شهادت موهبتی است گرانقدر از جانب خداوند منان که شیفتگان وصل بدان مفتخر می شوند. در ماه ضیافت الله که ابواب رحمت الهی گشوده و پذیرای مهمانان رمضان است، سعادت وفوز عظیم شامل کسانی شد که باب شهادت نیز برای آنان گشوده شد و رحمت مضاعف الهی آنان را در بر گرفت.
شهید "حمیدرضا اخواننیا" در وصیتنامه اش می نویسد: « من به بهترین آروزهایم رسیدم و این قابل درک نیست مگر برای آنان که خدا را از هر چیزی بیشتر دوست دارند.» در ادامه وصیتنامه این شهید گرانقدر را بخوانیم.
شهید "محمدصادق بابایی" در وصیتنامه خود می نویسد: «انسان نمیتواند در یک لحظه دو جور فکر کند هم فکر کند که خودش راحت باشد و زندگی مرفه داشته باشد و هم اینکه به برادران همکار و یا مسئولین بگوید شما باید به جبهه بروید و یا اعمال مدیریتی که با اصل جهادی بودن منافات دارد انجام دهد. آنچه مسلم است آن است که جهادی بودن تحمل سختیها و مصائب را می طلبد. »
مداح اهل بیت(ع) ، شهید اسماعیل حامدی روستا زاده ای بود که تابستان ها به کشاورزی می پرداخت و مابقی ایام سال را در جبهه ها فعالیت می کرد. ایشان تا لحظه شهادت ذکر ائمه اطهار را بر لب داشت. نوید شاهد شما را به مشاهده زندگینامه این شهید گرانقدر دعوت می کند.
به گزارش نوید شاهد سمنان،کلیپ"شهدای سلامت" کاری از معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان سمنان است که به مناسبت جانفشانی های شهدای دفاع مقدس و مدافع سلامت تهیه شده. نوید شاهد سمنان شما را به دیدن این کلیپ دعوت می کند.
"نسرین ماه دشتیان" یک بانوی جانباز روشن دل کرمانشاهی است که در بخشی از خاطرات خود می نویسد:« صورت وحشت زده مادر را برای آخرین بار در خاطره ی سرخ رنگ ذهنم به خاطر سپردم و به آرامی به وادی تاریکی و ظلمت محض قدم نهادم. آری این بود آخرین تابلوی حکاکی شده در آخرین صفحه خاطرات روشنی ام.»
سيدابراهيم مدني، سومين فرزند تاج و شهربانو نوابي، در دوازدهم اسفند ماه سال 1334 ، در شهرضاي اصفهان متولد شد. او در دوران كودكي پرجنب وجوش بود ولي كاري انجام نمي داد كه كسي از او ناراحت شود. پدر و مادرش او را به مكتب قرآن فرستاده بودند و او به قرآن خيلي علاقه داشت و هميشه مورد تشويق قرار مي گرفت.
«علی رضوانی» از رزمندگان دوران هشت سال دفاع مقدس استان کرمانشاه می گوید:« با نیروهای فرضیه دشمن درگیر شدیم و من به اسارت درآمدم. دشمن از نیروهای دموکرات کردستان بود. مرا کشان کشان می بردند و می زدند نیروی کمکی رسید و در نهایت دشمن فرار کرد.»
فرمانده پایگاه هوانیروز کرمانشاه گفت: امسال در شرایط متفاوت ایجاد شده در مبارزه با ویروس منحوس کرونا، پایگاه یکم هوانیروز ارتش در کرمانشاه، وظیفه خود را خدمت به این مردم شریف تشخیص داده و در سالروز شهادت شهید شیرودی با انجام رزمایش خدمت در روستاهای منطقه بازی دراز به ارائه خدمت پرداخته است.
حسین سعیدی مجد پدر شهید "محمد سیاه چاهی" می گوید: «امیدوارم کمک ها با یاری مردم و نهادهای استانی ادامه داشته باشد هر چند که در همه دوران ها روحیه ایثارگری در کرمانشاه ساری و جاری بوده است.»
شهید سامانی، تحت تاثیر اعزام های گروهی رزمندگان به سوی جبهه جنگ قرار گرفت. احساس کرد می تواند به عنوان جوان برومند ایرانی در دفاع از ایران اسلامی مثمر ثمر باشد. به همین دلیل عازم جبهه های جنگ شد.
قرار نبود در مراحل اولیه عملیات و الفجر8 هیچ کدام از بچه های یگان دریایی شرکت کنند. تدبیر فرمانده بود تا بچه ها برای مراحل بعدی عملیات، ذخیره بمانند. شب اول هیچ کدام اجازه نداشتند در مرحله خط شکنی حاظر باشند؛ جز دو نفر: من و نادر منصوری.
فقط شایعه بود. اما ترس مثل سرمای آب، توی جانم نشسته بود. توی مرز سکته بودیم. فکرش را بکنید با تن داغ و پوشش کامل نظامی یکهو پرتتان کنند توی آب یخ. شوکه شده بودیم. شاید چند لحظه ای هم بیهوش. وقتی به خودم آمدم، همه توی آب گل آلود دست و پا می زدیم.
نماینده ولیفقیه در استان قزوین در مراسم گرامیداشت جانباز شهید علیاکبر کبیری گفت: فداکاری این شهید بزرگوار در اعتلای دین اسلام هیچگاه فراموش نمیشود و راهش تا ابد ادامه دارد.
سردار ناصر باباخانی گفت: عملیات بازی دراز نخستین عملیات نیمه گستردهای بود که در ماههای ابتدایی دفاع مقدس توسط نیروهای مسلح در منطقه سرپل ذهاب برروی ارتفاعات مهم و استراتژیک طرح ریزی و از تاریخ یکم اردیبهشت ۱۳۶۰ اجرا شد.
شهید "عسگر باقری" پس از پایان خدمت سربازی به عضویت بسیج درآمد و طی سه مرحله به جبهه های جنوب اعزام شد. او پس از رشادت های فراوان بر اثر بمباران شیمیایی در فاو عراق به شهادت رسید.آنچه می خوانید گزیده ای از زندگی این شهید بزرگوار است.
نور چراغ تویوتا که چرخید سمت ما، خودمان را تا زانو توی گل و لای دیدیم و چادرها را لوچ و مچاله. تازه رسیده بودیم لشکر اعزامی مان؛ لشکرعاشورا. مشغول علم کردن چادرها بودیم که بغض سیاه آسمان ترکید و رعد و برق، رعشه انداخت به تن زمین.
همه چشم دوخته بودیم به سطح صاف کارون که هیچ اثری از حسین عمی نبود. برای یک لحظه آب شکافت و حسین عمی دست و پازنان روی آب پیدا شد و دوباره زیرآب رفت. چند روز بعد از ما خودش را به قجریه رسانده بود. دورهمی نشسته بودیم و حرف می زدیم. حسین عمی از خودش و تبحرشنایش بلوف می زد.