پدر شهید "صمد مقدم" میگوید: روزهای جمعه یا تعطیل فامیل ها به منزل ما می آمدند و دور هم جمع شده، میگفتند و میخندیدند. ولی صمد هیچ وقت در جمع حاضر نمی شد.
مادر شهید "عبداله مولائی" میگوید: یک بار عبداله آمد خانه و گفت مادر این دفعه شب عملیات قرار است حنابندان بگیریم من و محسن قسم خوردیم با هم حنا گذاریم همان دفعه آخرین باری بود که عبداله را دیدم.
مادر شهید "خلیل مهری" تعریف میکند: همسایهای داشتیم به نام مشهدی مریم سنش از صد سال هم بیشتر بود اما فرزند نداشت و تنها زندگی می کرد. خلیل خیلی به دیدن او میرفت.
همرزم شهید "ابوالفضل نوری" میگوید: قرار شد تا دو و نیم نصف شب پنج نفره به قله برویم ساعت مقرر هر ۵ نفر حرکت کردیم حدود ساعت چهار و نیم صبح به قله رسیدیم. هوا تاریک روشن بود همه جا ساکت بود عراقیها خواب بودند.
شهید "بهرام خان محمدی" فرزند شعبان و زهرا ملکی در بیست و پنجمین روز از اسفندماه سال ۱۳۴۵ در شهر زنجان دیده به جهان گشود. او با رشادت تمام در جبهه حضور یافت و شهد شهادت را نوشید.