دوشنبه, ۰۸ شهريور ۱۴۰۰ ساعت ۱۶:۰۰
تعداد بازدید: ۱۷۷۷
نویدشاهد- در سالروز شهادت شهید باهنر، زندگی و زمانه این شهید والامقام را به روایت «مطهره باهنر» خواهر شهید که از ماهنامه «شاهد یاران» اقتباس شده است را می خوانیم.

شهید باهنر به روایت خواهر

شخصیتی بسیار خوب و کامل...

شما چند سال از شهید کوچک تر بودید؟
بنده شانزده سال از ایشان کوچک تر بودم. تقريبا چهار یا پنج سالم بود که اخوی برای تحصیل به قم رفتند. سالی یکی دو بار هم برای دیدار با خانواده آمده و دور هم جمع می شدیم، زیرا خیلی علاقه مند بودند که با اقوام رفت و آمد کنند.
منظورتان این است که بسیار خانواده دوست بودند؟
بله، همین طور است. وقتی به کرمان می آمدند می گفتند تمام قوم و خویش ها را جمع کنیم تا کنار هم باشیم و عکس یادگاری بگیریم. آقای باهنر تا زمانی که دیپلم گرفتند در کرمان بودند. پس از آن به دلیل این که ما تعداد نه نفر خواهر و برادر بودیم و جمعیت مان زیاد بود، ایشان فرزند دوم خانواده بودند - پدرم توانایی پرداخت هزینه تحصيل اخوى را نداشتند و گفتند با هزینه خودتان به دنبال این فعالیت ها بروید. اخوی همراه با شهید حجت الاسلام حاج علی آقای ایرانمنش - پسر دایی شان که ایشان هم در کرمان ترور شدند - به قم رفتند و چند سالی برای تحصیل آن جا بودند و خیلی با سختی روزگار می گذراندند. یک سال ایام عید که ایشان به کرمان آمدند، گفتند باور کنید ما روزی پنج ریال - قران» آن موقع - از حوزه سهمیه داریم. ایشان تعریف می کردند ما با این پنج قران برای صبحانه پک قرص نان و یک عدد تخم مرغ می خریم و با پای پیاده خودمان را به کلاس درس می رسانیم.
اگر روزی برای رسیدن به کلاس دیرمان شود آن پنج ریال را هم کرایه می دهیم و دیگر از ظهر تا شب چیزی نمی توانیم بخوریم. بحمدالله اخوي درس شان را به اتمام رساندن و برای گرفتن مدرک دکتری به تهران رفتند. اگر اشتباه نکنم آن زمان پنج نفر در ایران براي اخذ مدرک دکتري الهيات قبول شدند. در واقع، از این مقطع به بعد، حاج آقای ایرانمش برای اشتغال به کار دبیری به کرمان آمدند و برادر ما هم درس شان را ادامه دادند. یک بار، مادرم، زمانی که بیمار شد، از روی سادگی، گرفتن مدرک دکتری پسرش را معادل «پزشک شدن» او پنداشته بود و می گفت محمد جواد حالا که دکتر شدی، معاینه ام کن و یک نسخه برایم بنویس. ایشان در پاسخ می گفتند من که طبیب نشده ام...
از اخلاق اخوی شهیدتان بگویید?
شهید باهنر بسیار دست و دلباز و میهمان دوست بودند. ما بارها برای معالجه فرزندمان که بیماری کلیوی داشت، به تهران می رفتیم و ایشان با همه گرفتاری هایش شب ها به نزد ما می آمد. همسر برادرمان نیز از همه نظر به ایشان آمد و به لحاظ اخلاق و شخصیت انسان ممتاز خوبی بود. شهید باهنر ایام کوتاهی نخست وزیر بودند. یک دفعه که به تهران و منزل بودیم، تماس گرفتند و گفتند امشب به منزل می آیم، اما گویا منافقین در بین راه، طی اقدامی نافرجام، به آن ها حمله و تیر اندازی کرده بودند. همراهان آقای باهنر نیز ایشان را به ساختمان نخست وزیری برگردانده بود تا که باعث شد ما برادرمان را نبینیم. خلاصه، پس از یکی دو هفته از وقوع آن حادثه، قرار بود بعداز ظهر یک روز، جلسه ای داشته باشند. پیش از جلسه گفته بودند در نخست وزیری برای ناهار به همراه آقای رجایی، چند لقمه نان با پنیر و انگوری با هر چیزی که موجود باشد می خوریم. آن جلسه ساعت سه بعد از ظهر روز هشتم شهریورماه سال 1360 برگزار شد که با انفجار یک بمب آتش زا هر دو عزیز به شهادت رسیدند.


از مبارزات شهید باهنر در دوران طاغوت خاطره ای به یاد دارید؟
البته به دلیل این که ایشان سال های زیادی را در شهر کرمان نبودند، بنده خاطره زیادی ندارم. اما خوب یادم است، یک بار که شهید باهنر به مدت یک سال در زندان بودند، خودشان بعدها تعریف کردند که صبح یکی از روزها در مأمور، پوششی مانند کت را روی صورتم انداخته بودند و مرا از بازداشتگاه برای بازجویی بردند. یکی از آن ها یک لغت انگلیسی گفت و پرسید حاج آقا معنی این کلمه چه می شود؟ برادرم پرسیده بود شما از کجا می دانید که من چقدر سواد دارم؟ آن ها گفته بود کسانی که این جا بازداشت شده اند همه تحصيل کرده اند و در حال دکتری و فوق لیسانس سواد دارند و هیچ کدام، افراد عادی و عامی نیستند. قبلش هم اخوی نتیجه گرفته بودند که افراد سیاسی معمولا باسواد هستند. مأموران رژیم ستم شاهی نیز هم این نکته را فهمیده بودند که این قبیل مبارزین چه کسانی هستند، ولی خب، لابد آن ها مأمور بودند و معذور.
یادم است که گاهی جلسات اخوی با علما و فضلا در منزل خیابان تاج تهران برگزار می شد. شهید باهنر ساعت در نیمه شب از خواب بیدار می شد چراغ ها را روشن می کرد و می گفت الان جلسه شروع می شود. آن وقت، با آقای هاشمی رفسنجانی و شهید دکتر بهشتی و آیت اللهی که ایشان هم معمم بودند تا اذان صبح، هم فکری می کردند، سپس نماز مي خواندند و متفرق نمی شدند. به جز این ها زمان ستم شاهی کتاب های دینی را می نوشتند، در حالی که عمال رژیم اصلا نمی توانستند از ایشان ایراد بگیرنده - از بس که آقای باهنر باسیاست و زیرک بود - ولی مردم مؤمن و انقلابی با دیدن کتاب ها می فهمیدند که ایشان چه خدمتی می کند و از این کتب نهایت استفاده را می بردند.

شهید باهنر چگونه با همسرشان آشنا شدند و ازدواج کردند؟
زماني كه آقاي باهنر در تهران بودند، همسر دوست شــان يعني آقاي آيت اللهي كه اهل كرمان بودند، دخترخانمي تهراني به نام خانم زهرا عينكيان را براي ازدواج پيشــنهاد كردند. برادران خانم زهرا عينكيان افــرادي بازاري، و از خانواده اي متوســط و اصالتا قمي بودند. چندي بعد، مادر ما براي خواســتگاري به تهران آمدند و مراســم ازدواج به سادگي هرچه تمام برگزار شــد. حاصل ايــن ازدواج چهار فرزند بود. فرزندان اين دو عزيــز، آقاي دكتر ناصر باهنر اســتاد دانشگاه امام صادق(ع)، آقاي ميثم باهنر فوق ليســانس هوافضا در وزارت دفاع و دو دختر شهيد نيز يكي پزشك عمومي و ديگري دندانپزشك است. خوشــبختانه هر چهار نفر، افرادي متعهد و پايبند به نظام و اسالم و انقالب عزيزمان هستند و از هر نظر اولادي صالح برای پدر و مادر گرامی شان محسوب می شوند.

دکتر باهنر برای شما چگونه برادری بودند؟
ایشان از همه نظر شخصیتی بسیار خوب و کامل بود و هم برای ما هم برای شهر کرمان و هم برای طایفه مان موجب افتخار بودند؛ همچنین برای مردم و میهن عزیزمان. آقا محمدجواد از نظر رفتاری نیز بسیار مهربان و خون گرم بود. البته پدر ما هم مرد بسیار خوبی بودند. برادرم «آقا رضا، که حالا نماینده مجلس شورای اسلامی است و برادر وسطی مرحوم آقا محمد حسین - خدا رحمت کند - که در استانداری کرمان کار می کردند، همگی آقا محمد جواد را دوست می داشتند، زیرا انسان دلسوزی بود.

آقا محمد حسین از آقا محمد جواد کوچک تر بود؟
آقا محمد حسین فرزند ششم خانواده بود و بنده هفتمی هستم. من متولد سال ۱۳۲۸ و ایشان 1325 بود که چهار سال پیش فوت کردند.

از خاطرات تان درباره شهادت شهید باهنر بگویید?
ما در کرمان، منزل خواهرم و همسر مرحوم شان حاج آقای توکلی بودیم که این خبر را از رادیو و تلوزیون شنیدیم البته آن شب هنوز اعلام نكرده بودند كه اين دو بزرگوار به شهادت رسيده اند و مي گفتند مجروح اند و در بيمارستان هستند. ما تا صبح نخوابيديــم و دعا و گريه و زاري مي كرديم. بعضي مي گفتند نيمي از بدن شــان قطع شده است. ما به ســالم بودن نصف بدن بــرادر عزيزمان هم راضي بوديم و تا ســاعت هفت صبــح قرآن كريم تالوت مي كرديم. متأســفانه وســيله اي نبود تا خودمان را هر چه زودتر به تهران برســانيم. همين طور منتظر بوديم، كه سرانجام فردا صبح هواپيمايي مهيا شد. به دليل ازدحام جمعيت، ايشان را ديروقت دفن كردند. خالصه فردا صبح به تهران رســيديم و به بهشــت زهــرا(س)رفتيم و عزاداري كرديم. ما يك هفته در منزل برادرمان بوديم. پدرم هنوز در قيد حيات بودند و به رضاي خدا راضي بودند و فقط خدا را شكر مي كردند. البته ايشان نيمه هاي شب بيدار مي شدند و عزاداری می کردند، ولی روز جلوی جمعیت این کار را نمی کردند. به مدت یک هفته هیأت های عزاداری به جماران نزد حضرت امام می رفتند.

از خاطره رفتن به محضر حضرت امام (ره) بگویید که ایشان آن روز فرمودند اگر رجایی و باهنر نیستند خدا هست?
بله، این خاطره متعلق به سومین روز شهادت شان بود. خانواده دو شهید و تعداد دیگری از افراد عزادار که همراه ما بودند درخواست کردند که ما می خواهیم به ملاقات حضرت امام برویم و رفتیم.

از همسر شهید باهنر بفرمایید؟
خانم زهرا عینکیان، همسر شهید باهنر، هميشه خانم بسیار خوب و صبوری بودند و فرزندان خوبی تربیت کردند. زمان شهادت پدرشان بچه ها خیلی کم سن و سال بودند. خانم عینکیان با فامیل هم خوب رفتار و معاشرت می کرد. بحمد الله رابطه ها هنوز هم خوب است و از ایشان خیلی راضی هستیم و آن ها هم با ما خوب و دوست هستند. فرزندان ایشان سالی یک بار به کرمان می آیند و می گویند مگر می توانیم به کرمان نیایم و شما را نبینیم...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده