و ی پس از اخذ دیپلم بلافاصله در شرکت صنعتي کارخانه آزمايش مرودشت به استخدام در آمد و اين مقارن بود با فرو پاشي حکومت ستم شاهي در ايران و اين جا بود که بايد نقش ديگر خود که همان لبيک به نداي انقلاب بود پاسخ مي گفت...
اینجانب حکم وظيفه شرعي و اسلامي که دارم وظيفه خود دانسته تا براي پاک کردن ميهن اسلامي خود از لوث وجود بعثيهاي کفار، راهي جبهههاي نبرد حق عليه باطل شوم.
محمد صاحب کرم در تاریخ 11 اسفند سال 93 در درگیری با گروه تکفیری داعش به مقام والای شهادت دست یافت و در 17 اسفند پیکر نورانی او به وطن بازگشت و در میان استقبال مردم قدرشناس تشییع و به خاک سپرده شد.
هدف از رفتن من به جبهه براي اين است که دين اسلام را ياري کنم و نگذارم به دست افراد خود فروخته شرق و غرب که بر ملت حکومت ميکند و در ظاهر خود را مسلمان مي دانند...
تلاش کنید تمام کارهایتان برای رضای خدا باشد نه بنده خدا. امیدوارم خداوند به من سعادت دهد تا در راهش جهاد کنم و ثواب شهادت را در قبال فعالیت هایم ، نصیبم گرداند. ( شهید حمید رضا فرخی)
پشت در ایستادم و زیرلب گفتم : رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و جعلنی من لدنک سلطانا نصیرا / در زدم و وارد شدم .دانشجوها به احترام ایستادند اما شروع کردن به پچ پچ کردن...
توی حرم حضرت عباس(ع) بودم که برای اذان صبح در را بستند و حرم به طرز عجیبی خلوت بود، به ضریح چسبیدم و گفتم آقا سر دوراهیم، نمی دانم همینجا بمانم یا به حرم خواهرت بروم، که درها باز شد و مردم با شعار «لبیک یا زینب» وارد حرم شدند، آقا دعوتنامه را بهم داد.
من تا آخرين نفس در برابر خصم مي ايستم و تسليم نخواهم شد تا اگر چه در زنده بودنم نتوانستم خدمتي به اسلام عزيز بکنم مي روم تا شايد با خون ناقابلم بتوانم خدمتي به اسلام اين دين زنده و جاويد کنم.
شادترین لحظه ای که او را دیدم لحظه ای بود که پدرم به او رضایت داد. او بعد از رضایت پدر دیگر سر از پا نمی شناخت. با همه خدا حافظی کرد ، رفت تا به آرزوی دیرینه اش که همان شهادت در راه خدا بود برسد.
تقوي آنجا ارزش پيدا مي کند که انسان در مصادف با گناه پيروز باشد. از پذيرش مسئوليتها شانه خالي نکنيد و هر جا سنگري خالي شد آن را پر کنيد. و هر جاي انقلاب قادريد فعاليت کنيد.
شهید سردار خان میرزا استواری، معلم و دانشجوی دندانپزشکی و ورزشکاری بود که در جنگ به وقت نیاز چون دوندهای در میدان رقابت المپیک نقش بیسیمچی را ایفا میکرد.
اول صبح جهت تميز کردن کلاس ها مي آمدم ، با تعجب دفتر و کلاس ها را تميز مي ديدم تا يک روز پنهان شدم ، او را ديدم که بدون درنگ آستين ها را بالا زده و کار مرا انجام مي دهد...