خاطرات شهدا - صفحه 43

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

روایتی از شب عملیات کربلای ۹ در قصر شیرین

«وقتی که منور روشن می‌شد همه دراز کش روی به زمین می‌خوابیدیم و از آن دره‌ای که عبور می‌کردیم آب زیادی داشت و همه تا زانوهایمان آب بود و وقتی که زمین‌گیر می‌شدیم خاک هم می‌چسبید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «اردشیر ابراهیم‌پور‌کلاسی» از شب عملیات کربلای ۹ در قصر شیرین که از جمله شهدای غریب اسارت است، تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطرات یکی از شهدای غریب قزوین در اسارت؛

همه ما قلب‌مان ۱۸۰ درجه می‌زد!

«اول صبح جشن سردوشی داشتیم، همه لباس‌های منظم پوشیده بودیم، خیلی خوشحال بودیم و غروب همان روز ما را بردند مسجد تا جناب سروان عطاریان برایمان سخنرانی می‌کرد که شما انشاالله همین روز‌ها تقسیم می‌شوید و همه ما قلب‌مان ۱۸۰ درجه می‌زد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «اردشیر ابراهیم‌پور‌کلاسی» یکی از شهدای غریب قزوین در اسارت است که تقدیم حضورتان می‌شود.

روایت خواندنی از خواستگاری شهید «محسن بلندیان»

« گفتم خواهش می‌کنم شما بعد ازدواجتون می‌خواید برگردید قم؟ حقیقتش اینه که من خیلی بودن در کنار خانواده رو دوست دارم و دلم پر می‌کشه برای پدر و مادرم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «محسن بلندیان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

فرمانده لشکر ۵۰۰ تومان هم توی جیبش پیدا نمی‌شود؟

«شهید مهدی زین‌الدین حین رفتن از من پرسید: «راستی مهجور تو پول داری؟» خندیدم و گفتم «فرمانده لشکر ۵۰۰ تومان هم توی جیبش پیدا نمی‌شود»؟ خندید و همان مبلغ را گرفت و راهی قم شد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

رؤیای صادقانه!

«در یکی از شب‌ها خواب دیدم حاج‌آقا را به اردوگاه آوردند و من به دیدنش رفتم. بعد از دیده‌بوسی همانند فرزندی که پس از فراق طولانی، پدرش را ببیند سرم را روی دوشش گذاشته و بی‌اختیار گریه کردم ...» ادامه این خاطره از سید آزادگان، شهید «حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات سرلشکر خلبان شهید «بابایی»؛

خمس مال را داده‌اید؟

«عباس نسبت به احکام شرع بسیار پایبند بود. وقتی به منزل ما می آمد. می‌پرسید: خمس مالتان را داده‌اید یا نه؟ ...» ادامه این خاطره از سرلشکر خلبان شهید «عباس بابایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایت شهادت شهید «محمدولی بهرام آبادی» به نقل از همرزمش «حسن خارا»؛

فرماندهی که به خاطر نجات نیروهایش مفقودالاثر شد

«محمدولی بهرام آبادی» لباس فرم که آرم سپاه دارد را از تن خود در می‌آورد و لباس بسیجی یکی از رزمندگان را می‌پوشد. دوربین و نقشه‌ها را به بچه‌ها می‌دهد و می‌گوید: شما بروید، من اینجا می‌مانم اگر آتش دشمن کم شد، آرام آرام برمی‌گردم.
وصیتنامه شهید «پیرولی سگوند»؛

چيزی كه می‌ماند خدمت به اسلام و اين انقلاب است

شهید «پیرولی سگوند» در وصیتنامه خود نوشته است: بايد به رضای خدا راضی بود. مال دنيا ارزش ندارد، تنها چيزی كه می ماند خدمت به اسلام و اين انقلاب است.

روایتی از خبر دادن شهادت برادری به زبان طنز!

«آمدم ماوقع را برایش تعریف کنم که در یک آن شیطنتم گل کرد و قیافه غمگین به خودم گرفتم و با ناراحتی سری تکان دادم و گفتم راستش را می‌خواهی بدانی؟ با دلواپسی گفت «راستش را بگو». طاقتش را داری؟ دست‌پاچه و نگران جواب داد بگو! بگو! نکند مجروح شده؟ سرم را پایین انداختم و گفتم: علی شهید شد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات؛

شهید چگینی جوانان متعهد تربیت می‌کرد

«انتخاب شهید چگینی باعث شد که او به تربیت جوانان متعهد بپردازد که اکثریت آنان تا به امروز خدمات بسیاری به اسلام و انقلاب داشته و مسئولیت‌های مهمی را برعهده دارند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید ترور معلم «قدرت‌الله چگینی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطره شهید «اسدمراد بالنگ» به نقل از همرزمش؛

فرمانده شهیدی که با پای برهنه در عملیات شرکت کرد

همرزم شهید «اسدمراد بالنگ» می‌گوید: در یکی از عملیاتها شهید «اسدمراد بالنگ» پوتین خودش را به یکی از رزمنده‌ها که پوتین اندازه پایش نبود داد و خودش با پای برهنه به نبرد ادامه داد.
مادر شهید «فرهاد حسینعلی»:

فرزندم نفت می‌خرید و به نیازمندان می‌داد

دوران انقلاب، خانواده‌هایی که نفت نداشتند با کاغذ و چوب خودشان را گرم می‌کردند، فرزندم فرهاد برای آن‌ها نفت می‌خرید و به آن‌ها می‌داد.

پرتاب سنگ به سمت نیرو‌های نظامی

«مادر می‌بیند فرهاد را بسیار کتک زده‌اند و سر و صورتش همه زخمی است. به مسئولان نظامی می‌گوید چرا با فرزندم چنین رفتار کرده‌اید می‌گویند ایشان سنگ‌ها را در جیبش پر کرده بود و به طرف نیرو‌های نظامی پرتاب می‌کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «فرهاد حسینعلی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

روایتی خواندنی جانباز «فرجی‌زاده» از اعزام رزمندگان در شب عملیات

«صادق انبارلویی، جلوی در خروجی با شیشه عطری که در دست داشت ایستاده بود و رزمندگانی را که از گمرک به قصد عملیات خارج می‌شدند، عطرآگین می‌کرد. آن‌قدر عطر به بچه‌ها زده بود که دستش کاملاً از عطر خیس شده بود. به من که رسید، متوجه نشد و یکی از انگشتان دستش به چشمم فرو رفت. به طوری که تا ۳ روز چشمم درد داشت و از آن اشک جاری می‌شد ...» ادامه این خاطره از آزاده و جانباز «عزیزالله فرجی‌زاده» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید «باب‌الله کریمی»؛

آخه یک ماله چه ارزشی دارد که می‌خواهی به جهاد بدهی!

وقتی شهید «باب‌الله کریمی» این چند کلمه («طلبکاری‌هایم را بخشیدم. از مال دنیا یک تیشه و ماله دارم، آن را هم به جهاد سازندگی بدهید»!) را در دفترچه‌اش نوشت، من خنده‌ام گرفته بود. گفتم: آخه یک ماله چه ارزشی دارد که می‌خواهی در وصیت نامه‌ات آن را به جهاد بدهی؟ و او در کمال صداقت و سادگی گفت: اتفاقا ماله‌اش خیلی خوب است. از این ماله‌های معمولی نیست!

روایتی از شهادت «باب‌الله کریمی»

«باب‌الله در کنار یک کامیون که در حاشیهٔ خیابان پارک شده بود سنگر گرفت تا از پشت سر، مراقب ما باشد و ما به جلو رفته و ضمن دور کردن ضد انقلاب، بچه‌هایی که شهید و یا مجروح شده بودند را به مقر برگرداندیم ...» ادامه این خاطره از شهید «باب‌الله کریمی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

نقشه ترور شاه!

«نیمه ماه رمضان شهید اندرزگو نقشه ترور شاه را به اطلاع ابوترابی رساند و گفت من با کسی که داخل کاخ زندگی می‌کند رابطه برقرار کردم. باید نقشه‌ای بکشیم که به وسیله آن، شاید شاه را از پا در بیاید ...» ادامه این خاطره از سید آزادگان، شهید «حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات آزاده و جانباز «عزیزالله فرجی‌زاده»؛

همسرم اصلاً راضی به رفتنم نبود!

«همسرم اصلاً راضی به رفتنم نبود و مرتب نگرانی‌اش از آینده خود و فرزندان خانه کوچک‌مان را بیان می‌کرد و با وجود التماس‌های مظلومانه پسر ۴ ساله‌مان که به پاهایم چسبیده بود و اصرار داشت که آن‌ها را تنها نگذارم. سرانجام با همه عشق و علاقه‌ای که به آن‌ها داشتم تاب و توان دیدن و شنیدن تجاوزات دشمن به کشور و تعدی به مردم و ناموسمان را نیاورده و رفتم ...» ادامه این خاطره از آزاده و جانباز «عزیزالله فرجی‌زاده» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

خوابی که شفا داد!

«بعد از مجروح شدن در بیمارستان طالقانی تهران بستری شدم. ۱۲ بار عمل روی پایم انجام دادند. دیگر خسته شده بودم بعد از نماز شروع کردم شکایت به خدا و درد و دل کردن با خدا تا اینکه به خواب رفتم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز «احمد فنودی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

روایت تعمیر خانه مادر شهیدی از داستان طنز دفاع مقدس

«بالای سرش هم عکس یک جوان و یک گل لاله. مثل همین عکس مکس‌های شهدا. آره زیرش هم اسمش را نوشته بود. با سر به عکس اشاره کردم و گفتم، پسرته؟ پیرزن سرش را به علامت مثبت تکان داد. شهید شده؟ پیرزن باز هم سرش را تکان داد. گفتم دیگه بچه مچه نداری؟ شوهر، بچه؟ کس و کار؟ پیرزن سرش را گرفت رو به آسمان و گفت نه ببم؟، بیکسم ...» آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از داستان طنز دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان می‌شود.
طراحی و تولید: ایران سامانه