داستانهای شهید حمید از زبان شهید محمود (قسمت چهارم)
«وقتی به سمت ساحل دشمن می رفتم، يك قطعهای بود كه قبلاً خودمان پاكسازی كرده بوديم، در برگشت، آن را گم كرديم اما حميد كيانی مثل يك شير ايستاده بود. صدايش كردم. او با صدای رسا و بلند فرياد زد: «محمود! چه شده؟» گفتم: «بچه ها را آورده ام. يكی از بچه ها بيايد و سيم خاردارها را ببرد» او خودش در حالی كه سيم بُر در دستش بود، از سر خط آمد و مقداری از سيم خاردارها را بريد و راه را باز كرد....»در ادامه خاطرات شهید حمید کیانی از زبان شهید محمود دوستانی در نوید شاهد بخوانید.