بهمنظور ترویج فرهنگ ایثار، فداکاری و پاسداشت مقام والای شهیدان و ایثارگران، جشنوارههای ملی داستان، شعر و هنرهای تجسمی ایثار با محوریت تبیین ارزشهای انسانی و الهی در عرصه ایثار و شهادت برگزار میشود.
نخستین نشست شورای داستان ادارهکل امور هنری بنیاد شهید و امور ایثارگران با حضور محمد کرمالهی مدیرکل امور هنری بنیاد شهید و امور ایثارگران، مجید امرایی معاون امور هنری، حمید ساروخانی رئیس اداره تجسمی و ادبی، محبوبه مرادی دبیر شورای داستان و اعضای این شورا ساسان ناطق، علیاصغر عزتیپاک و وجیهه سامانی برگزار شد.
«میگ و دیگ» مجموعه روایتهای کوتاه رزمندگان است که به کوشش «علیرضا پوربزرگ وافی» جمع آوری و تدوین شده است. این خاطرات با آنکه در فضای جنگ و جبهه است، درونمایه طنز دارد. داستان جذاب «دیگ و میگ» از این مجموعه را میخوانیم.
نوید شاهد- «آقا سید مجتبی» کتابی از خاطرات دلاور شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده نیروهای جنگهای نامنظم در دفاع مقدس(فداییان اسلام) به قلم اصفر فکور است. در ادامه خاطرهای از «آقا مجتبی» به روایت سردار «جواد غنچه» و همسر شهید را میخوانیم.
نویدشاهد- کتاب «خالکوبی» (مجموعه داستان کوتاه دفاع مقدس و مقاومت)، نوشته «سیدمهدی موسوی» با حمایت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان لرستان منتشر شد.
نویدشاهد- "جمعه ی سیاه" داستانی از روایت کشتار مردم در میدان ژاله؛ ۱۷ شهریور ۱۳۵۷، از کتاب "روزهای انقلاب" به نویسندگی حسین نیری است. نویسنده در این کتاب به توصیف این روز سرنوشت ساز در تاریخ انقلاب پرداخته است. این داستان را می خوانید.
نویدشاهد- داستان «پرواز» از کتاب «یک روز، یک مرد» به نویسندگی محسن مطلق است که بر اساس زندگی سردار شهید حاج «داود کریمی» نوشته شده است. این داستان که لحظه شهادت حاج داود کریمی را پس از سال ها تحمل درد و رنج بیان میکند را می خوانید.
نویدشاهد- کتاب «گلین، عروس سرخ پوش» درباره جوانمردان روستایی به نام «گلین» است. در اوایل انقلاب، عوامل ضد انقلاب وارد این روستا شده و مردها را مسلح کرده و وادار می کنند در جبهه آنها بجنگند. مردم با غیرت «گلین» این پیشنهاد را نمی پذیرند بنابراین مورد شکنجه های سخت قرار می گیرند. به آنها تهمت می زنند و در قالب کاروان آنها را سوار اتوبوس کرده، در روستاهای دیگر می چرخانند و می گویند که این افراد خائن هستند. داستانی از رشادتهای مردمان روستای گلین که در کتاب گلین عروس سرخ پوش به قلم رحیم مخدومی نگاشته شده است را می خوانید.
نوید شاهد - کتاب «تپه سوم» اثر دکتر بهروز خیریه با حمایت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کردستان و توسط انتشارات صریر به چاپ رسیده است.
نویدشاهد- «دارخوین»داستانی از کتاب «فرمانده گمنام» بر اساس زندگی سردار شهید «حجت الاسلام مصطفی ردانی پور» به قلم «علی تکلو» است. این داستان را در ادامه می خوانیم.
نویدشاهد- «صدای آژیر» داستانی از کتاب «هر روز ساعت هفت و ده دقیقه» نوشته آذر خزاعی سرچشمه است، این داستان درباره ترس مادری از صدای آژیر و بعد اتفاقی است که این ترس را خاموش می کند. این داستان را در ادامه میخوانیم.
نویدشاهد- «هم خوابیدم، هم کشتم!» عنوان داستانی از کتاب «روزگار بی تکرار» است که توسط حسین موذن بازآفرینی و بازنویسی شده است. در ادامه این داستان خواندنی را می خوانیم.
نویدشاهد- «فرمانده من حاج احمد است» عنوان داستانی از کتاب «قصه فرماندهان» است که به زندگی جاویدالاثر «حاج احمد متوسلیان» می پردازد. به مناسبت سالروز ربوده شدن «حاج احمد» یاد ایشان را گرامی داشته و این داستان را می خوانیم.
نویدشاهد- داستان «عملیات تپه124»، نوشته «زهرا سیادت موسوی»، یکی از چندین داستان خواندنی کتاب «برگی از یک زندگی»است. داستانی خواندنی و زیبا بر اساس دلاوری هایی که سردار شهید عبدالحسین برونسی و همرزمانش در فتح منطقه ای استراتژیک در قلب دشمن معروف به «تپه 124» انجام دادند.
نوید شاهد- داستان تنهایمان نگذار، از داستاهای کتاب «روزی مه ماه شدم» از انتشارات مرکز تحقیقات اسلامی جانبازان است که از مظلومیت جانبازان دفاع مقدس حکایت میکند. در قسمت از این داستان آمده است: «اگر آن اتفاقی که بنا بود بیافتد، میافتاد، دنیا روی سرم خراب شد. آخر در این دنیا فقط رضا را داشتم. رضا را میدیدم که خوشحال است، که پرونده قطور پزشکیاش را از روی میز قاضی جمع میکند، که سمیرا را میبوسد، که کلید خانه را از توی دسته کلیدش در میآورد، که پلاک قُر شدهاش توی دسته کلید خودنمایی میکند.»
نوید شاهد- داستان «احساس رویش»، نوشته «پروین ملکی زاده»، یکی از دهها داستان خواندیِ کتاب «روزی که ماه شدم است». احساس رویش داستان یک جوان ورزشکار را روایت می کند که به دلیل معلولیت از قرار گرفتن بین جانبازان خجالت میکشد. در قستمی از این داستان میخوانید: «محوطهای بزرگ و سرسبز است. ساختمان اصلی تقریباً روبهرویم است. لاستیکهای چرخم دویست دوری که بچرخند، میرسم. اما دلم میخواهد نرسم! آخر نمیشناسمشان. شاید قبول نکردند! شاید گفتند: «امثال تو اینجا کاری ندارند. برو پی کارت، مرد حسابی!»