کد خبر : ۶۱۱۸۸۹
۰۹:۱۸

۱۴۰۴/۱۱/۰۵

اولین بار که با تو رو به رو شدم

یکی از همشهریان زنجانی می گوید: من تازه‌عروس بودم. با همسرم در خیابان‌های زنجان می‌گشتیم و من، با هیجان و کنجکاوی، به در و دیوار شهرِ محل زندگی آینده‌ام نگاه می‌کردم که گوشی همسرم زنگ خورد؛ از هیئت بودند، گفتند سریع خودش را برساند. و این شد که پس از ماجراهایی اولین بار با تو رو به رو شدم.


 

 

 

 

به گزارش نوید شاهد زنجان، یادداشت کوثر مسافر یکی از همشهریان زنجانی را به مناسبت سالگرد تنها زن شهیده‌ گمنام زنجان، در بمباران دوم بهمن‌ماه ١٣۶۵ در ادامه بخوانید؛

 

 

اولین بار که با تو روبه‌رو شدم یادت هست؟

من تازه‌عروس بودم. با همسرم در خیابان‌های زنجان می‌گشتیم و من، با هیجان و کنجکاوی، به در و دیوار شهرِ محل زندگی آینده‌ام نگاه می‌کردم که گوشی همسرم زنگ خورد؛ از هیئت بودند، گفتند سریع خودش را برساند.

 

با اصرار خودم تصمیم گرفتم بمانم توی گلزار تا همسرم برگردد. از سردر گلزار که وارد شدم، رفتم سمت یوسف قربانی، سلام دادم و کنجکاو شدم با بقیه هم آشنا شوم. چند قدم جلوتر که رفتم، چشمم خورد به تو.

سر جایم میخکوب شدم.

 

نه، من آدم ناآشنایی با گلزار نبودم.

چه وقتی تهرانِ درندشت بودم و چه وقتی شهر خودمان، زیاد به گلزار شهدا می‌رفتم، با شهدا انس داشتم. اما تو چیز بی‌سابقه‌ای بودی. به من حق بده؛ من فقط مردها را دیده بودم که می‌رفتند جلوی تیر و تفنگ و گلوله و آن‌قدر تکه‌پاره می‌شدند که گمنام می‌ماندند.

اما تو چه کردی که حتی یک نام هم روی سنگ مزارت نیست؟

 

چشم تیز می‌کنم. روی همان سنگ، که تنها نشانه از توست، همه کلماتش را دقیق می‌خوانم:

«شهیده‌ زنِ گمنامِ خانه‌دار – بمباران هوایی زنجان»

 

خیال‌بافی می‌کنم…

مثلاً یک روز صبح زود بیدار شدی، نماز صبحت را خواندی، دست‌هایت را جلوی صورتت گرفتی و برای عاقبت‌به‌خیری خودت و اهل خانه دعا کردی. سماور را روشن کردی. سری به بچه‌ها زدی؛ خواب بودند. لحاف را رویشان مرتب کردی، با عشق نگاهشان کردی و گفتی هنوز زود است بیدارشان کنی.

 

رفتی نان تازه گرفتی، برای دخترت گردو شکستی، مربای بهِ خوشمزه‌ای که خودت درست کرده بودی را توی پیاله ریختی. سفره صبحانه را چیدی و بعد، اهل خانه را یکی‌یکی بیدار کردی. چای تازه ریختی. وقتی همه دور سفره جمع شدند، به تک‌تک‌شان نگاه کردی و دلت قنج رفت.

 

بچه‌ها را راهی مدرسه کردی و همسرت را بدرقه. موقع رفتن، با لبخند گفتی مواظب خودش باشد و او هم با لبخند جوابت را داد. سفره را جمع کردی. صدای طفلت از اتاق آمد. رفتی کنارش، از شیره‌ وجودت به او نوشاندی، جایش را عوض کردی، اسباب‌بازی‌هایش را کنارش گذاشتی و به ناهار فکر کردی؛ یادت آمد مدت‌هاست آبگوشت نپخته‌ای.

 

آبگوشت را بار گذاشتی. به ذهنت زد با سبزی بیشتر می‌چسبد. طفلت را بغل کردی، لباس‌هایش را پوشاندی، چارقد و چادرت را محکم سرت کردی. او را به همسایه دیواربه‌دیوار سپردی و راه افتادی برای خرید سبزی. گفتی می‌روم سبزه‌میدان، سبزی‌هایش تازه‌تر است.

به سبزی‌فروش گفتی ترب و شاهی را زیاد کند، بچه‌ها دوست دارند.

 

سبزی‌ها را گرفتی و از مغازه بیرون آمدی. تند قدم برداشتی که زودتر برگردی؛ طفلت را پس بگیری، لباس‌های نشسته پسرت را بشویی تا فردا زنگ ورزش بپوشد…

که آتش بارید.

و تو، خون‌آلود، پرت شدی وسط خیابان.

 

به گمانم آن لحظه به بچه‌هایت فکر کردی؛ که وقتی از مدرسه می‌آیند گرسنه نمانند. یا به طفل کوچکت که حالا بهانه‌ات را می‌گرفت.

 

ولی خوش‌به‌حالت… این‌گونه تمام شدی.

شاید بخندی و بگویی: من که کار خاصی نکردم؛ فقط مادر بودم و همسر، خانه‌دار… همین.

 

اما تو کار بزرگی کردی.

همین که توانستی همه دنیایت را در قاب خانه‌ات خلاصه کنی و از فکرها و چیزهایی که تو را از مهم‌ترین وظایف فطری‌ات دور می‌کنند، رها شوی.

یعنی تو خیلی بزرگ بودی.

 

آن‌قدر بزرگ که نه‌تنها من، که همه زن‌هایی که علم و تحصیل و جایگاه اجتماعی‌شان دهان‌به‌دهان می‌چرخد، پیش تو لَنگ می‌اندازیم.

 

کوثر مسافر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه