آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۲۶۰۲۳
۱۴:۰۱

۱۳۹۷/۰۱/۳۰

خاطره‌ای از شهید مقصود صالحی

شب سرد و وحشتناکی را در جزیره مجنون سپری می کردیم. در آن خوف، دیدم مقصود در حال غسل با آب سرد است. گفتم: پسر مگه عقلت را از دست دادی که تو این سرما غسل می کنی؟ از غسل که فارغ شد به نماز شب قامت بست. بی آنکه ذره ای لرز از سرما در وجودش دیده شود.


چند خاطره کوتاه از شهید مقصود صالحی

 به گزارش نوید شاهد فارس، شهید مقصود صالحی ۲۴ خرداد سال ۱۳۴۶ در ایزدخواست شهرستان آباده دیده به جهان گشود. ۷ ساله بود که راهی مدرسه شد و تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمایی گذراند با آغاز جنگ تحمیلی نوجوان بود که راهی جبهه شد. پس از چندی عضو سپاه پاسداران شد. وی سرانجام در ۲۴ آبان ماه ۱۳۶۴ به شهادت رسید. پیکر پاکش در ایزدخواست شهرستان آباده به خاک سپرده شد.

 متن خاطره: اعزام به جبهه

 از همان کودکی با همه فرق داشت. پنج شش ساله بود که پای سجاده می ایستاد و نماز می خواند. همان روزها وقتی قصه کربلا و امام حسین(ع) را برایش می گفتم چشمانش به گریه می نشست!
هفت تیر سال 60 به اتفاق همه خانواده برای تفریح به باغ رفته بودیم. رادیو کوچکی هم همراه داشتیم که روشن بود. اخبار ساعت 14 که شروع شد، گوینده خبر انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت بهشتی و یارانش را داد. مقصود مثل نبند روی آتش از جا پرید. در حالی که بغض گلویش را بند آورده بود گفت:
- امروز همه مردم ایران عزادار هستند، ما چرا باید در تفریح باشیم!
بعد هم به تنهایی باغ را ترک کرد و رفت، آن روز ها 14 سال بیشتر نداشت.
بعد هم التماس هایش برای رفتن به جبهه شروع شد. چند روز بود که خیلی اصرار می کرد که به جبهه برود، اما من از ترس اینکه اتفاقی برایش بیافتد با رفتنش موافق نبودم. مقصود خیلی اصرار داشت که با رضایت من به جبهه برود. وقتی دید من راضی نمی شوم، با ناراحتی از خانه خارج شد و دیر وقت به خانه برگشت.
آن شب راضی از اینکه توانسته ام مانع رفتنش شوم به خواب رفتم. نیمه شب از خواب ترسناکی که دیده بودم از خواب پریدم. همان زمان وسایل مقصود را جمع و آماده کردم. برای نماز صبح که بیدارش کردم، ساک را دادم دستش و گفتم:
-سپردمت به حضرت ابوالفضل(ع). برو پسرم هرچی خیره پیش میاد!
با خوشحالی راهی شد. این رفت و آمد هایش به جبهه از سال 62 تا 64 ادامه داشت.

منبع:  کتابِ از خسروشیرین


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه