محمد علی عرفانی در کتاب "روی جاده های رملی" روایت می کند: بچه ها می خواستند میوه ها را بخورند. پرتقال ها را از دست حسین گرفتم و گفتم؛ بچّه ها نخورین، می خوان ما رو مسموم کنن. پرتقال های خوب رو خودشون میخورن و گندیده ها رو به ما میدن.
منیره قریشی مادر شهید حمید احدی در کتاب "چشمهایش میخندید" میگوید: دلم می خواست بدرقه اش کنیم که او گفت؛ چند نفری هستن که پدر و مادر ندارن، بعضیها شونم که بدون اجازه اومدن و کسی نیست بدرقهشون کنه. نمیخوام با دیدن شما حسرتی تو دلشون بمونه. جوابی نداشتم بدهم. فقط تا سر کوچه رفتم و دور شدنش را تماشا کردم.
منیره قریشی مادر شهید حمید احدی در کتاب "چشمهایش میخندید" میگوید: روزی حمید لباسی خریده بود. چپچپ نگاهش کردم. شانههایش را بالا انداخت. خب چی کار کنم که دوست دارم تمیز و خوشتیپ باشم. پیامبر خودش گفته ظاهرمون رو تمیز نگه داریم و مرتّب باشیم.
مدیرکل بنیاد استان زنجان گفت: بعید است که تاریخ ارزشمند کشورمان افراد اثرگذار خود را فراموش کند، برای همین امثال فخریزادهها در تاریخ جاودانه میمانند.
رزمنده بسیجی زنجانی میگوید: بسیج یک طرز فکر و فرهنگ است که در جبهه نیز با جلوه های مختلف بروز میکرد. گاهی با دلاوری، گاهی با رشادت و از جان گذشتگی و گاهی با شستن پنهانی لباس همرزمان.
خواهر شهید حسن ناودل از برادرش می گوید: او پس از مدتی در جبهه مجروح شد اما در بیمارستان نمانده و به منزل خواهرم در تهران رفته بود. در جواب خواهرم که گفته بود: تو رزمنده اسلامی. جواب داده بود: «من شرمنده اسلام هستم.»
شهید حسن ناودل در وصیتنامه خود می نویسد: من همسر رنج کشیده و مومنه و مهربان و فرزند دلبندم را خیلی دوست دارم. اما اسلام عزیز را بیشتر از همه کس دوست دارم و از خدای برآورنده حاجتها تقاضا دارم که خون ناپاک و ناقابل بنده حقیر و رو سیاه را چون آقایم حسین(ع) در راه اسلام بریزند.