خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۵»
شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود مینویسد: «هوا خیلی سرد بود که من در آن شب چنان لرزی به گُردهام افتاده بود که خود را نمیتوانستم کنترل کنم یکی دو ساعتی در همین وضع به خواب رفتیم که فرمانده حسن زبیدی دستور برپا داد و من بیدار شدم و فوراً تجهیزاتم را بستم آنقدر سردم بود که با لرزیدن دندانهایم چنان به هم میخورد که برادر حسن زبیدی ترسیده بود...» قسمت پانزدهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.