مردی که سواری داد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، صبریه فلاححسینی روایت میکند: زمین پر از برفهای آب شده بود. در حالی که چادرم را به دندان گرفته بودم دوتا پیت پر از نفت را به طرف سه راه خیام هتل علوی که محل سکونت من و جنگزدهها بود. میبردم. کفشهایم سوراخ بود و صدای شلب آنها را که پر از آب شده بود میشنیدم. یکی از پیتها را میگذاشتم و پیت دیگری را جلوتر میبردم و بعد برمیگشتم پیت دیگر را برمیداشتیم.
راستش خجالت میکشیدم و پیت را زیر چادر میگرفتم. چون قبل از اتفاق جنگ زندگی خوبی داشتیم و این وضعیت نامساعد برایم عذابآور بود. بر اثر تند راه رفتن نفت بیرون زده چادرم حسابی نفتی شده بود.
حسابی صورتم را پوشانده بودم که کسی مرا در حال نفتکشی نبیند خجالت میکشیدم. با خودم گفتم آخه تو این شهر غریب چه کسی تو را میشناسد؟ جوانی بود و غرور؛ دست خودم نبود تا اینکه به در ساختمان علوی رسیدم. با همان روش نوبتی پیتها را بالا بردم.
اتاق شماره ۲۴ اتاق من و بچههایم ته سالن دوم بود. اتاقی با یک کفپوش موکت سیاهرنگ و چند پتو و چراغی که با آن هم آشپزی و هم اتاق را گرم میکردم. در انتهای راهرو مردی ایستاده بود. نزدیک اتاق ۲۴ که شد او را شناختم. آقای محسن محتشمنژاد بود. جلو رفتم و سلام احوالپرسی کردم. بعد تعارف کردم که به درون اتاق بیاید تشکر کرد و گفت منتظر ناهید میمانم تا با هم به اتاق بیاییم. ناهید خانوم همسرش بود که در مدرسهای در شهرستان بویینزهرا تدریس میکرد.
چند وقت پیش بر حسب تصادف با ناهید آشنا شده بودم. زنی مهربان، باایمان و دوستداشتنی که کمی مشکل غربتم را حل کرده بود. با هم دعای کمیل و دعای توسل میرفتیم. روزهای جمعه نماز جمعه با هم بودیم. خلاصه مثل خواهر برایم شده بود.
آقا محسن مرد بسیار محترمی بود از آن انسانهای ناب از همان ستارهها که در آن هشت سال به زمین آمده بودند و دوباره به آسمان بازگشتند. اتاق مرتب بود؛ پیتهای نفت را گوشهای از اتاق جا دادم و چراغ را پر از نفت کردم. کتری آب را روی آن گذاشتم.
رفتم دختر کوچکم را که به همسایه سپرده بودم به اتاق آوردم. در همین موقع ناهید خانم از مدرسه برگشت و به اتفاق آقا محسن به اتاق آمدند. کمکم دو تا پسرم که ابتدایی بودند هم از مدرسه برگشتند. آقا محسن پایین اتاق نشست. چایی که دم کشید از آنها پذیرایی کردم آقا محسن سریع با بچهها دوست شد و با آن بازی کرد.
دختر و پسر کوچکم را یکییکی روی پشت گرفت. چهار دستوپا توی اتاق راه میرفت و سواری میداد. این مرد خانه را پر از شادی بچهها کرده بود. بچههای من که از داشتن پدر محروم بودند از این برخورد و فضایی که آقا محسن ایجاد کرده بود حسابی لذت بردند این رفتار آقا محسن، مرا به یاد حضرت علی (ع) انداخت.
بعد از بازی بچهها پای صحبت باز شد که چطور جنگ شد و ما آواره شدیم من خاطرات خود را از دست عراقیها زیر آتش توپ و خمپاره و دربهدری از طریق کوه و دره برایشان تعریف کردم. ناگهان متوجه شدم آقا محسن در حالی که سرش را پایین گرفته و من صورتش را نمیبینم مثل باران اشک میریزد. صحبتم را قطع کردم و گفتم ببخشید شما ناراحت کردم شما دارید گریه میکنید؟
جواب داد نه من برای شما گریه نمیکنم شما اجر بردید من برای حال خودم گریه میکنم که شما چه چیزها متحمل شدید و من اینجا راحت بودم و سهمی در جنگ نداشتم و هیچ سعادتی نصیب من نشده گفتم شما یک معلم هستید و این سهم کمی نیست.
منبع: کتاب خاکریز جلد سوم (گزیده خاطرات دفاع مقدس استان قزوین)
