آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۴۰۵۳۷
۱۴:۴۲

۱۳۹۷/۰۷/۲۳

چند خاطره از شهید رضوی به روایت همسر(8)

«شهید محمدتقی رضوی مبرقع»، یکی از رزمندگان مخلص و پُرتلاش در جبهه‌ها بوده که همسر و خانواده‌اش خاطرات زیادی از او دارند. خاطراتی که از وی بیان می‌شود نشان‌دهنده عمق ارادات و اخلاص او برای نجات کشور است.



چند خاطره از شهید رضوی به روایت همسر(8)


به گزارش نوید شاهد؛ «شهید محمدتقی رضوی مبرقع»، متولد 26 فروردین سال 1334، که مسؤولیت ستاد كربلا، فرماندهی مهندسی جنگ جهاد سازندگی و معاونت فرماندهی مهندسی رزمی قرارگاه خاتم‌الانبیاء را در دوران دفاع مقدس برعهده داشت، در تاریخ 3 خرداد 1366، در منطقه سردشت - عملیات کربلای 10، بر اثر اصابت ترکش خُمپاره به شهادت رسید.

این شهید خاطرات زیادی از خود برجای گذاشته است که در اینجا چند خاطره را از خانم سید آبادی، همسر شهید می‌خوانیم:

آب و هوای جبهه؛
در یکی از روزهای گرم مرداد ماه _ به قولی فصل خرماپزان _ برق منزل ما قطع شده بود و آب هم مرتب قطع می‌شد. بعد از یکی دو ساعت طاقتم تمام شد (البته بیشتر به فکر حمزه بودم). به تلفن همگانی رفتم تا به آقاتقی تلفن بزنم، تلفن خراب بود. سوار تاکسی شدم و به دفتر قرارگاه رفتم. آقاتقی آنجا نبود با او تماس گرفتند و مشکل را به او گفتند. من به منزل رفتم و منتظر ترتیب اثر مسئله شدم.

در همان موقع یاد خاطره‌ای از آقاتقی شدم که می‌گفت: وقتی که گرما به رزمنده‌ها فشار می‌آورد، در جلوی سنگر حوض آبی درست می‌کردند تا باد از روی آب بگذرد و مانند کولر عمل کند تا هم از نظر روحی تسکین دهنده و هم از نظر جمعی خوب باشد. بعد من هم لگنی را پُر از آب کردم و در جلوی درب اتاق مقابل باد قرار دادم و حمزه را داخل آب گذاشتم تا گرمای زیاد مریضش نکند. این وضعیت تا ساعت 2 بعدازظهر ادامه داشت تا اینکه برق وصل شد.

شب که آقاتقی به منزل آمد گزارش روزانه را به او دادم، با لبخند رضایت‌بخشی گفت: خوب است. منزل ما یک سنگر رزمنده شده و با آب و هوای جبهه کمی آشنا شدی و این باعث خودسازی انسان می‌شود.

صبر در راه خدا؛
آقاتقی و بقیه برادران زمینه را برای عملیات والفجر 8 آماده می‌کردند. در آن فصل سال در اهواز باران‌های شدید می‌بارید و خانه ما خرابی‌هایی داشت. یعنی از دو اتاق نشیمن، آب از سقفش می‌ریخت. هر دفعه که این مسئله را به آقاتقی می‌گفتم، آقاتقی در جواب می‌گفت: این هم یکی از مشکلات و سختی‌های جنگ است که باید برای رضای خدا صبر کرد.

عشق به جهاد؛
در اسفند ماه سال 60 یک روز آقاتقی یک ورق کاغذ را در خانه به من نشان داد و گفت: عملیّات مهندسی جبهه به عهدة ما گذاشته شده و مسئولیّت سنگینی است. منظورش این بود که در همین روزها عملیّات است و به این زودی‌ها به خانه نمی‌آید و این روز هم از روزهای فراموش ناشدنی بود و چهرة خوشحال و راضی از کار آقاتقی هیچوقت یادم نمی‌رود. در همین روزها پدرشان به اهواز آمدند و کسالت پیدا کردند. در بیمارستان بستری شدند و آقاتقی فقط یک روز وقت کرد و برای عیادت پدر خود به بیمارستان آمد و در آنجا با ناراحتی پدرش روبرو شد. با دکترها مشورت کرد و بعد رو به پدرش کرد و گفت: من کار دارم و نمی‌توانم پهلوی شما باشم. تنها از خدا بخواهید اگر شفا پیدا کردید به جبهه بیائید و در راه خدا خدمت کنید و بعد از چند لحظه خداحافظی کرد و رو به جبهه رفت.

صبر بر شهادت؛
ساعت پنج بعدازظهر بود که درب منزل به صدا درآمد، وقتى درب را باز کردم چشمم به چهره ناراحت و دگرگون آقاتقى افتاد که پشت درب ایستاده بود، وقتى وارد منزل شد بعد از سلام و احوالپرسى خیلى جدى گفت: "پسر عمه‌ام محمد شهید شده است." مادرش ناباورانه گفت: "شوخى نکن، محمد خودش همین چند روز پیش به من گفت که روز شنبه به اهواز مى‌آیم." اما من با شناختى که از روحیه آقاتقى داشتم مى‌دانستم که ایشان در مسایل جبهه و جنگ با کسى شوخى ندارد و باید خبر شهادت محمد را پذیرفت. با شنیدن این خبر هر دو شروع کردیم به گریه کردن و در این میان آقاتقى درحالى‌که سعى داشت ما را آرام کند گفت: "اینجا هر چه مى‌خواهید گریه کنید عیبى ندارد اما یادتان باشد فردا که رفتید مشهد حق گریه ندارید چون شما باید به خانواده‌اش صبر و دلدارى دهید و این کار با گریه ممکن نیست."


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه