یکی از همشهریان زنجانی می گوید: من تازهعروس بودم. با همسرم در خیابانهای زنجان میگشتیم و من، با هیجان و کنجکاوی، به در و دیوار شهرِ محل زندگی آیندهام نگاه میکردم که گوشی همسرم زنگ خورد؛ از هیئت بودند، گفتند سریع خودش را برساند. و این شد که پس از ماجراهایی اولین بار با تو رو به رو شدم.