دوست شهید «سید مهدی غفاری زارع» روایت میکند: «روزی یکی از بچهها با شکم درد شدیدی پیش سید آمد و گفت: «بجای پنیر، صابون خوردم!» سید هم در کمال آرامش یک پماد چشمی داده بود دستش و گفته بود این را بمال به چشمت خوب میشی. آن بنده خدا گفته بود: «سید! وجداناً الان موقع شوخی نیست! یه قرصی چیزی بده حالم خیلی بده!»