خاطرات شهید - صفحه 17

آخرین اخبار:
خاطرات شهید

مصاحبه تصویری با مادر شهید دبیری نژاد | آرزوی فرزندم قبولی در دانشگاه الهی بود

آنچه می بینید گزیده ای از مصاحبه با مادرشهید " یعقوب دبیری نژاد " و خاطرات این مادر بزرگوار از لحظه اعزام فرزندش به جبهه و آرزوی فرزندش برای شهادت و قبولی در دانشگاه الهی است که درنوید شاهد هرمزگان مشاهده می کنید. این شهید سرافراز متولد سال 1343 در شهرستان بندرعباس است که در دوران دفاع مقدس به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. وی بيست ‌و هشتم بهمن 1363 در ارتفاعات كردستان به دليل گم شدن در كولاك شديد و سرمازدگي به شهادت رسيد.

خاطراتی از شهید "علی زنگي‌آبادي"

شهید "علی زنگي‌آبادي" غواص لشکر ثارالله در گردان 408 بود که در شلمچه توفیق شهادت یافت. آنچه می خوانید خاطراتی است که به نقل از فرمانده این شهید گرانقدر نقل شده و به ویژگی های اخلاقی ایشان می پردازد.با نوید شاهد همراه باشید.

عطر حضور شهید در بیداری

مادر شهید «محمود کارخائی» می گوید: «هنگامی که خیلی برایش بی تابی می کنم و هوای دیدن او به سرم می زند؛ مخصوصاً وقتی که نماز می خوانم، احساس می کنم در کنارم نشسته است. آری! به طنین صدای گوشنواز و عطر دل انگیز حضورش دلخوشم و بی هیچ تردیدی او با من است.» توجه شما را به مطالعه خاطراتی از مادر این شهید گران‌قدر جلب می کنیم.

او هیچگاه حق کسی را ضایع نمی کرد | شنیده هایی از شهید "غلامرضا سالار"

«پدرش گفت:موقع تقسیم محصول باید او باشه.مانده بودیم که چه کنیم. غلامرضا آخر هفته، بعداز تعطیل شدن مدرسه، از دامغان می آمد. نمی توانستیم تا آن موقع صبر کنیم، اما پدرش گفت:باید منتظر بمونیم چون همسایه ها و بقیه می گن رضا باید بیاد...» آنچه خواندید خاطراتی ست که پسر خاله شهید "غلامرضا سالار" نقل کرده است. نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه جزئیات این خاطره دعوت می کند.

روایتی خواهرانه از سردار شهید « علی رمضانی »

خواهر شهید " علی رمضانی " نقل می کند: « علی سفارش کرده که بعد از شهادت برایش ۵ روز روزه بگیرند و تا یک سال نماز بخوانند.»
خاطراتی پیرامون شهید «احمد عبدالهی»

چرا بدون اجازه به ساحل رفتيد؟

يك بار ديگر صداي احمد از بي سيم شنيده شد: «چرا بدون اجازه به ساحل رفتيد؟» ديگر بي طاقت شدم. نتوانستم خودم را كنترل كنم.‌ بي سيم را روشن كردم و خطاب به احمد گفتم: «شما كه در ساحل ايستاده ايد، از حال ما خبر نداريد. چهار ساعت زير آب يخ زديم و ..» ادامه این خاطره را در نوید شاهد بخوانید.
خاطراتی پیرامون شهید «تراب نخعی»؛

همواره در پی آسایش و راحتی خانواده بود

همسر شهید «تراب نخعی» می گوید: بهترین خاطره ام همین 6سالی است که با او زندگی کردم و همیشه همه چیز را برای ما می خواست. زندگی خوب و راحتی، آسایش و آینده ای خوب برای بچه هایم را طلب می کرد.

خدایا از چشمان من راضی هستی

همرزم شهید «محمد رضا زمانی» می‌گوید: شهید به او گفت: چند شبانه روز که در بیمارستان اهواز بودم جایی را نمی‌دیدم،گفتم خدایا اگر از چشمان من راضی هستی چشم مرا بینا کن.
خاطراتی از شهیدمحمدکاظم شهروی

بابا رفته پیش خدا

همسر شهید "محمد کاظم شهروی" چنین نقل می کند:«بچه ها را اینطوری توجیه می کردم که بابا رفته پیش خدا. آن موقع بچه ها کوچک بودند و خیلی از مسائل را نمی فهمیدند.پدربزرگ و مادربزرگشان که رفتند مکه، بچه ها خیلی خوشحالی می کردند.می گفتند:بابابزرگ و مادرجون رفتند پیش خدا، برگردن بابا رو هم باخودشون میارن. وقتی از مکه برگشتند...» نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه ادامه این خاطره دعوت می کند.
خاطراتی پیرامون شهید «علی ژاله»؛

شهیدی که دائم الجبهه بود

معمولاً در همان شب اول كه علی را مي‌ديديم، پاي خاطراتش مي‌نشستيم و تا پاسي از شب برايمان از جبهه و رزمندگان مي‌گفت، با اين وجود او را زياد نمي‌ديديم. دائم الجبهه بود و كمتر در آبادي پيدايش مي‌شد.
خاطراتی پیرامون شهید «احمد سلیمانی»؛

ماجرای بیدارشدن مار از خواب و خنده شهید سلیمانی !

نه جرأت می کنند احمد آقا را بیدار کنند و نه جرأت می کنند مار را بکشند. تا این مار خوابش را که می کند می آید پایین و جلوی چشمان از حدقه درآمده اینها می خزد و می رود بیرون!» احمد آقا هم که حالا بیدار شده بود وقتی حال و روزم را دید خندید. گفتم: «تو نیز دیدی.» گفت: «از چه ترسم؟ حافظ جان من کسی است که مرگ و زندگی مار هم به دست اوست!»
صیاد دل‌ها/ در خاطرات شهید صیادشیرازی مطرح شد؛

واکنش امام خمینی (ره) به توسلات معنوی در عملیات «طریق‌القدس»

شهید صیاد شیرازی در بیان خاطره‌ای به واکنش تامل‌برانگیز حضرت امام خمینی (ره) به توسل کردن به اهل بیت (ع) برای رفع موانع در عملیات طریق‌القدس پرداخته است.

سر ده روز برمی گردم

شهید "ابوالفضل زادخیر رحمت" اهل خطه شمال کشور است. هفدهم فروردین 42 در بابل به دنیا آمد. در رشته اقتصاد دیپلم گرفت. وی در نوزدهم فروردین 61 در خرمشهر به شهادت رسید. نوید شاهد سمنان در سالروز شهادت، مجموعه خاطراتی از این شهید والامقام را برای علاقمندان منتشر کرده است که "سر ده روز بر می گردم" یکی از این خاطرات است. توجه شما را به مطالعه این خاطرات جلب می کنیم.

بیست و چهار ساعت مانده به شهادت

همرزم شهید "رحیم بلوچی" نقل می کند: «با رحیم سرباز بودیم. در لشگر 58 خدمت می کردیم. داشتند ما را از جنوب به غرب می بردند. رحیم به من گفت:حمید! من جنوب شهید می شم. با خودم فکر کردم که رحیم داره حرف های بی ربط می زنه. مدتی در غرب بودیم. بعد ما را به جنوب منطقه شرهانی آوردند. همدیگر را دیدیم. گفت:یادته بهت چی گفتم؟ آخرشه....» نوید شاهد سمنان توجه شما را به مطالعه ادامه این خاطره جلب می کند.

شهیدی كه دوست داشت برادرش قاری قرآن یا مداح شود

برادر شهید "همت کاظم زاده" در بیان خاطره ای از شهید می گوید او دوست داشت من قاری یا مداح شوم. ادامه خاطره در نوید شاهد ایلام بخوانید.
شهید «رضا دادبین» در کلام پدر شهید «احمد دانشی»؛

فارغ التحصیل چهارده ساله !

محمد دانشی پیرامون شهید «رضا دادبین» می گوید: آن روز كه جنازه ات را آوردند، گروه هاي هم سنت خود را بزرگتر از آنچه تصور مي كردند، دیدند. آنها با دیدن جنازه، همه ي درسهاي خود را خوانده تلقي كردند و فهمیدند كه فارغ التحصیلي در كلاس درس و كتاب و مدرسه نیست.

ویژه‌نامه سردار شهید «سیداحمدعلی نبوی‌چاشمی»

به مناسبت سالگرد شهادت حجت‌الاسلام «سیداحمدعلی نبوی‌چاشمی»؛ ویژه‌نامه این شهید والامقام برای علاقه‌مندان منتشر می‌شود.
شهید «محمد علی ایران نژاد» در کلام همسر:

انگار خورشید هم به تماشا نشسته است

انگار خورشید هم به تماشا نشسته است تا این همه مهربانی را یکجا ببیند، پدری که با عشق فرزندش را بوسه باران می کند.
خاطراتی از آزاده ی شهید «محمّد عربزاده»؛

توهین به جمهوری اسلامی در اسارت!

از طریق رادیو مصاحبه هایی را می شنیدم که در آنها افرادی به اسم اسیر، به جمهوری اسلامی اهانت می کردند. با خود می گفتم اینها اگر ایرانی بودند، حاضر نبودند به میهن اسلامی خود توهین کنند، تا اینکه خودم اسیر شدم و چنین مسئله ای را دیدم و باور کردم.

رویای صادقانه

مادر شهید "ناصر توکلی"نقل می کند:«از خدا خواستم جایگاه و منزلت پسرم را به من نشان دهد. همان شب خواب دیدم به جایی رفته ام که درآنجا دو پیرمرد نورانی نیز حضور دارند. گفتند:دنبال چی می­ گردی؟ گفتم:دنبال بچه ام می ­گردم و پسرم را گم کرده ­ام. آنها گفتند:دنبال ما بیا! با ایشان رفتم. جنازه پسرم را داخل چیزی شبیه طلا پیچیدند.من و دخترم جنازه را بلند کردیم و پرسیدیم:«کجا ببریم؟». گفتند:«ریکان.» پیش پسر عمه ­اش که شهید شده­ بود. جنازه را سینه زنان به ریکان بردیم...» نوید شاهد سمنان شما را به مطالعه ادامه این خاطره دعوت می کند.
طراحی و تولید: ایران سامانه