همرزم شهید سردار سرلشگر حاج «حسین بصیر» میگوید: یک روز دیدم حاج بصیر و چندتا از فرماندهان لشکر با فاصلهای از من مشغول صحبتن، آروم و بی صدا رفتم سمتشون و پشت سر حاجی ایستادم بدون اینکه خودش متوجه حضورم بشه، یه چند دقیقهای گذشت، یهو رویش را برگردوند و دید من پشت سرشم، خیلی ناراحت شد و شروع به عذرخواهی کرد وگفت: من شرمنده تم، تو از تبار ساداتی من بهت پشت کردم.