مادر شهید - صفحه 60

آخرین اخبار:
مادر شهید

خاطره ای از شهید فتح اله مصری/ روزه‌ای با اخلاص

مادر شهید فتح‌اله مصری می‌گوید: وقتی تصمیم گرفته بود که به جبهه برود ما می‌خواستیم مانع رفتن او به جبهه بشویم اما هر وقت ما اصراری می‌کردیم که به جبهه نرود او بیشتر پافشاری می‌کرد و بالاخره ما را راضی کرد که به جبهه برود.

مستند "قدم خیر" مراحل پایانی تولید خود را پشت سر می‌گذارد

مستند "قدم خیر" با حضور عوامل فیلم به همت بنیاد شهید و امور ایثارگران مراحل پایانی خود را پشت سر گذاشته و به زودی در شبکه‌های سراسری پخش می‌شود.
زندگینامه اميرعباس جعفرزاده

همچون همنامش حضرت عباس (ع) با دستان قطع شده شهيد شد

پدرشهيد: وقتی سوار کامیون شدم عباس 3 الی 4 مرتبه به بالای کامیون آمد و مرا بوسید انگار می‌دانست که دیگر مرا نمی‌بیند و بعد از آن اوبه عملیات رفت و به فیض شهادت نائل آمد
فرهنگ اعلام شهدای تهران بزرگ

معرفی فرهنگ اعلام شهدای تهران بزرگ/ زندگی نامه مستند22345 شهید تهرانی

کار تدوین فرهنگ اعلام شهدا از سال 1370 کلید خورد ،در کتاب فرهنگ اعلام، درباره هر شخص شهید، صدکلمه که گویای زندگی شهید باشد آورده شده است
شهیدان محمد علی و عباسعلی امیری

حاجیه خانم امیری مادرشهیدان محمد علی و عباسعلی امیری فرزندان شهیدش پیوست

شهید محمد علی امیری؛ بيست و نهم تير 1342، در شهرستان شهرضا چشم به جهان گشود،دوم آبان 1362 در سن 20 سالگی ، در پنجوين عراق بر اثر اصابت گلوله شهيد شد.شهید عباسعلی امیری ؛بيستم فروردين 1340، در شهرستان شهرضا چشم به جهان گشود،دهم بهمن 1365 در سن 25 سالگی ، با سمت آر پي جي زن در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر و دست و پا شهيد شد. م
شهید محمد صانعی

مادر شهید صانعی به فرزندش پیوست

شهید محمد صانعی، پانزدهم شهريور 1345، در شهر زواره از توابع شهرستان اردستان چشم به جهان گشود. پدرش عزیزالله، آجر پز بود و مادرش پري رخ نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور يافت. سي و يكم مرداد 1362، با سمت آر پی جی زن در حاج عمران عراق شهیدشد. پیکرش مدتها برجای ماند و پس از تفحص، تشییع و به خاک سپرده شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
وصيت نامه شهيد حسن جشني تهراني

آقا حسين(ع) الان تنهاست و يار می خواهد

پدر مهربانم پيامي داشتم که شما بايد در هيئت فاطمه (س) اعلام کنيد و آن اين است ، بگوئيد آقا حسين(ع) الان تنهاست و يار مي خواهد او نداي (هل من ناصر ينصرني) را سرداده و لبيک گو مي خواهد.
روایتی مادرانه از شهید «بهمن راکی‌زاده بختیاری»؛

من خواب دیدم

من خواب دیدم که کوچه امان خیلی شلوغ است. انگار روز عاشورا بود.
شهيد داود جريده

مادر شهيد: امروز خبر شهادت داود را می آورند

زماني كه رفته بود به جبهه و ديگر ما از داود خبري نداشته بوديم من خيلي ناراحت بودم و رفتم به مسجد گفتم خدايا اگر اين بچه شهيد شده به زودي به ما خبرش را بده چون كه همه ناراحت مي‌باشند مخصوصاً پدر شهيد همين كه من از مسجد آمدم شب خوابيدم و در خواب ديدم كه يك دسته سينه زني خيلي بزرگ دارند
در سالروز عروج شهید منتشر می شود؛

سفارش شهید والفجر یک؛ مادرم را به شما می سپارم

اگر من را دوست داشتید حالا با مادرم آن طور باشید.خلاصه اول خدا و بعد مادرم را به شماها می سپارم.
شهيد محمدرضا جديدي

شش خاطره خواندني از شهيد محمدرضا جديدي

شهيد محمدرضا جديدي در روز پانزدهم آبان سال 1367 در بيمارستان فرح و در شهر تهران پا به عرصه وجود گذاشت قبل تولد وي سه فرزند به دنيا آمده و مرده بودند لذا با تولد رضا مادر وي همان موقع ولادت نوزاد نذر كرد كه اي امام رضا اين پسر را برايم نگه دار نامش را رضا مي‌گذارم و هفت سال هم گدايش مي‌كنم و همين طور هم شد نيز موهاي وي را نذر امام رضا كرده بودند و برابرش پول به حرم مقدس حضرت رضا (ع) تقديم نمودند. از دوره ابتدايي در دبستان فرزانه برجندي تحصيل كرد و يك سال هم مردود شد و دوره راهنمايي را در مدرسه راهنمايي كمال وجودي به تحصيل پرداخت و سال سوم را مي‌خواند كه عازم جبهه نبرد حق عليه باطل شد. قبل از اينكه به جبهه برود به شهرستان ازنا و اليگودرز رفت و به كليه دوستان و اقوام فاميل سر مي‌زد و طلب حلاليت نمود همين طور بر در و ديوار مي‌نوشت شهيد قلب تاريخ است پشت قاب عكسش نوشته است شهيد اين شهيد بزرگوار بر دلش وحي شده بود كه روزي به فيض شهادت نائل مي‌شود كه اين چنين يادگارهاي آتشين بر جاي گذاشت.
زندگي نامه شهید ترابعلی جدیدی

مادر! شناسنامه ام را بگیر، بیست روز دیگر باطل می شود

آخرين خاطرات مادر شهيد ترابعلي جديدي كه از فرزندش دارد،از زماني كه شهيد براي خداحافظي مي آيد و خبر شهادت خود را در بيست روز ديگر مي دهد

خاطرات نابی از شهيد ولي الله جديد

شهيد به من گفت من 20000تومان دارم از شما مي‌خواهم مرا در يك تصميم ياري كني. اين مبلغ را براي بيماري مادرم بگذارم يا يك عروسي بگيرم. من هم از او خواستم، براي بيماري مادر اين پول را استفاده كند. شهيد به پدر و مادرش خيلي توجه داشت و براي آنها احترام زيادي قائل بودند...
زندگي نامه شهيد موسي اندرآب دهي

در همه كار كمك رسان پدر و مادر بود

شهيد موسي اندرآب دهي علاقه مند به مجالس مذهبي و نوحه خوان در اين مجالس بود و در كنار درس براي كمك به پدر مشغول كار و در منزل كمك مادر آشپزي و ... انجام مي داد

مروری بر زندگی شهيد علي انجيلي كشاني

شهيد انجيلي هميشه خود را مقيد به انجام فرائض ميدانست و هميشه در مراسم مذهبي و جماعات و نماز جمعه شركت ميكرد و به پدر و مادر خود احترام ميگذاشت و اين امر را جزء واجبات خود ميدانست ...
مادر شهيد محسن دومین

هوای گریه هایم کاش بوی شفاعتش را بگیرد …

چون روزهای نخست آسمانی شدن فرزندش،داغ دلش جدید و تازه است.اینک او ،به جای آنکه در لابه لای سخنانش اشک بریزد ؛در اثنای اشک ریزان چشمانش ،سخن می گوید…
دل نوشته ای خواندنی از «فاطمه باشی» مادر گرامی شهید «غلامعلی ابوالفضلی» منتشر شد؛

دل نوشته ای مادرانه از شهید «ابوالفضلی»

ای نور دیدگان من! وقتی که خیلی دلم برایت تنگ می شود سراغ قرآن می روم اول اینکه چند آیه از آن می خوانم و با نام خدا آرامش مهمان قلبم می شود . دوم اینکه وصیت نامه ات را لای اوراق قرآن خانه مان گذاشته ام و هر روز سراغش می روم. کلمات نوشته هایت را بو می کشم، هنوز بوی تو را می دهند، آن را می خوانم.
عکس نوشت خاطرات مادر شهید«ابوالفضل باقری عزیز آباد»

بدون سحری روزه می گرفت!

مادرش میگفت هفت سالش بود که شروع به نماز خوندن کردن از ماه رمضان همان سال تصمیم گرفت روزه بگیره برای سحری بیدارش نکردم تا از سرش بپره بهش گفته بودم روزه نمی خواد بگیری روزه به شما واجب نیست ناراحت شده بود اون روز از مدرسه خونه نیامد تا نزدیک افطار که با دو تا نون برگشت خونه بهش گفتم تا حالا کجا بودی گفت منو برای سحری بیدار نکردی و من ترسیدم اگر خونه بمونم روزه ام را بخورم به خاطر همین رفتم حرم تا الان هم اونجا بودم دیگه بعد از اون برای سحری بیدارش می کردم که بدون سحری روزه نگیره.
مادر شهید محمد رضا علی گلیان

کسی نباید صدای گریه ام را می شنید …

چهره اش نورانی است که ؛نشان ایمانی محکم است و لایق قربانی دادن.دامنش محل معراج و دستانش پلکان عروج. مادر شهید است و تقدیری اگر هست؛ به واسطه فرزندی است که جانش را در جهاد فی سبیل الله تقدیم معبود نموده است.اما او کار بزرگتری انجام داده،او دل کنده از هر آنچه که زندگی اش بوده و فرزندش سراغ دل خویش رفته است.راه افتادنش را ،زبان گشودنش را، قد کشیدنش را با چشمان خود دیده و تعریف قد و بالای رعنایش را با گو شهای خود شنیده و زمان آزمون الهی،مردانه پای اعتقاداتش ایستاده و فقط گفته است “برو”…
مادر شهید اسد شیبی

اسد همه زندگی ام بود …

ثمره یک عمر زندگی اش ،فقط یک فرزند پسر است که؛آن راهم صادقانه بر طبق اخلاص گذاشته و با خدا معامله کرده است.لب که می گشاید ؛آه برآمده از دل تنهایش ،واژه های بی کسیش را بیشتر رخ می نمایاند و نم گاه به گاه نشسته بر چشمانش را هویداتر می سازد…
طراحی و تولید: ایران سامانه