدر شهید شده. صبح فهمید ایران زیر آتش رفته، اما به مادرش گفت: «نگران من نباش، نگران خودت باش.» حالا مادر ۴۲ ساله اهل رادکان، هر روز به مزار پسر می‌رود، بوی چفیه را از کمد خانه‌اش حس می‎‌کند و با امیرحسین، شهید جنگ 12 روزه، درد دل می‌گوید؛ روایتی از عشقی که در خاک ماند و روحی که به آسمان پیوست.
مادر شهید «حسن محمدرحیمی»:

۱۳ سال مردم به من می‌خندیدند/ روایتی از پانزده بهار کوتاه یک نوجوان خیبری

شناسنامه‌اش سکینه است، اما همه وی را پروین می‌شناسند. مادر شهیدی که پسر پانزده ساله‌اش در عملیات خیبر سرش با گلوله رفت و سیزده سال مفقود بود. از آن مادرانی که همسایه‌ها پشت سرش می‌خندیدند اما مادر برای بازگشت پیکر بی‌سر پسرش پشتی خرید، شکر و شربت گذاشت و گفت: «می‌آید». امروز در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین، از روزهایی می‌گوید که حسن سه ساله «ما گل‌های خندانیم» می‌خواند و پانزده ساله در نی‌های مجنون آسمانی شد. روایتی که از کوچه باغ‌های قزوین شروع می‌شود و به استخوان‌هایی ختم می‌شود که یک مادر، آنها را با عشق شناخت.
مادر شهید «حسن تدین»:

میهمان ویژه ماه خدا | شهید حسن تدین؛ از تلاوت قرآن تا ضیافت الهی

ماه رمضان، ماه بهار قرآن است و شهید حسن تدین، قرآن‌خوانِ همیشگی بود. ماه رمضان، ماه شب‌زنده‌داری است و حسن، نماز شبش ترک نمی‌شد. ماه رمضان، ماه ضیافت الهی است و حسن، میهمان ویژه این ضیافت شد. به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، پای صحبت‌های مادر این شهید والامقام نشسته‌ایم تا مرور کنیم زندگی کوتاه، اما پربار جوانی را که از کوچه‌های قزوین تا پاسگاه زید، جز عشق به اهل بیت(ع) و آرزوی شهادت در دل نداشت.
در گفتگو با مادر شهید «مجید کلانتری» مطرح شد؛

نان و آتش؛ قصه شهیدی که هم نان خانه را پخت، هم آتش به جان دشمن زد

تابستان‌ها تنور گرم نانوایی را می‌چرخاند تا نانِ خانه‌ای گرم شود. زمستان‌ها در سرمای حلبچه، آرپی‌جی را می‌چرخاند تا خاکریزِ وطن گرم بماند. مجید کلانتری، معلمی که تابستان‌ها نان می‌پخت و زمستان‌ها درس مقاومت می‌داد. حالا مادرش در سکوت خانه‌اش در سلطانیه، یاد آن دست‌هایی که هم نان می‌دادند، هم جان را می‌شمارد.
در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

شهیدی که عاشق عروسی بود/ روایت مادری از شهید تکاور «محمد صدری»

شهید «محمد صدری»، جوان بلند قامت قزوینی، با عشقی عمیق به زندگی و آرزو‌های ساده‌ای، چون ازدواج و تشکیل خانواده، راهی جبهه شد و در آذر ماه سال ۱۳۶۶ در شمال‌غرب کشور به شهادت رسید. روایت پیش‌رو، گفت‌وگویی است با مادرش، تاج‌ماه اسدی؛ مادری که از دل خاطرات، تصویری زنده از ایمان، آگاهی و انتخاب آگاهانه یک جوان در دوران دفاع مقدس ترسیم می‌کند.
مادر شهید «حجت‌الله دودانگه»:

از چشم‌های انتظار تا وصیت جمعه‌ها؛ روایتی از ایثار، انتظار و درد بی‌پایان مادرانه

۳۰ سال است که چشم‌های «طاهره محمدی» به در خانه‌اش دوخته شده. از وقتی پسرش «حجت‌الله دودانگه» تنها ۱۵ روز پس از عروسی راهی جبهه شد و دیگر بازنگشت. وی که از بس گریه کرده چشمانش را عمل کرده و بزرگ‌ترین دردش را انتظاری می‌داند که تمامی ندارد: «می‌گم الان حجت میاد...». این روایت، حکایت مادری است که وصیت پسر را بهانه‌ای برای زندگی کرده: «مادر، جمعه به جمعه بیا ...»
روایت مادر شهید «محمود رفیعی»؛

شهیدی که امام زمان(عج) را می‌دید

پسری که مادرش « فرزندش را مال این دنیا نمی‌دانست»، چگونه پس از تحمل چهار سال بستری و مجروحیت سخت، مسیر تحصیل را تا دکتری ادامه داد؟ مشاهده معنوی از امام زمان(عج) چه تاثیری بر زندگی‌اش گذاشت؟ و سرانجام چگونه آن آرزوی قدیمی برای شهادت، با اصابت ۱۲ ترکش محقق شد؟ پاسخش را طی گفتگو مادر شهید «دکتر محمود رفیعی» می‌شنویم.

خاطرات | خبر شهادتش را شنیدم، آرام بودم

«علی آمد خانه عکس محمد را ببرد که من گفتم: عکس را کجا می‌بری؟ گفت: محمد تصادف کرده است، اما وقتی حالت تعجب مرا دید، گفت: مجروح شده. گفتم: راستش را بگو. گفت: محمد شهید شده. خبر را که شنیدم خیلی آرام بودم، چون قبلاً خواب شهادتش را دیده بودم و آمادگی شنیدنش را داشتم! ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «محمدرضا قاقازانی» از زبان مادر این شهید بزرگوار است که تقدیم حضورتان می‌شود.
مادر شهید «محمود آقازمانی»:

گفت "شهید می‌شوم و شد" / روایت تکان‌دهنده مادر شهید ۱۶ ساله قزوینی

شهید «محمود آقازمانی»، نوجوان ۱۶ ساله قزوینی، تنها چند روز پیش از اعزام به جبهه نحوه شهادتش را برای دوستانش توصیف کرده بود؛ پیش‌بینی‌ که به طرز شگفت‌انگیز، روز ۲۳ ماه رمضان به واقعیت پیوست. گفت‌وگوی زیر، روایت صمیمانه مادری است که خاطراتش از فرزند، با گذر سال‌ها نه کمرنگ شده و نه شکسته؛ فقط پخته‌تر و آرام‌تر شده است. در آستانه بزرگداشت سالروز ولادت حضرت زهرا(س)، روز زن، تقدیم حضورتان می‌شود.
روایتی از مادر شهید مدافع سلامت؛

«مریم شرف‌خواه»؛ پرستاری که جانش را برای بیماران فدا کرد

شهید «مریم شرف‌خواه»، پرستار بیمارستان‌های قزوین، با عشق و فداکاری در روز‌های سخت کرونا جان خود را در راه بیماران گذاشت. مادرش، همزمان با روز پرستار، از روز‌های آخر، ایثار، شهادت و پیام‌های اخلاقی دخترش سخن می‌گوید.
نوید شاهد قزوین گزارش می‌دهد

از نان تنور تا خاکریز؛ روایت مادری که هنوز چشم‌انتظار بازگشت پسرش است

خانه‌ای ساده در دل محله‌ای قدیمی از قزوین؛ قاب عکسی بر دیوار، هوای خانه را پر از عطر دلتنگی و عاشقی کرده است. در گوشه اتاق، دوچرخه‌ای زنگ زده تکیه به دیوار داده؛ همان دوچرخه‌ای که روزی پسر جوانی با شور و خنده بر آن می‌نشست و تا امامزاده اسماعیل (ع) رکاب می‌زد. اما اکنون بیش از چهل سال است که زنی با چشمان خسته و دستان پینه‌بسته، نگاهش را به همان عکس دوخته و هنوز باور دارد که شاید روزی پسرش در را باز کند و بگوید: «مادر، برگشتم.»
خاطره‌ای از مادر شهید «اسمعیلی»:

مانور آموزش نظامی را به فوتبال ترجیح داد

«ورزش می‌کرد در فوتبال نفر اول و جایزه گرفته بود. مربی ورزش به ایشان گفته بود. مسابقه فوتبال داریم. پسرم علارغم اینکه فوتبال را دوست داشت جواب داده بود نمی‌توانم بیایم می‌خواهم به مانور بروم و نرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات مادران شهدا؛

آخرین عکس شهید «اسمعیلی»

«برای آخرین بار که به جبهه می‌رفت، قبلش به دیدن مادربزرگش در روستا و خواهرش در کرج رفت و سپس اعزام شد. به گفته‌اش عمل کرد در سومین روز شهادتش، دوستش آخرین عکس پسرم را آورد و به من داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا اسمعیلی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
مادر بزرگوار شهید «صادق بارجینی»:

فیلم | «باشه، شهید بشم»؛ پاسخی که تاریخ‌ساز شد

مادر بزرگوار شهید «صادق بارجینی» روایت می‌کند: «گفتم پسرم، نرو جبهه، شهید می‌شی!»، اما پسرم گفت: «باشه، شهید بشم. برای خدا که بد نیست ...». در ادامه شما را به تماشای قسمتی از این فیلم مصاحبه دعوت می‌کنیم.
گفتگویی با مادر شهید «محمدرضا توکلی»:

بوسه‌ای در خواب، پایان ۹ سال انتظار

«نه امیدی داشتم که برگردد، نه دلی داشتم که نگذارد برود… فقط رفت و گفت: مامان دعا کن شهید شم». این روایت مادری است که فرزندش را در نوجوانی به جبهه بدرقه کرد و ۹ سال با امید دیدن دوباره‌اش زندگی کرد. خاطراتی که با اشک آغاز شد و با بوسه‌ای در خواب به پایان رسید.
مادر شهید «حسین دارپیچ»:

حلقه خواستگاری پسرم به شهادتش ختم شد

«یک حلقه خواستگاری خریدم تا حسین از جبهه بیاید برایش خواستگاری بروم و برای زنش نشان بگذارم. اما آرزویی انداختن حلقه در دست نوعروسم، به شهادت فرزند دلبندم ختم شد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات همرزم شهید «حسین دارپیچ» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
گفتگویی با مادر شهید «اسحاق مراقی»

رضایت مادر از شهادت فرزند

«از شهادت فرزندم راضی هستم و امید دارم که در آخرت دستم را بگیرد و شفاعتم کند. همین که پسرم توانست در حساس‌ترین لحظه دفاع از انقلاب اسلامی، راه درست را انتخاب کند و در مسیر احیای ارزش‌های دین اسلام و انقلاب گام بردارد و نقش‌آفرینی کند، برای من افتخار بزرگی است ...» آنچه می‌خوانید ناگفته‌های مادر شهید «اسحاق مراقی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
گفتگوی نوید شاهد با مادر شهیدان «علی و محمدرضا قاقازانی»

دعای شهادت برای دو فرزندی که به دام ساواک افتادند

«یک بار علی و محمدرضا و دیگر دوستانش، با یکدیگر هم‌دست شده بودند و شیشه‌های سینما را شکستند. ساواک دستگیرشان کرد و تا صبح نگه داشته بود. پسرانم وقتی از برخورد ساواک تعریف می‌کردند، می‌گفتند، بی‌رحم بودند، یک لیوان آب می‌خواستند، به آن‌ها نمی‌دادند ...» آنچه می‌خوانید ناگفته‌های مادر شهیدان «علی و محمدرضا قاقازانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

فیلم | خوابی که با شهادت فرزندش تعبیر شد

مادر گرانقدر شهید «علی شالی»، طی مصاحبه‌ای، از خوابی پرده بر می‌دارد که با شهادت فرزندش تعبیر شد، از شما دعوت می‌کنیم نظاره‌گر فیلم این مصاحبه باشید.
طراحی و تولید: ایران سامانه