خاطره ای از شهید - صفحه 3

آخرین اخبار:
خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «حمیدرضا ذاکری دهوسطی»

شهیدی که در سختی‌ها پناهش ائمه معصومین (ع) بود

برادر شهید تعریف می‌کند: برادرم اعتقاد ویژه‌ای به ائمه معصومین (ع) داشت. هرگاه مشکلی در خانه یا برای خانواده پیش می‌آمد، بی‌درنگ به ائمه (ع) متوسل می‌شد و از خداوند حاجت خود را طلب می‌کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «عوض قاسمی‌نژاد رایینی»

شهیدی که دلش را در جبهه جا گذاشت

پدر شهید تعریف می‌کند: عوض تازه دیپلمش را گرفته بود و با شوق بسیار کوله بارش را بست، از من و مادرش خداحافظی کرد و راهی جبهه شد تا از همرزمانش جا نماند. بعد از دو ماه، ۱۰ روز مرخصی گرفت و آمد. ما خیلی به او وابسته بودیم، اما هر بار که می‌آمد دلش را در جبهه جا می‌گذاشت.
خاطره‌‌ای از شهید «هوشنگ آرمات»

شرط ازدواج شهید؛ مانع رفتنم به جبهه نشوی

همسر شهید تعریف می‌کند: آشنایی من با هوشنگ در سال ۱۳۵۸ آغاز شد. این آشنایی از همان روزی بود که آقای هوشنگ به همراه خانواده‌اش برای خواستگاری به منزل ما آمدند. صحبت‌ها که تمام شد، ناگهان آقا هوشنگ گفت؛ من هم یک شرط دارم. همه سکوت کردند. او ادامه داد؛ شرط من این است که مانع رفتن من به جبهه نشوی.
خاطره‌‌ای از شهید «احمد ذاکری»

قهرمان انقلاب و دفاع مقدس؛ گام‌هایی استوار به سوی میدان نبرد

پدر شهید تعریف می‌کند: با فرار شاه و آغاز جنگ، احمد لباس رزم پوشید و آماده دفاع از کشور شد. روزی که برای گرفتن اجازه مرخصی پیش او ایستادم، قلبم از شدت نگرانی به تپش افتاد؛ اما عزم راسخش را که دیدم، دلم نیامد ناامیدش کنم و اجازه رفتن دادم. احمد با گام‌هایی استوار به سوی میدان نبرد حرکت کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «قنبر ذاکری زیارتی»

حکایت شربتی که به شهادت ختم شد

همسر شهید تعریف می‌کند: وی به همراه چند تن از دوستانش در محل کار شربتی درست کرده بودند. شهید که فردی شوخ‌ طبع بود، رو به دوستانش گفت؛ این شربت، شربت شهادت است، بخورید. جالب آن‌ که در همان مأموریت اول پس از این ماجرا، دوستانش در بوشهر به شهادت رسیدند و خودش نیز در مأموریت بعدی به فیض شهادت نائل آمد.
خاطره‌‌ای از شهید «حسن اقتدار بختیاری»

شهیدی که زندگی‌اش درس عشق و خدمت به خانواده بود

پدر شهید تعریف می‌کند: شهید فردی بود که اگر شخصی با من بحث می‌کرد او با آنها به خوبی رفتار می‌کرد و می‌گفت بحث شما به من مربوط نمی‌شود. وقتی مدرسه‌اش تمام می‌شد در کار کشاورزی به من کمک می‌کرد و در اوقات فراغتش کار می‌کرد و با پولش سیمان می‌خرید تا بتوانیم خانه‌ای برای خودمان بسازیم.
خاطره‌‌ای از شهید «باقر پیشدار»

شهیدی که با زیرکی و شجاعت، ساواک را زمین‌گیر کرد

مادر شهید تعریف می‌کند: قبل از انقلاب، شهید فعالیت‌های سیاسی گسترده‌ای داشت و بارها با رژیم غاصب پهلوی درگیر شده بود. یک بار، دو خودروی ساواک به دنبال او افتادند، اما شهید با زیرکی و هوشیاری خاص خود، آن‌ها را فریب داد و مأموران ساواک مانده بودند که چگونه توانسته بود فرار کند.
خاطره‌‌ای از شهید «اسدالله حسین‌پور گیشانی»

شهید مبارزه با اشرار

خواهر شهید تعریف می‌کند: در زمان سربازی‌اش در یکی از ماموریت‌ها، در مرز میان افغانستان و ایران، در درگیری که با اشرار و قاچاقچی‌ها داشند به شهادت رسید. پیکرش را برایمان نیاوردند و او را مفقودالپیکر نامیدند.
خاطره‌‌ای از شهید «محمود مسافرزاده»

شهیدی که با ایمانش درس زندگی می‌داد

فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بود و به همین دلیل به مسایل دینی معتقد و پایبند بود. همیشه فرزندانش را به حجاب، خواندن نماز اول وقت و مردم داری دعوت می کرد. ایشان علاقه شدیدی به مهمان داشت. انسان مردم داری بود و اخلاق نیکویی داشت. در بنیاد مهاجرین مشغول به کار بود و از این طریق چندین بار به جبهه رفت. با آنکه درآمد کمی داشت ولی به مردم کمک می کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «اکبر آشنایی»

پدری که همه دلش را همراه فرزند شهیدش به جبهه فرستاد

فرزند شهید تعریف می‌کند: پدربزرگم بارها اکبر را در بغل فشرده و بوسیده بود و طوری که انگار نمی‌خواهد از او دل بکند، با نگاهی نگران در حالی که سرش را تکان می‌داد، چند مرتبه دور سر او چرخیده و دستش را رو به آسمان گرفته و اکبر را محکم در آغوشش فشرده بود. همه این‌ها را زهره خانوم با بغض برایم گفت. به نظرم پدربزرگ، برای سربازی فرستادن بابا اکبر، تکه‌ای از قلبش را نه، او همه قلبش را راهی کرده بود.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالرضا حلافی»

آخرین وداع با برادری که شجاعانه رفت

برادر شهید تعریف می‌کند: نزدیک فرا رسیدن ماه محرم بود که برادرم به مرخصی آمد. می گفت؛ ما حمله داریم، دعا کنید که پیروز شویم. مادرم به او گفت؛ حالا که حمله داری به جبهه نرو. عبدالرضا گفت؛ مادر اگر قرار باشد که بیمرم حتی اگر در آغوش تو هم باشم باز هم می‌میرم، هیچ کسی جلوی مرگ را نمی‌تواند بگیرد و از این طریق مادرم را راضی کرد تا به عملیات برود.
خاطره‌‌ای از شهید «محمدحسین پوردلیر»

شهید همیشه برای آشنا کردن مردم با امام (ره) تلاش می‌کرد

همسر شهید تعریف می‌کند: به یاد دارم از همان ابتدای زندگی مشترکمان، همیشه در کارهای مبارزاتی علیه رژیم ستم‌ شاهی حضور داشت. او همواره شاه و طرفدارانش را لعن و نفرین می‌کرد و به دلیل همین فعالیت‌ها مجبور بود بسیاری از کارهایش را پنهانی انجام دهد؛ از جمله پخش کتاب و اعلامیه‌ها و بازگو کردن سخنان امام (ره) تا مردم را با اخلاق و اندیشه‌های امام عزیزمان آشنا کند.
خاطره‌‌ای از شهید «حسین ملایی»

همیشه خود را سرباز امام خمینی (ره) می‌دانست

برادر شهید تعریف می‌کند: همیشه رفتارش خوب بود و به دوستانش می‌گفت؛ ما باید سرباز خمینی شویم و از فرمان او اطاعت کنیم. همیشه با خدا راز و نیاز می‌کرد و به دستورات الهی و دینی‌اش عمل می‌کرد و مرتب از دین و قرآن می‌گفت.
خاطره‌‌ای از شهید «یدالله اخلاقی»

زندگی یک شهید؛ الگویی از حمایت و همراهی در خانواده

همسر شهید تعریف می‌کند: همسرم اخلاق بسیار نیکو و پسندیده‌ای داشت و برای والدینش احترام زیادی قائل بود. من را خیلی دوست داشت و همیشه در کارهای خانه کمک حالم بود. وقتی که به خدمت مقدس سربازی اعزام شد بعد چند روز به مرخصی آمد. در این ایام مرخصی نمی‌گذاشت دست به چیزی بزنم و خودش کارها را انجام می‌داد. او حتی حقوق دوران سربازی‌اش را خرج نمی‌کرد و برای ما می‌فرستاد.
خاطره‌‌ای از شهید «درویش میرزاده»

شهید درویش؛ قصه‌ای از ایثار و عشق بی‌پایان

همسر شهید تعریف می‌کند: در غروبی سرد و دلگیر خبر آوردند که درویش همراه پسر مش ابوالحسن توسط اشرار گروگان گرفته شده. سعی می‌کردم خونسردی خودم را حفظ کنم و به بچه‌ها دلداری و آرامش بدم. مردم گیشان آن روز خیلی ترسیده بودند .نیروهای اطلاعاتی تمام تلاش خود را می‌کردند تا شاید بتوانند آن دو نفر را آزاد کنند.
خاطره‌‌ای از شهید «محمدرضا عسکری‌زاده»

نیمه شعبانی که با ایمان شهید رنگ دیگری گرفت

پدر شهید تعریف می‌کند: یک سال برای مراسم نیمه‌شعبان از مردم کمک مالی جمع‌آوری کرد، اما مبلغی که به‌ دست آمد بسیار کم بود. از او پرسیدم؛ برای برگزاری مراسم چقدر پول جمع کرده‌ای؟ گفت؛ مبلغ خیلی کمی جمع شده. به او گفتم؛ برای یک مراسم باشکوه نیمه‌شعبان، این مبلغ خیلی کم است. فکر نمی‌کنم بتوان با آن مراسمی برگزار کرد. لبخند زیبایی زد و گفت؛ پدر جان! ناامید نشوید، خود آقا فرج می‌کنند و کمک‌مان خواهند کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «فرزاد مسافری»

عزم شهید مسافری برای دفاع از وطن؛ قصه نوجوانی پرشور

مادر شهید تعریف می‌کند: او با دیدن تصاویر رزمندگان در تلویزیون، تصمیم خود را به ما اطلاع داد. این تصمیم با مخالفت من و پدرش روبرو شد، اما اصرار ما تاثیری روی او نداشت. هر وقت رزمندگان را در تلویزیون می‌دید، بغض می‌کرد و به من و پدرش می‌گفت؛ اگر مانع رفتنم شوید، گناهش گردن شما خواهد بود. بالاخره اشک‌هایش روی دل پدر تاثیر گذاشت و رضایت داد که در جبهه شرکت کند.
خاطره‌‌ای از شهید «عبدالله قاسمی»

مادر شهیدی که صبر حضرت زینب(س) را چراغ راه خود کرد

مادر شهید تعریف می‌کند: با رفتن عبدالله انگار نصف قوت بدنم گرفته شد، قدم خمیده و گرد پیری روی صورتم پاشیده شد. اگر یاد مصائب کربلا نبود، داغ پسرم من را از پا درآورده بود ولی صبوری و متانت حضرت زینب (س)، صبر و بردباریم را بیش از پیش فزونی می‌بخشد.
خاطره‌‌ای از شهید «غلام نایبی دهبارزی»

مردی که در سخت‌ترین شرایط، مهر و محبت را حاکم کرد

فرزند شهید تعریف می‌کند: یکی از همکاران پدرم می‌گفت؛ زمانی که شهید در معدن فاریاب کار می‌کرد با همه همکاران خود شوخی می‌کرد و نسبت به کارفرمایان خود احترام زیادی قائل بود. تا به حال ندیدم به کسی بدی کند با همه به خوبی رفتار می‌کرد و او را یکی از بهترین کارگران دوران کاری خود می‌دانم.
خاطره‌‌ای از شهید «حسن گرگی بندری»

شهیدی که با هر اعلامیه، بذر انقلاب را در دل مردم می‌پاشید

داماد خانواده شهید تعریف می‌کند: شبها تو محله با چسب قطره‌ای، من و حسن آقا اعلامیه می‌چسباندیم. نوارهای سخنرانی حضرت امام(ره) نیز بین مذهبی‌ها و آن‌هایی که پیگیر مسائل روز بودند، دست به دست می‌چرخید. اعلامیه‌ها را آقای تربت و حسین الله‌پرست تهیه می‌کردند و می‌آوردند. اعلامیه‌ها را توی خانه‌ها می‌انداختیم.
طراحی و تولید: ایران سامانه