شهید «کلام اله حمدی» در وصیتنامه خود می نویسد: به مال دنیا دل بستگی نداشته باشید و هر چه می توانید در راه خدا انفاق نمایید و صدقه بدهید که آنچه برای شما از مال دنیا می ماند همان صدقات و خیرات است.
یکی از همرزمان شهید حسین باقری می گوید: یک روز در راه که از بدرقه یکی از برادران برمیگشتم گفتم: حسین خیلی با ایشان صمیمی برخورد کردی؟! حسین در جواب گفت: این آخرین بار است که او را می بینم و فکر نمی کنم که او را برای بار دیگر ببینم.
شهید حسین باقری در وصیتنامه اش می گوید: خدایا به این دنیای به ظاهر زیبا و در باطن پست هرگز دل نبستنم دل گسستن از این دنیا را در خود قوت بخشیدم . اگر چه مکانی گواراست اما به یقین برایم ثابت شده که دوامی ندارد.
نوید شاهد - محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: صدای گلوله هایی که به تانک میخورد، توی تانک موج برمی داشت و چند برابر میشد. چند متری که عقب رفتیم، به فرمانده گفتم: فرمانده می دونید کجا می ریم؟ جوابی نشنیدم. به عقب برگشتم. فرمانده سر جایش نبود. به فشنگ گذار گفتم: پس فرمانده کو؟ در برجک باز را نشانم داد.
نوید شاهد - محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: پشت پاسگاه رفتم. فرمانده در قسمتهای رملی، کنار یکی از گلوله هایی که توی رملها افتاده و عمل نکرده، نشسته بود. دستم را روی شانه اش گذاشتم و کنارش نشستم.
حسین محمدی دوست شهید حمید احدی در کتاب "چشمهایش میخندید" میگوید: گفت: «استعفام رو نوشتم، امّا موافقت نمیکنن.» کمی جا خوردم. گفتم: «دیوونه شدی! کار به این خوبی؟» گفت؛ دلم میخواد برم سپاه، دوست دارم تو کارای رزمی باشم نه اداری. میخوام یه سرباز باشم.
حسین محمدی دوست شهید حمید احدی در کتاب «چشمهایش میخندید» میگوید: آخر سر که میخواستیم دُنگ خودمان را حساب کنیم. حمید و ناصر اجازه ندادند دست توی جیبمان ببریم. گفتیم: «آخه اینجوری که نمیشه، همیشه شما حساب میکنید.»