امروز بعد از دو روز کمي حالم سر جا آمد چون چند روزي است که حالم گرفته بود و از بيکاري نمي دانستم چکار کنم و به ناچار سرگرم کتاب خواندن شد تا اينکه امروز حدود ساعت 11 صبح بود که حسين پسر عمه ام که از مرخصي مي آمد براي ديدنم آمد و هيچ گاه آن لحظه را فراموش نخواهم کرد که چقدر از ديدن او خوشحال شدم.
اکنون تنهاي تنهايم و روحم مشتعل از عشق ديدار با اوست ، او را بندگي مي کنم از آن جهت که به من هستي داد و به او عشق مي ورزم از آنکه به من دوستاني اينچنين داد و از او مي خواهم که مرا پيش شما آورد .